سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

۳۱
شهریور

محرم

سال پیش چنین وقتی تازه از کربلا آمده بودم؛ یکی دو روزی بود شاید. مست بودم از هوایی که سر کشیده بودم پیش جدّ بزرگوار و رئوفم، و هنوز که هنوز است، هیچ آغوشی نتوانسته به اندازۀ گرمای آغوش حسین علیه‌السلام، آرامم کند...

با همان حالِ اندوه‌بار، همان دل‌شکستگیِ حاصل از اتفاقاتی که در کربلا برایم افتاد، غصه‌هایم را پای ساختِ این پادکست‌ها زار زدم. هنوز، آن‌وقت‌ها که دلم تنگ می‌شود... ، شروع می‌کنم به شنیدن این روضه‌ها که قرن‌ها پیش محتشم کاشانی آن را سرود.

اگر گوش دادید و دلتان لرزید، این بندۀ کوچکِ دلتنگِ بی‌قرار را هم دعا کنید...

اول محرم‌الحرام                           ششم محرم‌الحرام

دوم محرم‌الحرام                           هفتم محرم‌الحرام

سوم محرم‌الحرام                          هشتم محرم‌الحرام

چهارم محرم‌الحرام                          نهم محرم‌الحرام

پنجم محرم‌الحرام                         دهم محرم‌الحرام

  • المیرا شاهان
۱۲
شهریور

تصور کنید مخلوقِ برتر از انسانی وجود داشت؛ ما را در اتاقی شیشه‌ای حبس می‌کرد، آب و نانمان می‌داد و نیازهای اولیۀ زندگی‌مان تأمین بود. بعد روزانه تعدادی مخلوق برتر از انسانِ دیگر پیدا می‌شدند و برای دیدن ما و تفریح دوستانه، پول می‌دادند و می‌نشستند به تماشای پزشک و مهندس و معلم و غیره. چه حالی می‌شدیم؟ در این شرایط، مهم نبود ابعاد این اتاق چقدر باشد، مهم این بود که در قفسی شیشه‌ای محبوس بودیم و وسیلۀ «تفریح» مشتی غریبه که از دنیای ما چیزی نمی‌فهمیدند! ما غصه‌دارِ آزادی سلب شده‌مان بودیم. غصه‌دارِ در بند کشیده شدن...

«باغ وحش»، توصیف همان قفسی‌ست که ما ساخته‌ایم؛ اما برای حیوانات. و تلخی زندگی در قفس وقتی قابل درک است که حجم اندوهِ حاصل از زیستن در آن را بفهمیم. شاعر اما از همان ابتدا دست ما را می‌گیرد و با نگاهی نو و خلاقانه از کنار قفس‌های در هم آمیخته عبورمان می‌دهد تا حقیقت را لمس کنیم. اندوهی مثل سنگ زدن سرخوشانۀ چند کودک به سنگ‌پشتی که هم آب و هم غذا برایش فراهم است، اما می‌داند که هرچه با قدم‌های آرام و آهسته‌اش پیش برود، راه به جایی نخواهد برد:

«این همه آب

غذا

و بازی آورده‌اند برایش

چه بسا قفس هم

بارها تا صبح باز مانده باشد

اما انگار بی‌هدف‌تر از آن است که در بند چیزی باشد

بزرگ‌ترها صحبت‌شان گل انداخته است

بچه‌ها بازی‌شان...

سنگ می‌زنند

سنگ‌پشت

تکانی می‌خورد

در خودش

در احمقانه‌ترین شکل ممکن

از نگاه آدم‌ها

فرو می‌رود

و درد می‌کشد.»

و این نخستین سوگنامۀ این کتاب است...

ادامۀ این یادداشت را اینجا بخوانید.


منتشر شده در خبرگزاری تسنیم و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۰۲
شهریور

امروز صبح، پنجره‌ها را بستم، پرده‌ها را گوش تا گوش کشیدم و فکر کردم که چقدر گوش‌هایم از شنیدن صدای این همه گربه و ماشین و بوق پر است. دلتنگِ «سکوت» بودم و می‌دانستم در این درندشتِ الکی بزرگ، نمی‌توانم پیدایش کنم. نفسم یارای بالا آمدن نداشت ... چرا که خسته بودم؛ واقعاً خسته. راستش، خستگی به تنم مانده! پنداری به قوارۀ من دوخته‌اند این لباس خستگی را. مدام می‌خواهم بشکافمش و چونان پروانه‌ای رها شوم از این پیلۀ خودساخته. اما توان شکافتنش را ندارم. این روزها چطور تمام می‌شوند رفیق؟ این آدم‌ها چطور؟

  • المیرا شاهان