سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «شعر :: سهراب سپهری» ثبت شده است

۳۱
ارديبهشت

یکی از دوستان پرسید:

«جای مردان سیاست بنشانید درخت/ که هوا تازه شود ... » از سهراب سپهری، در کدام شعر از او آمده. هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم...

در جستجوها متوجه شدم که در نخستین نگارش شعر، بندی در شعر مشهورِ «سورۀ تماشا» (که در واقع همان «به تماشا سوگند/ و به آغاز کلام ... ») بوده که ابتدا به‌همراه بندهای دیگرِ این شعر در روزنامه چاپ شده؛ اما به احتمال زیاد، بنا به تشخیصِ خود سهراب، آن بند در مجموعۀ «حجم سبز» حذف شده و سپهری تنها به عبارتِ « لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید» بسنده کرده است.

این نکته را «دکتر محمدتقی غیاثی»، در کتابی با عنوان «معراج شقایق» (انتشارات مروارید) آورده و در این کتاب به تحلیل ساختاری شعر سهراب سپهری نیز پرداخته است. بنابراین اصلِ شعر سهراب یک همچو چیزی باید باشد:

  • المیرا شاهان
۰۶
ارديبهشت


موسسه فرهنگی هنری شهرستان ادب برگزار می‌کند:


🎙مسابقۀ شعرخوانی «صدای تو خوب است»


ای کسانی که خوب شعر می‌خوانید! تا آخر اردی‌بهشت ماه فرصت دارید که یکی از شعرهای سهراب سپهری یا حافظ شیرازی را بخوانید و فایل صوتی شعرخوانی خودتان را از طریق تلگرام برای ما ارسال کنید.


برگزیدگان ضمن دریافت جایزه، فرصت همکاری با #رادیوشعروداستان را به دست خواهند آورد.

کیفیت ضبط صدا، تاثیری در داوری ندارد.


جایزۀ نفر اول: 500 هزار تومان

جایزۀ نفر دوم: 300 هزار تومان

جایزۀ نفر سوم: 200 هزار تومان

جایزۀ جنبی: 400 هزار تومان (ویژه پربازدیدترین اثر)

 

👈🏻 دوستانتان را به این فراخوان دعوت کنید.

  • المیرا شاهان
۱۸
اسفند

تا به حال در خیالتان فکر کرده‌اید به این که اسطوره یا شخصیت دوست‌داشتنی زندگی‌تان که امروز دیگر در قید حیات نیست، چه شکلی بوده؟ چطور راه می‌رفته؟ چطور به آدم‌ها و اشیا نگاه می‌کرده و لب‌هاش چگونه به لبخند مایل می‌شده؟ با چه لحنی واژۀ عشق یا زندگی را ادا می‌کرده یا وقت حرف زدن دست‌هایش را چطور در هوا تکان می‌داده؟

اولین بار که «هشت کتاب» سهراب را باز کردم، چهارده ساله‌م بود. اسفندِ ده-یازده سال پیش ... آن‌وقت‌ها شیفتۀ شعرهای «مسافر» و «صدای پای آب» بودم. آن‌جا که می‌گفت: «-دچار یعنی.../ -عاشق/ -و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی‌کران باشد...»، آن‌جا که می‌گفت: «و عشق/ صدای فاصله‌هاست/ صدای فاصله‌هایی که/-غرق ابهامند...» یا آن‌جا که می‌گفت: «همیشه عاشق تنهاست/ و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست/ و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز/ و او و ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند/ و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را/ به آب می‌بخشند... ».

سهراب، نقطۀ پیوند روح من با شعر بود؛ مثل خیلی‌ها. خیلی از نوجوان‌ها که شیرینی و سادگی و نشاط خفته در وزن‌های نیمایی شعرش را دوست داشتند وَ درگیر قافیه‌های نداشتۀ خیلی از شعرهایش نمی‌شدند. تنها با چشم‌های بسته، پر باز می‌کردند و با موسیقی دل‌انگیزی به پرواز در می‌آمدند. سهراب، یک خیال لطیف است برای من. خدایش بیامرزاد ...

 

پ.ن:

1. گویا تا امروز، تنها یک ویدئو از سهراب سپهری منتشر شده؛ من این تنها ویدئوی منتشر شدۀ سهراب را تقدیم آن‌هایی می‌کنم که هنوز با خیال روزهای رهای نوجوانی‌شان، از عشق و عاطفه لبریز می‌شوند...

📽 تنها ویدئوی منتشر شده از سهراب سپهری

کوتاه دربارۀ سهراب سپهری: من به آغاز زمین نزدیکم

2. بابت پست‌های پشت سر همِ این دو روز عذرخواهی می‌کنم.

  • المیرا شاهان
۱۵
مهر

سهراب سپهری

«من کاشی‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نیست. مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر) به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است... ».

این‌ها، جملاتِ آغازین کتابِ «هنوز در سفرم»، مجموعه‌ای از شعرها و یادداشت‌های منتشر نشدۀ سهراب سپهری‌ست (1359-1307) که برخلاف بسیاری از منابع موجود، روز تولد او را به خطِّ خود او، چهاردهم مهر معرفی می‌کند. شاعری که نقش‌ها را می‌سرود و زیباترین شعرهایش را بر تن بوم نقاشی، تصویر می‌کرد.

نوشتن از اویی که طبعی لطیف و روحی آرام داشت، ساده نیست. چرا که به اعتراف خودش: «به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من ...» و این تنهایی شاید، از هر چیزی در زندگی او ماندگارتر بود. تنهایی، مانند رفیقی دیر‌ینه با تمام لحظه‌های زندگی‌اش آمیخت. او شعرهایش را در سکوت و تنهاییِ «قریه چنار» و «تپه‌های سیلک» با آهنگ طبیعت و نغمۀ جیرجیرک‌ها می‌سرود. سهراب، پرنده بود و پرنده‌ها را خوب شنیده و دیده بود. در کوه و صحراهای شهرِ خودش دنبال پرنده‌ها می‌رفت و حسرتِ پرواز، تیزی و شدّتِ حیاتِ پرنده، با او کاری کرد که پرندگی را بلد باشد. به همین خاطر، یک روز تابلوی «آواز هندسی پرنده» را نقاشی کرد و در دفتر خاطراتش نوشت: «پرنده: تنها وجودی که مرا حسود می‌کند؛ ای عبور ظریف، بال را معنی کن، تا پر هوش من از حسادت بسوزد».

او آهنگ و رنگ را به‌هم پیوند زد و اقرار کرد که «گاه، صدایی که به گوش می‌رسد، انگیزه‌ای نزدیک برای رنگ‌پذیری دارد. باد می‌پیچد. و برگ‌های خزانی را می‌پیماید. بنگرید، پیش روی ما جنبشی (تلاطمی) است از رنگ»* و کوشید که موسیقی را به نقاشی‌هایش وارد کند. طوری که هر تماشاگری، آهنگی که او با قلمش نقاشی کرده را بشنود.

  • المیرا شاهان