سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

هوای کوی تو دارم ...

دوشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ب.ظ

دومین روز سال نو است و من در حالی‌که به آهنگ «ای ساربان! ای کاروان! لیلای من کجا می‌بری؟» ِ بامداد فلاحتی گوش جان سپرده‌ام، به ابرهای بالای سرم نگاه می‌کنم که پر از فکرها و یادها و اتفاقات این روزها هستند. در تمام این بیست و چهار سال و پنج ماه زندگی‌ام این اندازه دچار تردید و سردرگمی و آزمایش نبوده‌ام. با این حال فکر می‌کنم حتی اگر خدا بیشتر از این‌ها به من تنگ بگیرد، به او نمی‌گویم چرا؟ حتی اگر مامان وقتی استکان چای را سر می‌کشد، با بغض یکی دو جمله کفر بگوید و من به التماس بگویم: «کفر نگو مامان!» و سرم را بر گردانم به سمت سبد گلی که عطر گل‌های خوب را در بر گرفته و بگویم: «چقدر بوی خوب دارند مامان، انگار نشسته‌ام توی پارک و دارم طبیعت را بو می‌کشم»؛ چشمم می‌افتد به سفرۀ هفت‌سین بالای سرش و یادم می‌افتد که عید شده! خواننده دارد می‌خواند «تو اکنون ز عشقم گریزانی/ غمم را ز چشمم نمی‌خوانی/ تو از عاشقی چه می‌دانی؟» و از خودم می‌پرسم: «دختر! نکند عاشقی؟» و می‌بینم حال این روزهایم حال یک سرگشتۀ بی‌قرار است که توی بیابانی خشک و بی‌آب و علف تنها افتاده و سراب می بیند؛ حکایت آن مسافری که دست‌هایش از هر چیزی خالی‌ست و تسلیم خداست و هنوز یادش هست که دو ماه قبل زیر گوش امام رئوف چه حرف‌ها زد و چرا توکل کرد...

خواننده می‌خواند: «چو طوفان سختی ز شاخه‌ی غم، گل هستی‌ام را بچین و برو/ که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته/ همه شاخه‌های وجودش ز خشم طبیعت شکسته... » و حواسم پیِ خداست که خودش می‌داند این روزها کسی را جز خودش ندارم. این روزهایی که تنهاترین آدم دنیا شده‌ام ... و هیچ دلم نمی‌خواهد این تنهایی را با کسی قسمت کنم ... و هیچ دلم نمی‌خواهد که با این شانه‌های خمیده جلوی مامان و بابا بزنم زیر گریه و مامان پا به پایم گریه کند و گلایه از خدا را از سر بگیرد... اما حافظ که باز می‌کنم ... آخ از آن لحظه ها که حافظ باز می کنم و می‌بینم چیزی برای از دست دادن ندارم و اشک‌هایم در می‌زنند و منم و هق‌هقی که تمام خانه را پر می‌کند... و حافظ ناجوانمردانه می‌گوید: «ای جوان سرو قد! گویی ببر/ پیش از آن کز قامتت چوگان کنند» یا «منِ گدا هوس سرو قامتی دارم/ که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود» یا « ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود ... » و چیزی توی سینه ام فرو می ریزد و دیگر هیچ ...

نمی‌دانم کدامِ این راه‌ها به تو می‌رسند خدا! نمی‌دانم ظرفیت پذیرشِ سختی کدامِ این راه‌ها را دارم ... فقط می‌دانم «هوای کوی تو دارم، ولی چگونه ببندم/ هزار نامه به پای کبوتری که ندارم؟*» ...

پ.ن:

#حرفای_نگفتنی #حرفای_تموم_نشدنی

*سجاد رشیدی پور

  • المیرا شاهان