سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

کاشکی هستی زبانی داشتی*

يكشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۶ ب.ظ

آن روزها که خودم را مجاب به نوشتن می‌کنم، هی چند خط می‌نویسم و هی پاک می‌کنم و دوباره از نو. گاهی هم بی‌خیال نوشتن می‌شوم و می‌روم روی تخت دراز می‌کشم و به آسمان روشن اتاقم چشم می‌دوزم. بعد هی فکر می‌کنم که می‌توانستم با کلماتم از «آن» روز و «آن» روز بگویم، یا از «آن آدم» و «دیگری» و «دیگری‌ها». اما ننوشتمشان ... گاهی کلمات، برای ننوشتن‌اند. برای خاموشی و اندیشه و تنها همین.

تو اما می‌خواهی صدای کلمات را درآوری؛ کار خوبی هم هست. این‌که بنویسی: «باران» و صدای نم‌نمِ باریدنش به شیشۀ شعرهایت را بشنوی یا بنویسی: «پرواز» و تمام کلماتت پرنده شوند یا بنویسی: «غروب» و آسمان، دلش بگیرد از غم سنگین این کلمه ... . تو می‌خواهی کلمه‌ها شروع کنند به حرف زدن و راز توی سینه‌شان را بکشند بیرون و شعر و داستان و حرف شوند. برای همین است که می‌خواهی دست‌هایم را به راه نوشتن بیاورم و بنویسم. کار خوبی هم هست ...

دارم دست‌هایم را به راه می‌آورم؛ حتی با شنیدن یک قطعۀ موسیقی، حتی با ضربِ یک آهنگ. راستش این را که نوشتم یاد سینماییِ «افسانۀ 1900» افتادم؛ اعتقاد به این‌که هر آدمی موسیقی خاص خودش را دارد و می‌شود از موج چشم‌ها و نگاه و حرکاتش، نُتی برداشت و نواخت. به راستی که موسیقی چه هنر شیرین و شگرفی‌ست. دنیای آواها و صداها. من گوش‌های شنوایی دارم برای شنیدن آهنگ‌ها و گاهی آن‌قدر در یک قطعۀ موسیقی فرو می‌روم که روزها و روزها با روح و روانم عجین است. من حتی، صدای آدم‌ها را با تمام فراز و فرودشان به خاطر دارم. وقتی نوشته‌هاشان را می‌خوانم یا تکست‌هایشان را در شبکه‌های اجتماعی و گفتگوهای مجازی، اگر صدای‌شان را شنیده‌باشم، انگار خودشان دارند برایم حرف می‌زنند؛ با همان لحن و آوا و مکث‌ها و نشیب‌ها. این را همین سه‌چهار روز پیش برایت گفتم. همان‌جور ماندی! دلم خواست «دوستت دارم»هایم را با صدای خودم می‌خواندی! اما نه ...

یاد حرف سیّار افتادم توی اردوی آخر؛ می‌گفت با کلمات ذکر بگوییم. گاهی بگوییم: آب، آب، آب و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها به ذکری که می‌گوییم فکر کنیم. مثل من که این روزها ذکر دوست داشتنت را، زیاد می‌گویم ...


پ.ن:

یک. اگر به نمایشگاه کتاب و شهر آفتاب رفتید، کتاب «یک چمدان بهار» را بخرید و بخوانید. شعری از من تویش چاپ شده. سالن دو، راهروی چهار، انتشارات شهرستان ادب.

دو. صحبت های سیار توی اردو خوب بود، لینکش را گذاشتم اینجا.

*مولوی.