سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

باغ و بهار من تویی، بهر تو بود، بودِ من*

پنجشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۷ ق.ظ

بهارِ هر کجا می‌تواند رنگی داشته‌باشد. می‌تواند بهارِ کاشان باشد و تمام باغ‌هاش پر باشند از گل‌های صورتی و عطر محمدی‌های گلاب نشده. می‌تواند بهارِ بنفشِ کاخ نیاوران باشد و گل‌های اقاقیا از نرده‌هایش سرریز کنند. می‌تواند زرد و سپید باشد، شبیه گل‌های یاسِ بلوار مرزداران که به سینۀ دیوارها ریخته‌اند. و می‌تواند سبز باشد، مثل بهارِ خیابان ولیعصر و چنارهای بالابلندی که کنار هم قد کشیده‌اند و به چنارهای پیاده‌روی روبرو تعظیم می‌کنند ...

اما بهارِ من، نه صورتی و بنفش است، و نه زرد و سپید و سبز. بهارِ من رنگین‌کمانی از تمامِ رنگ‌های زیبای خداست. رنگین‌کمانی از مهربانی، از خنده‌های کودکانه و رها، از نگاه‌های ممتد و پاکِ به هم پیوسته. بهارِ من، همان آدمِ بلندبالای صندلیِ کناری توی سینماست. همان آدمِ شیفتۀ چای آویشن و بهارنارنج و زنجبیلِ توی کافه، همان آدمِ پیاده‌روی‌های زیر باران، همان آدمِ قنوت‌های طولانی و دعاهای طولانیِ بعد از هر نماز. بهارِ من، تویی، که آدم هیچ‌وقت از شنیدنت خسته نمی‌شود. از دیدنت، از حرف‌ها و خاطراتِ بامزه‌ای که همیشه همراهت داری. بهارِ من، همان آدمِ زمستانِ کهف‌الشهداست. همان آدمی که عاشق بچه‌هاست. همان آدمی که می‌تواند ساعت‌ها برای دلِ گرفته‌ات زیر آواز بزند و آرامت کند. همان بهاری که نمی‌دانم تا کجای زمان برای من شکوفه می‌زند، تا کجای زمان با من می‌ماند و به من گرمی می‌بخشد، اما بهارِ من است. بهارِ خودِ خودِ من ...

*مولوی.

  • المیرا شاهان