سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

سال-شب...

دوشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۴۴ ب.ظ

باید برای امروز چیزی بنویسم؛ برای امروز که یک‌ساله می‌شدیم، برای امروز که می‌توانست روز قشنگی باشد در باران و برف، روزی که صبحش با جملۀ «صبح زیبای زمستانی‌ات بخیر» آغاز می‌شد... باید برای امروز چیزی بنویسم؛ از احساسِ تلخی که چند روزیست در دهانم دارم. این طعم زهرماری که وقت سرماخوردگی در گلویمان حس می‌کنیم و نمی‌دانم از چرک کردن گلوست یا از خیسی مغز بخاطر هرروز گریه کردن ... من اما سرما نخورده‌ام؛ می‌گذارم به حساب شریان‌های جاری اشک!

باید بنویسم تا یادم بماند؛ بگذار کینه بشود در دل و بماند تا ابد. بگذار بگویند برایت خوب نیست و گذشته‌ها را به باد بی‌تفاوتی بسپار یا بگذارشان کنار تا ته بگیرد این ماجرا. اما من روزهاست که بوی سوختگی احساس می‌کنم و لب می‌گزم و بغض می‌ترکانم، و این‌ها همه برای دلی‌ست که از ما سوختند و بعد به‌راحتی سرشان به زندگی‌شان گرم شد؛ همین آدم‌ها که بعضی‌شان یک روز، دایۀ مهربان‌تر از مادر بودند و به هر شگردی دست زدند و آخر سر شانه خالی کردند زیر بار اتفاق‌ها. بعد به یک‌باره ما ماندیم و اندوهی که روی هم سوار شد و نتوانستیم روی شانه نگهش داریم و زمین خوردیم و کمرمان شکست...

چه می‌شود که آدم‌ها از کودکی یاد می‌گیرند تبرئه کردن را؟ بی‌گناهی و بر حق بودن را؟ چه می‌شود که آدم‌ها حق انتخاب را از آدم می‌گیرند و به هر چیزی چنگ می‌زنند تا حرف، حرف خودشان باشد و البته رحم هم نمی‌کنند؟ گاهی آن‌قدر غرور و تعصب وجودشان را می‌گیرد که حواسشان نیست کسی که دارند از او انتقام می‌گیرند، بی‌گناه‌ترین آدم قصّه است... عمری سر به سجده می‌نشانند و تعظیم پروردگارشان را می‌کنند، اما وقت امتحان که می‌شود، حواسشان به دل آدم‌ها و حق و حقوق‌شان نیست. همۀ آدم‌ها در مواقع غیر از بحران خوب‌اند! تمام‌شان مهربان و رفیقِ شفیقاند؛ اما چندتایشان وقت بحران، بدون آن که تنها خود را ببینند به داوری می‌نشینند تا بر حق رفتار کنند؟ به تعداد انگشتان دست! کسی در این حوالی یکی از خیل انگشت‌های ما را اشغال نکرد...

  • المیرا شاهان

نظرات  (۷)

  • پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  • همدلی زیادی با این متن داشتم 
    همچین روزایی رو می گذرونم.
    پاسخ:
    (قلب شکسته)
  • بنیامین دهقانیان
  • چقد سنگین می‌نویسید ...
    پاسخ:
    از چه نظر سنگین؟
    لایک
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
    از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست..
    پاسخ:
    احسنت!
  • عَقـایِدِ یِکــ رِضــا
  • عالی
    پاسخ:
    ممنونم
  • یک نویسنده
  • ""باید بنویسم تا یادم بماند؛ بگذار کینه بشود در دل و بماند تا ابد. بگذار بگویند برایت خوب نیست و گذشته‌ها را به باد بی‌تفاوتی بسپار یا بگذارشان کنار تا ته بگیرد این ماجرا.""

    حق نوشتید. در این مورد خاص راجع به خودم می گویم: کینه ای نیستم. اما آلزایمر هم ندارم. بعضی آدمها، بعضی وقتها با یه حرف یا یک حرکت واسه همیشه خودشان را از چشم می اندازند. اینجاست که یاد می گیرم به هرکسی به اندازه ظرفیتش بها بدم و نه به اندازه دلم.

    قلم زیبایی دارید.
    پاسخ:
    سپاس از لطفتون :)
  • اشکان احمدی
  • وبلگ خوبی دارید موفق باشید
    پاسخ:
    سپاسگزارم