سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

به اندازۀ ده سال!

دوشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۲:۱۶ ق.ظ

اگر از من بپرسند بهترین سال زندگی‌ات چه سالی بود؟ (با کمی شک بین انتخاب کدام یک) می‌گویم: سال هشتاد و پنج. و اگر بپرسند بدترین سال زندگی‌ات چه سالی بود؟ خواهم گفت: بدترین سال زندگی‌ام هنوز تمام نشده ... هنوز رخت و لباس‌های سیاهش را جمع نکرده و نشسته گوشۀ تخت، دستمال کاغذی‌های مچاله‌ام را می‌شمارد ...

چطور یکـ سال از زندگی، یکـ سال از عمر، یکـ سال از تمام سال‌های حیات آدمی می‌تواند این همه تاریک و دل‌آزار باشد؟ من، همانم که همیشه سال‌های فرد شمسی را دوست داشت، تلخی‌های هر سال را به فال نیک می‌گرفت و می‌دانست سختی‌ها به زیباترین جلوه، نهال وجودش را شکل می‌دهند. اما سختی‌های امسال، ریشه‌هایم را از خاک بیرون کشیدند... من ماندم و شاخه‌هایی که با خمیدگیِ تنه‌ام، روی زمین کشیده شدند و کوشیدند ریشه‌هایم را دوباره در خاک بنشانند، محض نخشکیدن. اما سرشاخه‌های نحیف و ناتوانم یارای امداد نداشتند. همین‌گونه بود که بدترین سال زندگی‌ام رقم خورد! همین‌گونه بود که برخلاف همیشه، که بغض‌ها را فرو می‌دادم، لب‌هایم لرزیدند و دستم رو شد که غمگینم. دو سه سال پیش، در یکی از یادداشت‌هایم نوشته بودم: من هرگز برای چیزی نجنگیده‌ام. امسال اما با تمام قوا برای امید قلبی و عمیقی که در دل داشتم، جنگیدم، ایمان داشتم به نتیجه‌اش، می‌دانستم آخر و منتهای تمام تلاش‌ها و جنگیدن‌ها، پیروزی‌ست. ناامیدی را از دلم پس زدم و با تمام وجود جنگیدم... یک‌دفعه، در نمی‌دانم کجای کوهستان زندگی، زیر پایم خالی شد و با همۀ شمشیر و سپر و کلاه‌خود و هیبتم، به پایین دره‌ای عمیق سقوط کردم ... و من شدم همان آدمی که «امید» به تمامی از زندگی‌اش رخت بر بست...

روزهاست می‌خواهم این حرف‌ها را شعر کنم، اما نمی‌توانم... قلب بی قرار و کوچکم، تا چند روز باید توی گچ بماند تا ضربان‌های امید به زندگی‌اش، از دوباره، خوبِ خوبِ خوب شود؟

  • المیرا شاهان

نظرات  (۶)

  • مائده درخشان راد
  • :((((
    میفهمم با تمام وجودم.
    توی عمر 23 سالم دوتا سال وحشتناک و نحس دارم .به حدی که اید دو سال اتفاقاتی که برام اففتاد کل سالای دیگه ی زندگیمو تحت تاثیر قرار دادو هنوز راه خلاصی ازش پیدا نکردم.امید اگه بره بر میگرده به مرور ترمیم میشه ادم.اما امان از وقتی که تاثیرات وحشتناک اتفاقات مدام و هر لحظه تکرار و تداعی بشه.
    پاسخ:
    درست مشکل همین جاست که تاثیرات باقیه و البته ذهن هم کار خودشو می کنه و با مرور کردن آدمو از پا میندازه...
  • یک نویسنده
  • بهترین سالهای زندگی من هم سالهای ۸۵ و ۸۶ بود
    پاسخ:
    ممنون
  • دچــ ــــار
  • الان توی گچه قلبتون! :)
    فکر اشتباهی رفتید پیش ارتوپد
    + انشالله پست بعدی سازش با بهار کوک باشه :) (این یه دعوته)
    پاسخ:
    دلم می خواد همه خستگی رو توی این سال جا بذارم و با دل خوش برم توی سال جدید!
    + ان شاءالله. ممنونم
  • مـــهـ ـیـا ر
  • ان شا ء الله هر چه زودتر غم از بین بره و دلتون شاد و لبتون پر خنده بشه :)
    سحر نزدیک است . . .
    پاسخ:
    الهی آمین...
  • یک نویسنده
  • و اما بدترین و تلخ‌ترین سال عمرم، سال ۹۳ بود...
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • سال نودوششتون پر ار اتفاقات خوب باشه:) ان شاالله سال بعد این موقع از حال خوبی که توی 96 داشتید، بنویسید.
    پاسخ:
    ممنونم. همچنین برای شما :)