سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

با توام ای غم!

سه شنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۰ ق.ظ

فکرش را نمی‌کردم که صبح یکی از روزهای بیست و شش سالگی که از خواب بیدار می‌شوم هم، همچنان جای غم‌هایی مثل غم‌های هجده-نوزده سالگی در دلم درد کند. انگار ما با غم‌های ذاتی‌مان زندگی می‌کنیم. غم با ما متولد می‌شود و در سلول‌هامان رخنه می‌کند و به همان اندازه که بزرگ می‌شویم، غم‌هامان با ما قد می‌کشند و سر به آسمان می‌سایند و حتی احمقانه‌ترین‌شان هم می‌تواند صبح یک روزِ زیبای اردیبهشتی که تمام آدم‌ها مست از عطر طبیعت باران‌خورده‌اند، دست از سر ما بر ندارد. غمی که نمی‌دانی از جنس چیست، اما می‌دانی که بهانه‌ای‌ست تا یک قطعه موسیقی بی‌کلام قدیمی گوش کنی و درست به همان معصومیت هجده سالگی‌ات اشک بریزی تا تسکین پیدا کنی... و احتمالا می‌توانی آرام شوی، اما این غم‌ها که قرار نیست هیچ‌وقت تمام شوند...


پ.ن: آن پنج نفر آدم خاموش، از بین یکصد و نود و چهار دنبال کنندۀ این بلاگ، که هستند؟ و از چه می ترسند؟

بعدا.ن: شدند چهار نفر :) تا شاید اثبات کنند که از هیچ چیز نمی ترسند ... ممنون شجاع! =)

  • المیرا شاهان

نظرات  (۳)

  • سیّد محمّد جعاوله
  • غم چیز خوبیه اگه درس هدایت شه
    ولی من براتون شادی آرزو دارم
    اتفاقا دیشب تا 5 صبح یه ساعت داشتم گریه میکردم به همین غم ها و حسرتها...از آخرین رویا پردازیها و آرزو کردنهام یه 10 15 سالی میگذره...و الان هیچم تقریبا...همه نرسیدنهام و همه نامهربانی هام و همه غفلتها و بدیهامو مرور کردم...اینکه آینه دق شدم برای پدر و مادرم و نشدم یه الگو و کمک برای برادر کوچکتر از خودم که حداقل در جایگاه برادر بزرگتر کمکش باشم و راهنماش...اینکه برای مشکلات خانوادم تقریبا قدمی برنداشته ام تا الان...خودم هم که بدتر...

    و الان که بیدار شدم اون حس قوی انتقام و بازسازی نصف شب رو ندارم...همه اش تفکرات پوچ و احساسی شبانه بود...در روز انگار آدم دیگه ای میشم...گم شده در غفلت و گمراهی بی انتها...
    ما هم 6 تا ازشون رو داریم :)