سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۵۶ مطلب با موضوع «جامعه» ثبت شده است

۰۴
اسفند

dial up

آدم باورش نمی‌شود وقتی دارد از دهۀ هشتاد صحبت می‌کند، چیزی قریب به شش سال از آن گذشته باشد و حتی متولدین این دهه این روزها مشغول پیش دبستانیِ یک یا دو، دبستان، راهنمایی و دبیرستان باشند! دهه‌ای که تکنولوژی آهسته‌آهسته در روزهایش رسوخ کرد و آشپزخانه‌ها را از شکل سنتی‌اش به ژرفنای مدرنیته فرو برد و پدیده‌هایی مثل سولاردام، مایکروویو، ماشین ظرفشویی و امثالهم را به ارمغان آورد که رفته‌رفته جای تنور و گاز پیک‌نیکی و مایع ظرف‌شویی گُلی را گرفتند. آدم گاهی حتی یادش نمی‌آید که روزی در خیال خیلی‌ها پدیده‌ای مثل «اینترنت پر سرعت» نمی‌توانست وجود خارجی داشته باشد و بعضاً فکر می‌کردیم «اینترنت»، تنها همین صدای هر از گاه دیال آپ است که سکوت اتاق را دقایقی می‌شکند تا برقرار شود. ممکن بود ساعت‌ها و دقیقه‌ها دانلود کردن یک فیلم یا باز کردن یک تصویرِ با کیفیت وقت‌مان را بگیرد و برای وصل شدن به اینترنت هم می‌بایست از دکه‌ها و مغازه‌ها و کافی‌نت‌ها کارت اینترنت می‌خریدیم! اما ما نسل صبوری بودیم که دست بر زیر چانه می‌نشستیم و گاهی حد فاصل این لود شدن‌ها، برای خودمان چای می‌ریختیم و فرصت داشتیم یک دور، دور خانه بچرخیم و دربارۀ خبرهای جدید برای خانواده بگوییم.

 

 

چقدر آن روزها زود گذشت... یاهو مسنجر جزو نخستین شبکههای اجتماعی بود که می‌شد از این‌جا با کسی کیلومترها و مایل‌ها دورتر از اینجا، ارتباط متنی، صوتی و حتی تصویری (آن هم با بی‌کیفیت‌ترین حالت ممکن!) برقرار کرد و خوشحال بود از اینکه یاد گرفتنِ «آی اَم اِ بلک‌بورد» در مدرسه، بالاخره یک جایی به درد خورد! با این حال، اوایل دهۀ هشتاد بود که وبلاگ‌ها در ایران به دنیا آمدند و قالب‌های سادۀ سفید، سیاه، آبی و صورتی داشتند، و خیلی‌ها با ذوق و شوق در دنیای مجازی خانه ساختند، آن هم با چند کلیک ساده و البته مجانی! قبل از آن هم «سلمان جریری»، به عنوان اولین وبلاگ‌نویس ایرانی، درست مثل اولین کسی که با ماشین تصادف کرد (درویش خان) اسمش در تاریخ ماند! بعد هم روز‌به‌روز وبلاگ‌نویسی رونق پیدا کرد و در زمان انتخابات 88 به اوج خودش رسید و در هر وبلاگی سخن از انتخابات بود. بعد از انتخابات هم خیلی از وبلاگ‌ها از طریق موتورهای جستجو (درست یا اشتباه) فیلتر شدند و رفته‌رفته آن‌ها که وبلاگ‌نویسِ قَدَری بودند یک مودم خریدند و با کمک اینترنت پر سرعت و چندتا فیلترشکن پولی یا مفتی، پناه آوردند به شبکه‌هایی که تازه پا گرفته بود؛ مثل فیس‌بوک و توییتر و گوگل پلاس، و البته دوستان غیر وبلاگ‌نویس‌شان را هم به آن‌جا کشاندند. آن اوایل پروفایل‌ها معمولا عکسی از طبیعت بود و شاید نوعی ترس و حیا برای انتشار عکس وجود داشت. به‌خصوص که بازار فوتوشاپ داغ بود و خیلی‌ها می‌ترسیدند که عکس‌هاشان شکار مجرمینِ اینترنتی شود... بعد دنیا چرخید و چرخید تا همان عکس‌ها که جایش در فولدر خصوصی یکی از درایوهای کامپیوتر و لپ‌تاپ شخصی بود، به چشم بر هم زدنی با دوست و غریبه و آشنا و همکلاسی و فامیل و هوادار به اشتراک برسد. حالا هم که کار از عکس گذشته و اینستاگرام جایش را در تلفن‌های همراهِ شخصی که اوایل دهه هشتاد فقط باباها یا آدم‌های مهم جامعه یکی ازشان داشتند باز کرده و نداشتنش جای سوال دارد، نه داشتنش! چقدر آن روزها زود گذشت... بیایید به آن روزهای خوب برگردیم...

  • المیرا شاهان
۱۵
بهمن

سرطان

خیلی اتفاقی، روبروی آینه ایستاده بود که دستش را سمت سینه‌اش برد و حس کرد یک غدۀ ریز توی سینه چپش دارد. به مادرش که گفت، مادر از او خواست قضیه را جدی نگیرد و حساس نشود. اما او قضیه را جدی گرفت و برای معاینه به سونوگرافی رفت. خانم دکتر گفت: «توی سینۀ راستت و نه سینه چپ، یک توده هست که چیز مهمی نیست» و این چیزی که به ظاهر مهم نبود، تبدیل شد به مسئلۀ مهمی که زندگی او را تا مدتی با خود درگیر کرد. مسئله‌ای که اسمش «سرطان» بود و نمی‌توانست موضوع مهمی نباشد!

پنج ماه بعد، نیمه‌های مرداد به اصرار یکی از اقوام سینه‌اش را جراحی کرد و پزشک با ایجاد خراش یک غده سرطانی به ابعاد یک توپ تنیس خاکی (2.5 در 3) از سینۀ راستش خارج کرد و بیست و شش روز بعد، تیم هفت نفرۀ پاتولوژیست‌های بیمارستان آتیۀ تهران، با او دربارۀ روال درمان بیماری نوظهورش حرف می‌زدند.

«یک روز بود که جواب نهایی کنکور کارشناسی ارشد آمده بود و برای قبولی‌ام در دانشگاه خوشحالی می‌کردم که همسر خواهرم با من تماس گرفت و از من خواست بروم خانۀ خواهرم. وقتی رسیدم برخورد خواهرم و همسرش خیلی خوب و عادی بود. تا اینکه همسر خواهرم گفت: از آزمایشگاه تماس گرفتند و گفتند برویم آنجا؛ مثل اینکه جواب آزمایش‌ها جابجا شده. در آن لحظه خیلی عادی، بدون آنکه تصوری از سرطان داشته باشم با او به بیمارستان رفتیم و بعد از آن خوشحالی یک روزه، من باید برای گذراندن یک پروسۀ درمانی و یک بیماری اتفاقی آماده می‌شدم.»

 

حقیقت سرطان و دنیای مجازی

کسی اسمش را نمی‌داند. اما پاییز نود و یک بود که با نام مستعار «بانو»، وارد فضای وبلاگ‌نویسی شد و با ایجاد یک وبلاگ شخصی با عنوان «روزهایم با سرطان» به آدرسِ www.a91.blogfa.com، از پیشامدها و مسیر درمان بیماری‌اش نوشت. «وقتی آقای دکتر از همسر خواهرم پرسید: "بیمار را از قبل آماده کرده‌اید یا نه؟" متوجه موضوع شدم. نه گریه کردم، نه داغ کردم و نه سردم شد. فقط یک نفس عمیق کشیدم و در حالی که کمی شوکه شده بودم، جواب تماس برادرم که در آن لحظه به من زنگ می‌زد را دادم. من، هیچ تصوری از سرطان نداشتم. حتی فکر می‌کردم محال است توی این سن و سال سرطان بگیرم؛ بنابراین نیم ساعت تمام از پشت گوشی به صحبت‌های برادرم گوش می‌دادم که خیلی علمی و منطقی پروسۀ درمان را برایم توضیح می داد.»

  • المیرا شاهان
۲۳
آذر

در زمانه‌ای که بسیاری از مردم، جز برای منفعت و تظاهر، دینمدار و خداجو نیستند، نمی‌شود انتظار داشت که در وقت سختی، یا آن‌وقت‌ها که ممکن است به ضررشان تمام شود، مسلمان باشند.

به‌راستی ما برای چیست که زندگی می‌کنیم؟ این ترسِ از دست دادن دنیا برای چیست؟ یعنی تمام زندگی، خشت‌خشت روی هم گذاشتن و چشم دیگران را در آوردن از مال اندوزی، زندگی تجملاتی و دارایی‌های آن چنانی‌ست؟ پس آن هدف متعالی که برایش از مادرمان زادیم و رنج و مشقت بزرگ شدن را متحمل شدیم، چه میشود؟ یعنی به همین چیزهای دم دستی و البته حقیر راضی می‌شویم؟

چقدر همرنگ جماعت شدن و از روی دست هم زندگی کردن زشت است. چقدر خدا را در وقت سختی یاد کردن و در وقت خوشی و منفعت فراموش کردن بی‌حرمتی به ساحت خداست. اصلا من را چه به این حرف‌ها! یکی بیاید بگوید: «برو بابا جوگیر شدی!» یا بگوید: «تو که مسلمانمانی چه رسد به غیر مسلمان‌ها». باشد. قبول! من آدم خوبی نیستم، چون گناه من این است که از وضع این روزها و این‌جور زندگی کردن چندشم می‌شود. از این‌که می‌خواهی پر بگیری و بروی تا اوج و دنیا و آدم‌هاش را رها کنی تا توی دغدغه‌های کوچکشان نگندی و آن‌ها پیوسته برایت مانع می‌تراشند، بدم می‌آید. آن‌ها که خیال می‌کنند توی مشت‌شانی و می‌توانند برایت حکم صادر کنند و آینده و مسیر تو را انتخاب کنند، حالم را بد می‌کنند. ما برای چیست که زنده‌ایم؟

حلب آزاد شد. متاسفم از آن آدم‌ها که هنوز فکر می‌کنند جوان‌ها رفتند و جنگیدند برای حقوق‌های میلیونی. برای سهمیه‌های از این به بعدی که بهشان تعلق می‌گیرد. و چه بسیار آیات و روایاتی که همین مسلمان‌زاده‌ها را بارها فرا می‌خواند که «اگر کسی صدای مسلمانی را بشنود که به دنبال کمک می‌گردد و پاسخ نگوید مسلمان نیست» (حضرت محمد(ص)) و خیلی‌ها در بستر گرم و نرمشان ماندند و شعار دادند که پول‌های مملکت را خرج نیازمندان مملکت خود کنیم و ما را چه به سوریه و فلسطین و داعش. همان‌ها که از سلاح بزرگ آمریکا ترسیدند و گفتند فکر می‌کنی ایران از پس آمریکا بر می‌آید؟ و نه این که یادشان نبود، که هیچ‌وقت قرآن را باز نکرده بودند که بخوانند: «چه بسیار گروه‌های کوچکی که به فرمان خدا، بر گروه‌های عظیمی پیروز شدند.» (بقره، 249)

حلب آزاد شد و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم و دغدغه‌مان چک سر ماه و خرج عروسی و سرویس طلای فلان دختر و مازراتی فلان پسر است. خوش به حال آن‌ها که رفتند و پر کشیدند و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند (آل‌عمران، 169) و با دو بال روی شانه‌هاشان، برای آن‌ها که جا مانده‌اند و غرق دنیا شده‌اند، سری به نشانۀ تاسف تکان می‌دهند.


*عنوان: ترجمۀ نشانۀ نخست از سورۀ فتح.

  • المیرا شاهان
۰۵
تیر

من از بچگی دلم نمی‌خواست بزرگ شوم. با همان دنیای کودکانه‌ام خوش بودم. دیدن برخورد سخت‌گیرانۀ بزرگ‌ترها نسبت به برخی مسائل و موضوعاتی که به نظرِ طفلِ معصومی که من بودم چیزهای نه چندان مهمی بود، من را از بزرگ شدن می‌ترساند! روزهای نوجوانی دلم می‌خواست آن‌قدر نوجوانی‌ام به درازا بکشد که خودم از نوجوانی و دنیایی که شاید بزرگ‌ترها جدی‌اش نمی‌گرفتند خسته شوم. اما بی‌اینکه از آن روزها و شوق‌های تمام‌نشدنی فاصله بگیرم، جزو بزرگترها شدم. بزرگ شدم و دلم نخواست که مثل بقیه بشوم، مثل بقیه سخت و عجیب و نخواستنی. من با تمام قوا دست و پا می‌زدم که رنگ و بوی آدم‌ها را به خود نگیرم و بیش از آن‌که از روی دیگران مشق بنویسم، خودم باشم و درگیر آرزوهای کوچک و بزرگی که دارم، بمانم.

نمی‌خواهم بگویم زندگی با آدم بزرگ‌ها خمیر من را معصوم و پاک نگه داشت، که ناخواسته توی خیلی چیزها شبیه‌شان شدم، اما من در تمام زندگی، دلم خواست خودم باشم. لباسی را بپوشم که دوست دارم. دوستانی داشته‌باشم که می‌خواهم. جاهایی بروم که حالم را خوب می‌کند. هیچ دلم نمی‌خواست که برای آن‌که رسم است و دیگران چه می‌گویند و چنین است و چنان است کاری کنم.

گاهی فکر می‌کنم کاش توی زندگی آدم‌ها، این همه حرف بردن و آوردن و «مردم چه می‌گویند» و «بد است جلوی مردم» نبود. کاش روزی می‌رسید که خاله‌زنک بودن تمام می‌شد و خیلی از ما به جای آن‌که طبق خوشامد مردم انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم، خودمان می ماندیم. کاش می‌شد برای خود بودن و سادگی و بدجنسی نداشتن سرزنش نمی‌شدیم. کاش دنیا از آن‌ها که نشسته‌اند زمین بخوری و قاه‌قاه به تو بخندند خالی می‌شد. چه دنیای بدی‌ست... کاش همیشه پانزده ساله می‌ماندم ...

*شهریار.

  • المیرا شاهان
۰۹
خرداد

اولین دزدی دنیا چه روز و چه ساعتی اتفاق افتاد؟ دزدی نان بود یا یک دزدی عاشقانه؟ مثلا دختری قاپ پسری را دزدید یا پسری قاپ دختری را؟ بعدش چه اتفاقی افتاد؟ چه سرنوشتی نصیب آن دزدهای تاریخی شد؟ دستشان را بریدند؟ وسط میدان شهر سرشان را از گردنشان جدا کردند؟ تیربارانشان کردند؟ یا گذاشتند راست راست روی زمین بچرخند و بگردند و آب از آب تکان نخورَد؟ چه شد که آدم‌ها دستشان دراز شد روی مال دیگران؟ چه شد که آدم‌ها دزد بودن را به ندار بودن ترجیح دادند و بعد دزد قدرت و سیاست و مملکت و دین و اعتقاد و شعور و موقعیت و غیرۀ همدیگر شدند؟ فقر؟ بیکاری؟ اعتیاد؟ خانواده؟ دوستان ناباب؟ نابرابری اجتماعی؟ یا نداشتن عزت نفس و به اندازۀ کافی انسان بودن؟ چه می‌شود که آدم‌ها عزت نفس ندارند؟ عزت نفس را خانواده به آدم می‌دهد یا جامعه؟ خودمان چی؟ خودمان چقدر به خودمان و عزت نفسمان فکر می‌کنیم؟ آیا این‌که به ما بگویند دزد قشنگ است؟ آیا این‌که از جهل و غفلت کسی سوءاستفاده کنیم تا نفع ببریم کاری انسانی‌ست؟ آیا صاحب پولی بی‌برکت و مفتی شدن لذتی هم دارد؟ پولی که بیاید توی یک جیب و از آن جیب بریزد بیرون، و جز گرسنگی و فلاکت و لقمۀ حرام در گلوی فرزندان چیزی نداشته باشد ارزشی دارد؟ زیر آب کسی را زدن و نشستن جای او و استفاده از حقوق کسی دیگر همان‌قدر دزدی محسوب می‌شود که جیب کسی را بزنند. که سهم کسی را بردارند. که ترس و ناامنی ایجاد کنند. ترس از دست دادن موقعیت، ترس ماندن در جامعه و زندگی با مردم، شک و شبهه نسبت  به آدم‌ها و انسان هراسی! کاش می‌شد این‌‌ها را دیروز به او می‌گفتم ...

***

محال است تجربه‌اش نکرده باشید. آن حس بی‌کسی که به آدم دست می‌دهد و کاری از آدم ساخته نیست جز این‌که مثل ابر بهار گریه کند و هرچه غریبه‌ها به او بگویند بی‌خیال و بگذر و ولش کن، حالی‌اش نشود.

من دو بار توی زندگی حس بی‌کسی را تجربه کردم؛ یک‌بار توی واگن دوم قطارِ خط قرمز متروی تهران که مردها خودشان را بین خانم‌ها جا کردند و تا توانستند خودشان را به خانم‌ها مالیدند و سر که بالا آوردم یکی دوتاشان را جلوی خودم دیدم و داشتند با نگاهشان روح ما را می‌دزدیدند. یکی همین دیروز، وسط میدان بهمن، که از تاکسی پیاده شدم و وقتی به خودم آمدم که دیدم قاطی آن همه مرد، بی‌اراده دارم گریه می‌کنم و بی‌پناه‌ترین آدم دنیا هستم. حس تنهاییِ غیر قابل انکاری به گلویم چمباتمه زد و بغض شد و دو رود پر جوش و خروش روی گونه‌هایم ساخت. پشت خط، خواهرزادۀ فلان آیت‌الله بود که بعد از پنج روز بالاخره جواب تلفنم را داده بود و داشتم با او قرار گفتگو می‌گذاشتم. لابد شنید که وسط حرف زدن دارم می‌گویم: «آقا یکی اون موتوری رو بگیره، گوشیمو زد!»  چه حس لعنتی و مسخره‌ای بود این‌که بایستی و نگاه کنی به موتور هوندای تک سرنشینی که دارد آهسته‌آهسته و نه پرشتاب می‌رود و اطرافت را که نگاه کنی تازه بفهمی دور و برت فقط مرد یا شاید نامردند که ایستاده‌اند و به "تو" نگاه می‌کنند نه آن "موتوری". و یکی دوتایشان می‌گویند شماره‌اش را برنداشتی؟ و آدم توی شوکِ لعنتیِ مورد دزدی واقع شدن چه کاری جز بُهت از دستش بر می‌آید؟

چقدر مورد دزدی واقع شدن چیز بدی‌ست. آدم فکر نمی‌کند به مالی که باخته! آدم از رو دستی که خورده، از حقِ پایمال شده و ناامنی است که حالش بد می‌شود. از شرفی که دزدها ندارند و از کارها و برنامه‌هایی که به هم می‌خورند! قرار ساعت سه ام با یکی از مسئولین فرهنگسرای بهمن به هم خورد و بعد از آن، سفری که امروز داشتم و بعد شمارۀ آدم‌ها و اطلاعاتی که به درد هیچ‌کسی جز یک روزنامه‌نگارِ شاعر نمی‌خورد. من، چهل و پنج دقیقه حس بی‌کسیِ تمام نشدنی‌ای داشتم با ایستادن وسط میدان بهمن و نگاه مردها. من، دزدیده شده بودم و از همه‌چیز می‌ترسیدم؛ از امنیتی که توسط مردها اشغال شده بود، از رد شدنِ دوباره از خیابان و باز از ناامنی و ناامنی و ناامنی ... .

*محمد باباصفری.

  • المیرا شاهان
۰۱
خرداد

احسان شاه حسینی

چیزی نمانده تا روزهای کنکور کارشناسی سر برسند و دانش آموزان برای گذراندن آزمون سراسری، راهی محل های آزمون شوند. حالا در این مدت محدود، دیگر وقت آن است که هر کسی نگاهی به کوله بارش کند و ببیند چه کارها کرده و برای یکی از سرنوشت سازترین مراحل زندگی اش، آماده شود.

به همین مناسبت گفتگویی با آقای احسان شاه حسینی، دبیر فیزیک و مشاور دبیرستان، تدارک دیده ایم با طرح این پرسش که «چگونه کنکور بهتری بدهیم؟».

* در مدت زمان باقیمانده تا کنکور، چه کارهایی باید از سوی دانش آموز صورت بگیرد تا آزمون خوبی را پشت سر بگذارد؟

همه چیز بستگی به خود دانش آموز دارد. آنچه که بیشتر از سواد، بر کنکور سراسری تاثیر می گذارد، مرور و روحیه است. روحیه در حقیقت همان چیزی ست که از دید ما دبیران EQ نامیده می شود. دانش آموزان باید سر حال، خوشحال، با انگیزه و امید باشند. استرس، عصبی بودن و مواردی از این دست باعث می شود که حتی اگر خیلی تا زمان کنکور مطالعه داشته اند، نتیجه ی مطلوب را کسب نکنند. آن هایی که وضعیت خوبی دارند و دانش آموزی قوی هستند، بهتر است در زمان باقیمانده تا کنکوراندوخته و آموخته هایشان را مرور کنند. اما ضعیف ترها باید موضوعی مطالعه کنند. یعنی بروند سراغ مباحثی که تعداد تست بیشتری از آن ها در کنکور هست، اما تلاش کمتری برای یادگیری، مرور و تمرین می خواهد. اگر به این شیوه عمل کنند احتمال موفقیتشان بیشتر است. اما اگر بخواهند همه مطالب را جمع بندی کنند، احتمالا نمی رسند و اضطرابشان بیشتر می شود.

* اگر دانش آموزی بخواهد از صفر شروع کند چطور؟ برای شروع دوباره خیلی دیر شده است؟

این مسئله وابسته به خود فرد است. سال گذشته دو نفر از همشهری جوانی ها در کنکور سراسری شرکت کردند و پاسخنامه را سفید تحویل دادند. یکی از آن ها از بین حدود 440هزار شرکت کننده رشته تجربی، رتبه 40 هزار به دست آورد و دیگری از بین حدود 200 هزار نفر شرکت کننده آزمون ریاضی، 38 هزار شد. این نتیجه به این معناست که حتی اگر صفر در صد از تمام درس ها هم بزنید، باز هم برای انتخاب رشته مجاز می شوید. متاسفانه بسیاری از شرکت کنندگان کنکور، با وجودی که مطالعه نسبتاً خوبی در این زمینه داشته اند، اما با پاسخ های اشتباه، نمره منفی می گیرند و ضرر می کنند. حالا در این زمان محدود هم می توان نتیجه گرفت، اما این باز بستگی دارد که دانش آموز چه طور مطالعه کند و روی چه مباحثی سرمایه گذاری کند.

  • المیرا شاهان
۱۳
ارديبهشت

کاش می‌شد «آدمی» یک روز چمدانی از داشته‌هایش می‌بست، از تمام آدم‌ها کوچ می‌کرد و تنهای تنها به کلبۀ چوبی کوچکی در دل جنگلی سبز پناه می‌برد ... دور از تمام باید و نبایدها، دور از تمام حرف و حدیث‌ها، دور از بداندیشی و نفرت‌پراکنی‌های هرروزه، دور از «مردم ... ».

  • المیرا شاهان
۱۱
فروردين

مطلب طولانی ست...

این روزها وقتی بعضی‌ها را می‌بینم که برای زندگی‌شان چارچوب و حدی معین کرده‌اند تعجب می‌کنم. کسانی‌که لا قید و بی‌توجه نیستند و برای خودشان چارچوب مشخصی دارند. این چارچوب داشتن و رعایت حدود، ربطی به دین و مسلک و رب‌النوعی که می‌پرستیم ندارد. این همان چارچوبی‌ست که رشتۀ حیا را پاره نمی‌کند و جایش را دریدگی و تجاوز به حریم دیگران نمی‌گیرد.

خیلی‌وقت است که می‌خواهم این چیزها را بنویسم؛ حالا هم که این‌ها را می‌گویم نه خانم‌جلسه‌ای هستم نه نیتم امر به معروف و این چیزهاست. درست است که یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای زندگی‌ام این است که کسی را به دین حضرت محمد دعوت کنم؛ اما لااقل حالا که خودم خیلی آدمِ خوبی نشده‌ام این کار نتیجۀ عکس خواهد داد. به هر حال، کاری به این چیزها ندارم ... دلم خواست پستی بنویسم دربارۀ روابط آدم‌ها؛ دربارۀ روابط دختر با دختر و دختر با پسر. به عنوان یک دهه هفتادی...

  • المیرا شاهان
۰۹
اسفند

چقدر بد است که مردمان یک سرزمین این همه با مفهوم برابری و برادری بیگانه شده‌اند. همه می‌خواهند با تخریب همدیگر خودشان را بالا بکشند. از روزهای گَند انتخابات همیشه متنفر بوده‌ام. خداروشکر که گذشت ... تا همدلی و دوستی بین این همه آدم که گریبان همدیگر را پاره می‌کنند برقرار نشود، نتیجۀ انتخابات و برد و باخت این جناح یا آن جناح، اصلاً مهم نیست ...

  • المیرا شاهان
۱۳
بهمن

ما قاضیان قَدَری هستیم؛ قبول دارید؟ خیلی وقت پیش این‌جا هم درباره‌اش نوشته بودم. چندوقت است می‌خواهم به همین مناسبت چیزهایی بنویسم که تازه امروز فرصتش دست داده. چیزی که بر می‌گردد به یکی از برنامه‌های «دید در شب»ِ رضا رشیدپور، که مجری برنامه، رودرروی یک بازیگر حاشیه‌دار نشسته و او را به بی‌رحمانه‌ترین صورت ممکن سؤال‌پیچ می‌کند؛ مهمان او کسی نیست جز «الهام چرخنده».

ماجرای الهام چرخنده که از یک تبریکِ سال نو به رهبری شروع شد، به حد کافی حاشیه‌ساز شد تا این‌که چادری شدن این آدم به حواشی او اضافه کرد و حالا جامعه به دو طیف هواداران و مخالفان او تبدیل شده‌است. من نه موافق رفتار او هستم، نه مخالف او. اما از این جریان زوم کردن روی شخصیت‌ها، قضاوت‌ها و وزن کردن آدم‌ها بر اساس درست و غلطی که خودمان تعریفش کرده‌ایم، چه آن شخصیت هنرمند باشد و چه سیاستمدار، بیزارم. رشیدپور الهام چرخنده را روبروی خودش نشانده و به او می‌گوید: «قاری قرآن بودن کجا و آواز خواندن کجا؟ این نشان از شخصیت پارادوکسیکال یا متناقض جنابعالی دارد!» رشیدپور چه کارۀ اوست که به این راحتی قضاوت می‌کند و حکم می‌دهد؟ این چه تریبونی‌ست که به او داده‌اند؟ یعنی هرکس صدای خوشی داشت نمی‌تواند هردوی این‌ها را داشته باشد؟ کسی نمی‌تواند هم ساز بزند، هم چادر سر کند، هم نماز بخواند و هم با صدای خوش، قرآن را قرائت کند؟

آدم‌ها حق دارند انتخاب کنند، حق دارند اشتباه کنند، حق دارند اهدافشان را خودشان تعیین کنند نه ذهن بیمار جامعه. چرا به آدم‌ها فرصت برگشتن نمی‌دهیم؟ چرا همیشۀ خدا آدم‌ها را با گذشته‌شان قضاوت می‌کنیم؟ قربان خدا که بنده‌هایش را همانجوری که هستند دوست دارد و آغوشش برای همه به یک اندازه باز است ...

چند هفته پیش توی وبلاگ پرسیده بودم: آیا گذشتۀ هر فرد مربوط به خودش است؟ هرکس نظری نوشت، اما تنها یک نظر بود که من را روزها و روزها به فکر واداشت. دوستی نوشت: تحلیل گذشته بدون نگاه به حال اشتباه‌ست... 

مشکل الهام چرخنده این بود که از همان ابتدای ورود به مسیر تازۀ زندگی‌اش همه‌چیز را علنی کرد. همه‌چیز را در بوق و کرنا کرد و حالا توی برنامۀ «دید در شب» در حالی که حسابی از درون شکسته است و اشک می‌ریزد می‌گوید اگر زمان به عقب بازمی‌گشت خلوتی پیدا می‌کرد تا خودش را بسازد، دور از تمام این مردمی که او را به استهزا گرفته‌اند.

 در همه‌چیزی احتمالاتی هست ... اگر الهام چرخنده بدون دروغ و دغل در مسیر درست افتاده باشد چه؟ چرا ما از عاقبتمان نمی‌ترسیم؟ چرا این همه حکم صادر می‌کنیم و می‌خواهیم رفتارش را توی صورتش بکوبیم؟ کاش به جای سرک کشیدن به تصمیماتِ همدیگر، کمی به خودمان سفر کنیم و پیش از همه قاضی زندگی خودمان باشیم.

ما هیچ‌وقت به جای هم زندگی نکرده ایم ...

  • المیرا شاهان