سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۲۳ مطلب با موضوع «ادیان» ثبت شده است

۰۷
آذر

رجبی دوانی

با گذشت قرن‌ها از واقعۀ عاشورا، قیام امام حسین(ع) همواره الگویی برای جوامعی‌ست که برای نابودی ظلم می‌کوشند و برای حق‌خواهی و آزادی از دست استکبار، به پا می‌خیزند. در گفتگویی اجمالی با دکتر رجبی‌دوانی، این الگوی اسلامی را مورد بحث و بررسی قرار دادیم. گفتگوی ما را در زیر می‌خوانید:

*به‌عنوان نخستین سوال بفرمایید اساساً وقتی از قیام عاشورا صحبت می‌کنیم از چه حرف می‌زنیم؟ آیا این قیام یک رویداد دینی است یا صرفاً سیاسی و حکومتی‌ست یا یک رویداد فرهنگی و اجتماعی؟

واقعۀ عاشورا در اصل انجام یک تکلیف بزرگ الهی‌ست که باید انسان آن‌چه را که خداوند از او انتظار دارد به‌درستی به انجام رساند. حالا این تکلیف اگر به نتیجه مطلوب برسد چه بهتر، اگر هم نرسید انسان باید در پیشگاه خداوند روسفید و سرافراز باشد. قیام امام حسین(ع) ابعاد مختلفی دارد؛ هم بُعد سیاسی، هم بُعد فرهنگی و اجتماعی؛ از بعد سیاسی دین اسلام و شرع مبین اجازه نمی‌دهد که زمام امور مسلمانان در دست افرادی فاسد، فاسق و نالایق باشد. هم خداوند این را نهی کرده و هم پیامبر اسلام(ص). چنان که در هر صورت این افراد نالایق غلبه یافتند باید در مقابل‌شان ایستاد. چون کسی که زمام امور مسلمین را به دست می‌گیرد، اگر فرد شایسته‌ای نباشد، ممکن است با سیاست‌های ضد دینی خود دین، دنیا و آخرت مردم را تباه کند. از لحاظ فرهنگی و اجتماعی، اگر امام حسین(ع) قیام نمی‌کرد و مقابل چنین وضعیتی قرار نمی‌گرفت، همۀ ارزش‌هایی که اسلام داشت و مسلمان‌ها باید خود به آن آراسته می‌کردند، از بین می‌رفت و چیزی از فرهنگ غنی و ارزشی اسلام باقی نمی‌ماند. روابط اجتماعی هم به‌کلی از چنین ارزش‌ها و اصولی که پیغمبر(ص) بر مبنای تعالیم دینی تبیین کرده بودند خارج می‌شد. در نتیجه این تکلیف بزرگ الهی همۀ ابعاد را در بر می‌گیرد.

*جوهرۀ اصلی و رمز جاودانگی این قیام چیست؟

همۀ ابعاد این قیام بسیار ارزشمند است و آن را جاودانه کرده. اما چیزی که نه‌تنها مسلمانان و شیعیان، که حتی غیر مسلمانان دنیا را هم وادار به تعظیم در برابر این قیام عظیم می‌کند و تحسین و تقدیر هر که اندکی بهره از عقل و خرد و دانش داشته باشد را بر می‌انگیزد، مسئلۀ مقاومت در برابر ظالم و سلطه‌گر و البته ذلت ناپذیری‌ست. با وجود کم بودن امکانات و نیروی انسانی سپاه  امام(ع) در برابر دشمن، نهراسیدن و ایستادگی ایشان و همین‌طور زیر بار ذلت نرفتن، الگویی برای همگان شد، حتی کسانی که مسلمان نبودند هم از این حرکت درس گرفتند و آزادگی را برای خود به ارمغان آوردند. مثل مهاتما گاندی، رهبر انقلاب هند، که با آن که هندو بود گفت: ما در ایستادگی و حرکت و انقلابی که در برابر استعمار انگلستان کردیم از حضرت حسین بن علی(ع) الگو گرفتیم.

  • المیرا شاهان
۰۱
مهر

هنوز یه ساعتی مونده بود راه بیفتیم، به فاطمه گفتم از خیلیا خدافظی نکردم که یه وقت دلشون نخواد، شاید یه سری نتونن بیان. گفت اتفاقا می گن به همه بگید، بذارید دلشون بخواد، اگه یکی دلش واقعا هوای کربلا کنه، خود امام حسین(ع) راهش می ندازه.

منم دلم کربلا خواسته بود. از ماه رمضون سال پیش تقلا می کردم برم کربلا. دوستام که می رفتن دلم پر می کشید و انگار تموم مدتی که دوستام اونجا بودن، دل منم اونجا بود. بهمن که رفتیم مشهد، بی قراریم به اوج رسید و به امام رضا سپردم برات این سفرو امضا کنه. سه هفته پیش بود که یه دلتنگی عجیبی بهم دست داد. رفتم زیر آسمون دعا کردم. از ته دل خواستمش. یه ساعت بعد خبر کربلا رفتن دوستامو شنیدم، اسم دادم، همه وجودم گریه بود، نمی تونستم تنها برم، توی لیست ذخیره ها بودم ... فرداش گفتن تو هم دعوتی، می تونی همراهم بیاری. من بودم و شوق کربلا، من بودم و دلی که یه عمر می خواست بره نجف پیش جدش، سه روز بعد خواب دیدم رفتم امامزاده محمد. نمی دونستم کیه تا اینکه شب قبل از سفر دیدم امامزاده سید محمد هم توی برنامه سفر هست. رفتیم نجف، رفتیم کربلا، رفتیم سامرا، و آخرین جایی که قبل از کاظمین رفتیم امامزاده سید محمد بود.

یه روزه از بهشت برگشتم، اما روحم هنوز پشت ستون روبروی حرم حضرت علی(ع) جا مونده. پشت صف هایی که برای بوسیدن ضریح امام حسین(ع) می بستیم، پشت پرده ای که آخرین نگاهم به حرم حضرت ابوالفضل(ع) از اونجا بود، توی سرداب حرم امام حسن عسکری(ع) در سامرا، پشت ضریح امامزاده سید محمد و التماس های آخر وقتی. دلم جا مونده روبروی حرم جدم امام موسی کاظم(ع) و جوادالائمه(ع). کاش می شد تا ابد توی بهشت بود، کاش می شد هیچ وقت برنگشت...

  • المیرا شاهان
۱۸
مرداد

هرمان هسه

نهم اوت سالروز درگذشت نویسندۀ شهیر آلمانی، هرمان هسه است. او در 2 ژوئیۀ سال 1877 در شهر کالو (Calw) آلمان زاده شد و زندگی او در میان طبیعت، روح‌اش را به آن پیوند زد. تا جایی که هسه در کنار شاعر و نویسنده بودن، نقاش طبیعت هم شد.

آن‌چه در آثار هسه به چشم می‌آید تاثیرپذیری او از ادیان است؛ او در خانواده‌ای مذهبی متولد شد که پدرش مبلغ یکی از فرقه‌های پروتستان در هند و پدربزرگ مادری‌اش مدیر یکی از انتشارات مهم فرقۀ «تورع» در اروپا بود. هرچند این فضای مذهبی، روزی هسه را از کلیسا دل‌زده کرد و او را واداشت که خود به‌تنهایی به جستجوی حقیقت بپردازد.

هسه به دلیل حضور در خانواده‌ای که اهل مطالعه و کتاب‌خوانی بودند، علاقمند به کتاب بود و همین موضوع باعث شد که سال‌ها در کتاب‌فروشی‌ها شاگردی کند که ماحصل آن نوشتن نخستین مجموعه‌شعرش به نام «ترانه‌های رمانتیک» بود. بعد از آن اولین رمانش را تحت عنوان «پیتر کامنتسنید» منتشر کرد. او در دوران حکومت نازی‌ها مورد قهر رژیم هیتلر قرار گرفت و به این سبب خوانندگان به تحریم آثارش پرداختند. او توان روحی جنگ را نداشت، به همین خاطر از جمله نویسندگانی بود که با جنگ مخالفت کرد و حتی بخاطر آن دچار افسردگی شد.

منتقدان آثار هسه، اغلب وجه رمانتیک آثارش را می‌شناسند، اما آن‌چه بیش از این وجه در آثار هسه مشهود است، سیر و سلوک‌های شخصی او، روان‌شناسی یونگ، فلسفه و عرفان شرقی‌ست. او اشتیاق زیادی به فرهنگ و تمدن هند و چین داشت. هرچند هسه را بیشتر نویسنده می‌شناسند تا شاعر، اما نمی‌شود از او به‌عنوان یکی از شاعران رمانتیسم آلمانی یاد نکرد.

او در 79 سالگی نوبل ادبیات گرفت و در همان سن موفق به دریافت جایزۀ گوتۀ فرانکفورت شد. سرانجام شمع روشن عمرش در 85 سالگی در تسین سوییس به خاموشی رسید. در ایران آثار زیادی در حوزۀ شعر و داستان از این نویسنده به ترجمه رسیده که «سیذارتا»، «بازی مهرۀ شیشه‌ای»، «گرگ بیابان»، «دمیان»، «داستان دوست من»، «گرترود» و «بازگشت زرتشت» از آن جمله‌اند. در ادامه به بررسی سه اثر از آثار مشهور او یعنی «دِمیان»، «گرگ بیابان» و «سیذارتا» می‌پردازیم.

 

  • المیرا شاهان
۲۶
تیر

خدا تقدیر هرکس را یک جور نوشته؛ پیمانۀ عمر آدم اندازه‌اش مشخص است. فرقی نمی‌کند که آفریقا باشی یا آسیا، وسط طواف کعبه باشی یا بالای دار، شب تولدت باشد یا وسط سفری که به تایلند داشته ای، توی اتاق عمل برای یک جراحی ساده دراز کشیده باشی یا رفته باشی از حرم دفاع کنی... عمر آدم که سر برسد، کسی نگاه نمی‌کند که سفر یک هفته‌ای‌ات به استانبول یک هفته تاخیر داشته و تو حالا جایی می‌میری که وطنت نیست. آدم می‌تواند شب عروسی پسرش بمیرد یا وقت دیدن سریال معمای شاه. این همان چیزی‌ست که خدا توی سورۀ ال عمران و نساء و مائده آورده. چیزی که خیلی از ما هنوز نتوانسته‌ایم به درستی درکش کنیم.

کاش خدا کیفیت مرگمان را شهادت قرار بدهد؛ حالا هروقت که می‌خواهد باشد!

پ.ن: ادامه مطلب را بخوانید مسلمان ها.

  • المیرا شاهان
۰۵
دی

دیروز تولد حضرت مسیح(ع) بود؛ دوازده سال پیش در چنین روزی به همراه برادرم رفتیم کلیسا تا با آداب جشن کریسمس مسیحیان ایرانی آشنا شویم. کلیسایی توی خیابان طالقانی که چند وقت پیش همسایۀ تازه مسیحی شده‌مان گفت درِ آن کلیسا را تخته کرده‌اند؛ کلیسای «جماعت ربانی».

دکوری کنار صحنه بود و تصویری از تولد عیسی(ع) در طویله و در دامان مریم مقدس را نشان می‌داد. پسر جوانی اجرای برنامه را بر عهده داشت و گروه موسیقی با مهارت تمام قطعه‌هایی اجرا می‌کردند و سه خوانندۀ خانمِ همخوان، با لباس‌های یک شکل و موهایی که روی شانه ریخته بود خواننده را همراهی می‌کردند: «عیسی ... اینجاست عیسی ... در جای مقدس، می‌پذیریم تو را ... ». این تنها شعری‌ست که از آن روزها در خاطرم مانده ... مسیحی‌های طبقه بالا، دستشان را در هم قلاب کرده بودند و گذاشته بودند روی نرده. بعضی‌ها اشک می‌ریختند و بعضی‌ها با خواننده هم‌صدایی می‌کردند. فضایی سرشار از آرامش با نغمه‌های موسیقی و شادیِ واقعی ... آن روز بَم تازه فروریخته بود. یکی از خواننده‌های خانم یک سبد تزیین شده را دست گرفته بود و دور می‌چرخاند برای کمک‌های نقدی مسیحیان برای آسیب‌دیدگان زلزلۀ بم. مجری بارها و بارها این فاجعه را به مردم ایران تسلیت گفت و آن لحظه کسی هنوز خیلی خیلی از عمق این مصیبت خبر نداشت. آخر برنامه، یک بابانوئلِ خوشحال که پسر جوانی بود با ریش‌های مصنوعی سفید و لباس خاص سرخ و سفید، بچه‌ها را جمع کرد و دستشان را گرفت و با خود برد که سورپرایزشان کند. من هم جزو آن بچه‌ها بودم؛ از توی جیب‌هایش کتاب انجیل در آورد و فیلم حضرت مسیح(ع) و بچه‌های مسیحی شاد و خوشحال تمام پله‌ها را با شوق و ذوق پایین آمدند تا هدیه‌هایشان را به مادر و پدرشان نشان دهند. من هم کلی ذوق کرده بودم ... دم در که رسیدیم، پسرهای جوان همدیگر را سفت بغل می‌کردند و می‌بوسیدند و با شور و شوق می‌گفتند: «برادرمسیحی! کریسمس مبارک ... ».

حالا که به آن روزها بر می‌گردم، فکر می‌کنم وقتِ عید نوروز که می‌شود چندتا از ما همدیگر را سفت بغل می‌کنیم و خوشی‌مان  را فریاد می‌زنیم؟ چندتا از ما وقتی هفدهم ربیع می‌رسد از تولدِ پیامبرمان خوشحالیم و شادی می‌کنیم؟ کلا ما مسلمان‌ها چرا این همه غمگینیم؟ چرا اکثریتِ ما جذبِ دین مسیحی می‌شویم و حتی کریسمس که می‌شود بعضی‌هایمان کاج درست می‌کنیم و کریسمس را به هم تبریک می‌گوییم؟ کاش حاجی فیروز ما فقیر نبود ... کاش ما هم بابانوئلی داشتیم که توی جیب‌هایش برای بچه‌ها هدیه‌های رنگی رنگی داشت ...


پ.ن: چقدر این آهنگ رو دوست دارم ... وقت گوش دادنش انگار دو بال رو شونه هامه | از آلبومِ secret garden.

  • المیرا شاهان
۱۱
آذر

اولین بار که دلم برای کربلا و نجف نرفتن شکست، پانزده ساله‌م بود. من را با خودشان نبردند. بهانه مامان و بابا ناامنی عراق بود و من با همۀ وجود زیر طاق خانه‌ای که مسافر کربلا داشت و -تنها- دلتنگی برای زوارش سهم من شده بود، های های گریه کردم.

دومین بار که دلم برای کربلا و نجف نرفتن شکست، دو ماه پیش بود که دوتا از بچه ها به فاصلۀ یک روز به نجف پرواز کردند و آن‌ها درست همان کسانی بودند که از ده روز مانده به ماه رمضان چلۀ زیارت عاشورا گرفته بودند و من هم خودم را قاطی برنامه‌شان کردم تا برات کربلا بگیرم. آن‌وقت این سفر سهم آن‌ها شد اما من که یک روز زیارت عاشورایم را جا انداختم، از سفر کربلا و نجف جا ماندم ...

سومین بار که دلم برای کربلا و نجف نرفتن شکست، امروز بود ... با دلی که هم کربلا را می‌خواست و هم نجف را و هم مشهدِ امام رضا ... آدم یک وقت‌هایی به خودش نگاه می‌کند و بقیه را هم می‌بیند. آن‌ها چقدر برایشان همه چیز راحت جور می‌شود؛ بس که کاهلی‌شان کم است و دلشان صاف و صادق‌تر. بس که تکلیفشان با دلشان روشن است. بس که حواسشان به چله‌هایشان هست. همین است که خودِ امام‌ها دلشان برای این بنده‌های خوب خدا تنگ می‌شود و دعوتشان می کنند پیشِ پیشِ خودشان ...

  • المیرا شاهان
۰۸
آذر

نیمۀ ماه رمضان بود که نخستین فرزند علی(ع) و فاطمه(س) به دنیا آمد. پسری که نخستین بار امام علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) را پدر کرد و حضرت فاطمه زهرا(س) را به مقام مادری رساند. در قبیلۀ قریش تنها کسی که «حسن» نام گرفت، او بود. کمی بعد، پس از تولد برادرش حسین(ع)، هردو به اندازه‌ای نزد پیامبر اکرم(ص) گرامی بودند که حضرت محمد(ص) همواره آن‌ها را فرزند خود می‌دانست و به همین خاطر بود که امام علی(ع) خطاب به فرزندان دیگرشان می‌فرمودند که حسن(ع) و حسین(ع) فرزندان رسول‌الله‌اند. پیامبر نیز در تمام سال‌ها این دو برادر را گرامی می‌داشت و فاطمه زهرا(س) آن دو را در آغوش مادرانه خود رشد و تعلیم می‌داد و هر دو بزرگوار قرة عین حضرت مادر(س) بودند. بهره‌مندی از وجود مبارک پیامبرِ خوبی‌ها تنها تا هفت سالگی حسن(ع) تداوم داشت تا اینکه به خواست خداوند، جهان از حضور حضرت محمد(ص) خالی شد و کمی بعد حضرت فاطمه(س) نیز به پدر بزرگوارش پیوست. حالا حسن(ع) و حسین(ع) دو عزیز کرده در دامان پیامبر(ص) جا پای پدر بزرگوارشان امام علی(ع) می‌گذاشتند و از مرام و مسلک امام اول شیعیان مشق می‌نوشتند؛ تا این‌که در سی سالگیِ نخستین فرزندِ فاطمه(س)، با شهادت مولای متقیان، مقام امامت به امام حسن(ع) واگذار شد و ایشان به امامت رسیدند.

  • المیرا شاهان
۲۰
آبان

به فرشته‌های روی شانه‌هایت نگاه کن. همان فرشته‌هایی که وقتی خیلی کوچک بودی آن‌ها را شناختی. یکی روی شانۀ راست که خوبی‌هایت را می‌نویسد و یکی روی شانۀ چپ که مسئول نوشتن از بدی‌هاست. نگاهشان کن و دزدکی برگه‌های توی دست‌شان را دید بزن. ببین همین آدمی که این‌جا نشسته و شاید حواسش پی دغدغه‌های معمولِ زندگی‌های امروزی‌ست گل کاشته یا گل خورده است؟ کدامِ این برگه‌ها سپیدترند؟ فرشتۀ روی شانه‌هایت هنوز به درخشندگی روزهای اول‌اند یا اندوهگین، غمناک، دست بر زیر چانه و بی‌حوصله، خودشان را برای نوشتن از اشتباهات تو خسته می‌کنند!

همین‌که بدانی روی شانه‌هایت دو فرشته نشسته‌اند یعنی تو تنها نیستی؛ وقتی صبح از خواب بیدار می‌شوی، صورتت را می‌شوری، صبحانه می‌خوری، لباس می‌پوشی تا بروی سر کار، وقتی سوار ماشین‌ات می‌شوی و میانۀ راه به محبوبت زنگ می‌زنی و شادمانه «صبحت بخیر باد» می‌گویی، وقتی توی اتاق کارت تنهایی و فکر می‌کنی، وقتی حقیقتی را می‌بینی و موقع شهادت دادنش کتمان می‌کنی، وقتی می‌روی توی سلف، لقمه لقمه غذایت را می‌گذاری توی دهانت و هزار و یک تلخی و شیرینی از کوچه‌های ذهنت عبور می‌کنند، دو فرشته نشسته‌اند روی شانه‌هایت و نگاهشان سوی توست. تو می‌روی سر قرار با دوستانت، به سینما، به پارک، به باغ‌وحش، به موزه و با کوچک‌ترین چیزی پقی می‌زنی زیر خنده و هنوز دو فرشته با تواند. تو یک روزِ سخت و دلگیر را می‌گذرانی، یک عصر جمعۀ تمام نشدنی، یک شبِ گریه‌دارِ پر هق هق با دل‌شکستگی بسیار ... و هنوز دو فرشته روی شانه‌هایت نشسته‌اند و نگاهت می‌کنند. تمام آن غُرهایی که سر زندگی می‌زنی، شکایت‌هایی که به خدا می‌کنی، بد و بیراهی که به آدم‌ها می‌گویی را می‌شنوند و کنارت هستند؛ درست روی شانه‌هایت نشسته‌اند، تو را می‌نویسند و مراقب تو هستند. آن‌ها نگهبان روح و تمام تواَند. دو فرشتۀ مراقب که گاهی تو را میان بازوانشان می‌فشارند تا آسیبی نبینی، تیغ توی دست‌هایت نرود، روی برف‌های زمستانی لیز بخوری اما زمین نخوری، بتوانی در جریان یک تصادف و اتفاق، کمترین آسیبِ ممکن را ببینی؛ چون قرارشان از روز اول همین بوده که نگذارند صدمه‌ای به وجودت برسد، که خطر را از بیخ گوش‌هایت بگذرانند و مراقبت باشند. به فرشته‌های روی شانه‌هایت نگاه کن و حواست باشد «جمعی از فرشتگان حافظان بندگان، جمعی دیگر دربانان بهشت خداوندند. بعضی از آن‌ها پاهایشان در طبقات پایین زمین قرار داشته و گردن هاشان از آسمان فراتر و ارکان وجودشان از اطراف جهان گذشته، عرش الهی بر دوش‌هایشان استوار است ... »*. تو فرشته‌های خاصّ خودت را داری ... تو تنها نیستی ...

*نهج‌البلاغه خطبه نخست.

  • المیرا شاهان
۰۳
مهر

به احترام فاجعه منا ...

دو روز است که با تمام وجودم غمگینم؛ بغض با بی رحمی توی گلویم نشسته و اشک ها پشت پلک هایم کمین کرده اند. همین که به آدم های قربانی فکر می کنم، به فرزندانی که یتیم شده اند، به زنانی که همسرانشان را پیش چشم هایشان از دست داده اند، به مادران و پدرانی که داغ فرزند دیده اند... به گریه می افتم. آن ها که پرکشیدند و رفتند، دنیا را با همه خوبی ها و بدی هایش گذاشتند و گذشتند؛ اما آن بازمانده ها، آن طفل معصوم هایی که آرزوهاشان را توی گوش بابا گفته اند و حالا آرزوهای کوچکشان گوشه ای از چمدانِ بدون بابا را پر کرده است چه حالی دارند؟

من بلد نیستم روضه بخوانم؛ اما از دست رفتنِ این همه آدم، بدون تانک و گلوله و جنگ تن به تن، توی لباس های پاک احرام و نگاه هایی که رنگ توبه با خود داشتند، انصاف نبود. توطئه ای که از همان فرود جرثقیل ها بر سر مسلمان ها برملا شد و ما آن را فهمیدیم اما خم به ابرو نیاوردیم. ما چطور انسانی هستیم که مصیبت را می بینیم و می توانیم بدون احساس همدردی، خندوانه تماشا کنیم و بزنیم توی سر اعتقادات همدیگر؟ این چه ضعف اخلاقی بدی ست که همه جا سر باز کرده و ما این همه راحت و ساده، همدیگر را به باد فحش و تحقیر می کشیم؟ این چه کینه پروری و بغضی ست که به سادگی رای صادر می کنیم و فتوا می دهیم که آی مردم بیایید فلان چیز را از بیخ و بن ویران کنیم؟ دینی که بروز نمی شود فلان است و چیزی که برای هزار و چهارصد سال پیش است بهمان؟

  • المیرا شاهان
۱۸
شهریور

این یک نوشته کودکانه است ...

یادم هست که توی بچّگی خیلی دنبال شماره خدا می‌گشتم؛ دبستان که رفتم یکی از همکلاسی‌هایم برایم شماره خدا را نوشت: 24434. و من به خیال این‌که این، شماره خانه خداست، یک روز از صبح شماره را گرفتم و تصورم این بود که صدای خش‌خشِ تلفن، صدای بارانِ بهشت است ...

بزرگ‌تر شدم و بعدها کسی برایم گفت تعداد رکعت‌های هر نماز روزانه را که کنار هم بگذاری می‌شود همین شماره؛ که پر بی‌راه هم نبود ...

امروز یک تلنگر من را به آن روزها پر داد؛ به جستجوگری‌ام برای حرف‌ زدن با خدایی که نمی‌دیدمش، اما باور داشتم که هست. باور داشتم که نگاهِ من می‌کند و نامه‌های هرازگاه‌ام را می‌خواند. خدایی که شوق بزرگ شدن و رسیدن به آرزوهام، او را از من گرفت و من تا مدت‌ها حواسم نبود که نگاه‌اش کنم ... راستش هر قدر هم که فکر می‌کنم، نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد!

عرفان نظرآهاری توی کتاب «نامه‌های خط ‌خطی»‌اش برای خدا نوشته: «خدایا! نیستی، کجایی؟ آخر چرا همیشه قایم می‌شوی؟ چی می‌شد اگر دیدنی بودی؟ آن‌وقت همه باور می‌کردند که هستی. آن‌وقت شاید همه مؤمن می‌شدند. این‌طوری که خیلی بهتر بود. اما انگار تو دوست داری مخفی باشی. دوست داری همه دنبالت بگردند. شاید برای همین است که اسمت باطن است. اما می‌دانی تعجب من از چیست؟ از اینکه هر وقت می‌گویند هوالباطن، هوالظاهر هم می‌گویند. خدایا مگر می‌شود که تو هم باشی و هم نباشی. هم همه جا باشی و هم هیچ جا نباشی؟ خدایا! به اینجاها که می‌رسم دیگر معنی‌اش را نمی‌فهمم. گاهی اوقات، تو چقدر سختی ... ».

  • المیرا شاهان