سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
۱۷
مرداد

نمی‌توانم با بعضی از بانوان رابطه بگیرم؛ شاید از سرسختی و منعطف نبودن باشد، ولی به راستی چگونه می‌شود با آن‌ها که دغدغه‌های ساده و پیش پا افتاده دارند و موضوع بحث‌هاشان چیزهای دم دستی و معمولی‌ست یا نشسته‌اند به قضاوت و غیبت کردن پشت این و آن، حرف مشترکی داشت؟ باشد! به زندگی و چیزهای ساده و کوچکش دل‌خوش‌اند یا از حسادت و ناتوانی در انجام ساده‌ترین امور رنج می‌برند، قبول. اما درگیر رفتار و کارها و زندگی دیگران بودن، تا کی؟

  • المیرا شاهان
۰۹
مرداد

من آدم مکالمات طولانی تلفنی نیستم؛ یک نوشته و نامۀ بلند و طولانی را به ده دقیقه مکالمۀ معمولی دربارۀ «چه خبر؟» و «چه کار می‌کنی؟» و امثال این‌ها ترجیح می‌دهم.

حرف زدن بی‌وقفه هم برایم آزاردهنده است. شنیدن دو صدا با همدیگر به همم می‌ریزد؛ مثل صدای تلویزیون و موسیقی، یا صدای شیر آب و رادیو.

اما،

تو استثنائی!

با من حرف بزن عزیزم؛ بی‌وقفه، طولانی، در میان تمام صداها. می‌خواهم صدای تو زمینۀ تمام صداهای دنیا باشد، من شیفتۀ شنیدن کلمات توام، شیفتۀ توام...

  • المیرا شاهان
۰۷
مرداد

بابا هرروز برایم عکس می‌فرستد از هنرهایش؛ یک روز مربای گیلاس، یک روز سرکه سیب، یک روز درست کردن آلو خشک، یک روز رب سیب، یک روز درست کردن کشک، یک روز رب گوجه‌فرنگی، یک روز شربت آلبالو، و زیرش می‌نویسد: «محصول پدر». می‌دانم این عکس‌ها را با چه ذوق و شوقی برای همۀ خانواده ارسال می‌کند.

بابا تمام تابستان‌های کودکی‌اش را در روستا نفس کشیده و آن خوی ساختن و پرداختن، کاشتن و برداشتن، و تولید و تکثیر کردن را از روستا آموخته است. دوست دارد با دست‌های خودش گیلاس و هلو و سیب و گوجه‌سبز و آلبالوهایش را بچیند. هفته‌ای چندروز می‌رود برای آبیاری درخت‌هاش و حواسش به کود و سم و جمع کردن علف‌های هرز یا جمع کردن برگ‌های کهنۀ توی باغ و باغچه هست. دست‌هایش، شبیه پدرهای کارمند و پشت میز نشین نیست و می‌توانم رگ‌های برآمدۀ روی دست و ساق‌هایش را بشمارم.

سال‌های بی‌شمار نان بازویش را خورد و آهن و پارچه و ابر و چسب و منگنه را به هم پیوند زد و بعد، به اصالت کودکی‌اش برگشت. مثل پدرش نجار نشد، مثل برادرش کشاورزی نکرد، اما به زیستن با طبیعت لبیک گفت و از شهر برید.

دوستش دارم؛ به‌خاطر تمام اصالتی که تا امروز در وجودش حفظ کرده، به‌خاطر تمام زحماتی که برای خانواده‌اش کشیده و می‌کشد، به‌خاطر تمام بار مردانگی که به‌تنهایی روی شانه‌هایش دارد و آدم را دل‌گرم و دل‌تنگ می‌کند.

بابای سختی کشیدۀ من، با آن صداقت بی‌نظیر و یک‌رنگی بی‌مثالش، مرد بودن را به تمامی به همه‌مان نشان داده. گاهی فکر می‌کنم حتما در سینۀ او قلب کوچک کبوتری می‌تپد که بی‌ملاحظه از غم ایام و آدم‌ها به گریه می‌نشیند.

راستی، می‌بایست چگونه مهربانی مردی این‌چنین یک‌رنگ و بی‌ریا و اصیل و با صفا را سپاس گفت؟

خدایا! لطفا سایه‌اش مستدام...

  • المیرا شاهان
۰۴
مرداد

به خودمان دروغ می‌گوییم؛ بارها و بارها این‌گونه بوده است. به خودمان دروغ می‌گوییم تا غم‌ها زمین‌مان نزنند. خودمان را می‌نشانیم جای حق و دست به قضاوت می‌زنیم؛ می‌دانیم مقصریم، اما همیشه گناه‌کار دانستن دیگری بیشتر آرام‌مان می‌کند؛ «دروغِ اندوه‌گریز»، «دروغِ دل‌انگیز»، «دروغِ مصلحت‌آمیز» یا همچو چیزی...

  • المیرا شاهان
۰۱
مرداد

پنجره را باز می‌کنم تا نسیم ملایم تابستان قدری هوای محبوس در خانه را سر بکشد و بی‌رمقی این روزها را با خودش ببرد تا دورها... صدای یاهوی یاکریم‌ها و جیک‌جیک گنجشک‌ها و هوهوی بادها و رقص گروهی برگ‌ها در خانه می‌پیچد.

آرامش، با دامن سپید و توری‌اش از دل پرده‌ها عبور می‌کند و دستش را دراز می‌کند سوی من. به هم دست می‌دهیم...

  • المیرا شاهان
۲۶
تیر

«غمی است که قلب مرا می‌فشارد، عذابی است که از دستش راحتی ندارم و نمی‌دانم تا چه وقت این‌چنین خواهم بود، خدا می‌داند، روز و شب مثل کسی که خوره در جسدش افتاده باشد ناراحت‌ام، قلب من مشتعل است بدون این‌که کسی بداند چه آتشی در آن شعله می‌کشد. اختیار اگر دست من بود، هیچ‌وقت دچار چنین عذاب و شکنجه‌ای نمی‌شدم ولی به خدا، اختیار دست من نیست. هرچه هست تو هستی تو، تو ... تنها تو... ».*

 

کاش در عصر نامه می‌ماندیم؛ در عصر قلم و کاغذ و کلمه، عصر مُهر و موم و گفتگوهای پنهانی...

کاش در این برهۀ تاریخی، در طوفان اطلاعات عنکبوتی و فشردن حروف از سر تعارفات و روابط اجتماعی، به دنیا نمی‌آمدیم. کاش گنجه داشتیم و درش با کلیدی که همیشۀ خدا به گردنمان آویزان بود، گشوده می‌شد؛ در عصر رو گرفتن و دوست‌داشتن‌های از راه دور. عصر شش کلاس سواد داشتن یا در حد خواندن و نوشتن بلد بودن! که در آن صورت معرفت ما بیش از اینی بود که امروز هست...

اگر کاغذی هم سیاه می‌کردیم، از سر صدق باطن و صفای روح و دلتنگی بود. ما نفرین علم و جزای قناعت نداشتنیم! ما دل‌شورۀ نرسیدن و تلنبارِ مشغله‌ایم! ما عذابیم بر سر دنیا و هرچه در دنیاست...

 

*بریده‌ای از نامۀ غلامحسین ساعدی به معشوقش طاهره. از کتاب «طاهره، طاهرۀ عزیزم»، نشر مشکی.

  • المیرا شاهان
۲۳
تیر

فراموشش کردم؛ آخرین‌بار ایستاده بود زیر نور یکی‌درمیانِ خورشید که از پنجره به اتاق کار می‌تابید؛ حتی امید معصومانه‌اش را می‌شد در برگ‌های رو به آسمانش تماشا کرد...

روزی سفرش به مهمان‌خانه گوشۀ ایوان آغاز شد تا بی‌پرده و پنجره، نور بنوشد و قد بکشد؛ از دیده دور شدن همان و فراموشی همان.

حتی یادم رفت که من روزی صاحب گلی بودم که هدیۀ مادرم بود...

امروز که به خشک شدن و جان‌سپردنش چشم دوخته بودم، جدای از داستان دوری و فراموشی، فکر کردم که اگر بعد از او گلی در این گلدان بکارم، خاک‌های زخمی آن چه سرودی را در گوش او نجوا خواهند کرد؟

آه! نازنین خشکیدۀ من...

  • المیرا شاهان
۱۶
تیر

من شیفتۀ پیاز پوست کندنم؛ خرد کردن سیر و سبزی قلیه، پاک کردن برنج و اندازه گرفتن یک بند انگشت آب روی آن، شکستن رشته‌های آش روی حبوباتی که لابلای سبزی‌ها غل می‌زنند، چنگ زدن گوشت چرخ‌کرده یا هم زدنش در ماهی‌تابه با ادویه‌های رنگارنگ، رنده کردن سیب‌زمینی برای درست کردن کتلت، ورز دادن و وردنۀ خمیرها یا حتی اشک‌هایی که برای هربار رنده کردن پیازها می‌ریزم...

پیازداغ و سیرداغ آماده را دوست ندارم، نمی‌گذارند بوی سرخ شدن‌شان را استشمام کنم. این همه‌کاره‌ها هم وقت خرد کردن سبزی عطرش را می‌دزدند و لذت درست کردن کوکو و سبزی‌پلو را از آدم می‌گیرند.

دست‌ها اما معجزه‌گرند؛ می‌آمیزند و ثمر می‌دهند، با حوصله و صبر. باید صبور باشی تا بتوانی قیمه‌ای جاافتاده بار بگذاری که عطرش تمام خانه را پر کند. آشپزی، کلاسی برای صبرآموزی‌ست.

دنیای فست‌فودی امروز اما، حوصلۀ آمیختن و آموختن را از ما گرفته. نمی‌گذارد تجربه کنیم، لذت خلق کردن را بچشیم و دست‌هایمان را به‌شایستگی به کار بیندازیم. نمی‌گذارد قدرت شگفت‌انگیز دست‌هامان را بشناسیم؛ به راستی که سرانگشتان ما به پروردن و آفریدن محتاج‌اند.

و بی‌حوصلگی، محصول زندگی کنسروی‌ست.

  • المیرا شاهان
۱۲
تیر

بالاخره روزی می‌رسد که می‌پذیری همه‌چیز فانی و تمام‌شدنی‌ست. شاید در راه درک این حقیقت ِآشکار هستی سالیان سال پا بر زمین بکوبی و تقلا کنی تا بلکه پذیرفتنش را به تعویق بیندازی، اما دیر یا زود با آن مواجه خواهی شد!

  • المیرا شاهان
۱۱
تیر

پی چیزی می‌گردم، پی گمشده‌ای شاید. یا «خود»ی تباه شده در شباهت روزها. «خود»ی که با او به خلوتی بی‌مثال می‌نشستم و چای می‌نوشیدیم و شعر می‌خواندیم. «خود»ی رها از تعلقات و شلوغی‌ها؛ «خود»ی کتاب‌خوان و صاحب‌ذوق. «خود»ی نوازنده و آوازخوان... اما نمی‌بینمش.

خوب می‌دانم که تسلیم مرگ نشده؛ صدای نفس‌هایش را می‌شنوم، شمرده‌شمرده با خس‌خسی بی‌حوصله و دهانی باز. نیمه‌جان و سر بر زانوی فراموشی سپرده. پنداری نوازشی می‌خواهد، یا نغمه‌ای شیرین که از نو برویاند برگ‌وبار‌های خشکیده‌اش را. می‌خواهم در آغوشش بگیرم و پیشانی‌اش را ببوسم. اما در دست‌هایم حجمی از «ناتوانی‌»ست. و آیا چیزی جان‌فرساتر از «خود»ی که در حال جان دادن و فرسودگی‌ست، هست؟

  • المیرا شاهان