سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

۰۱
تیر

ایران ترابی

اعمال، زاییده ی افکارند. وقتی عشق فرمان می دهد، اسارت و شهادت و جان باختن معنای خود را از دست می دهد و هر چیزی جز نفسِ عشق، بی معناست. آن جا که مریم فرهانیان در وصیت نامه اش می نویسد: «مادر! اگر من شهید شدم هیچ ناراحت نباش که ما همه امانت هستیم». در امانت خدا، خیانت روا نیست. و آن ها که رفتند، خواستند امانت خدا بمانند و امانت خدا ماندند در حریم امن الهی. فرقی نمی کند در این مسیر شربت شهادت نوشیده باشی یا اسارت کشیده باشی و یا بخشی از وجودت را بخشیده باشی. همین که با مسیر در آمیخته ای کافی ست.

***

«ایران ترابی» بودن، کار هر کس نیست. اینکه یک روز، برای درمان سرماخوردگی شدید، به تنها بیمارستان تویسرکان بروی و دیدن بی مهری یک پرستار نسبت به یک مادر و فرزند، از تو یک پرستار فدایی بسازد، تنها از «ایران ترابی» ساخته است. وقتی که بعد از وقفه ای در تحصیل، با دیدن اعلامیه ی «آموزشگاه مامایی روستایی همدان» تبدیل به یک ماما در روستای «کارخانه» می شود و سرنوشت او طوری رقم می خورد که به تهران مهاجرت می کند، و او را به بیمارستان «فرحناز پهلوی» می کشاند تا دوره ی تکنسین بیهوشی را بگذراند. بعد هم تبدیل می شود به پرستار میادین جنگ و به سبب شجاعت، جسارت و سخت کوشی اش، لقب «سمیه جنگ» را از شهید دکتر مصطفی چمران دریافت می کند.

کتاب «خاطرات ایران»، خاطرات شفاهی ایران ترابی از کودکی تا سال های دفاع مقدس است که به قلم شیوا سجادی به رشته ی تحریر در آمده و شرح حال کاملی از تلاش های او برای کسب تخصص در زمینه ی مامایی و کمک به بانوان روستایی ست. ایران ترابی، متولد اسفندماه سال 1334 در شهرستان تویسرکان از توابع همدان است و اکنون در منطقه 14 تهران ساکن است. به بهانه آغاز هفته ی دفاع مقدس، با افتخار پای گفتگو با سمیه ی جنگ نشسته ایم. گفتگوی ما را در زیر می خوانید:

قبل از هر چیز، برگردیم به سال های انقلاب، پیش از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، به عنوان یک زن، فعالیتی در راه انقلاب داشتید یا خیر؟

پیش از پیروزی انقلاب، در پخش اعلامیه های حضرت امام و تظاهرات آن دوره به فعالیت می پرداختم. اما به صورت فعالانه در جلساتی که در خانه ی افراد مختلف به صورت مخفیانه و به اسم شب شعر برگزار می شد، شرکت می کردم و برای پیروزی انقلاب تلاش می کردیم. در بیمارستان البرز وارد بحث های سیاسی با یکی از همکارانم شدم و از طریق او با گروه ها و جریان مبارزات آشنا شدم و به پخش اعلامیه های حضرت امام در خیابان های خلوت می پرداختم. روزی مثل روز جمعه ی سیاه تلخ ترین خاطرات من از آن روزهاست. جوی ها از خون مردمان پر شده بود. تا پیروز شدن انقلاب، من و پرسنل بیمارستان حتی بیشتر از ساعات کاری بیمارستان می ماندیم و به مجروحان کمک می کردیم. تا اینکه بیست و دوم بهمن انقلاب پیروز شد و همه از این پیروزی خوشحال شدیم، چرا که به خواسته مان رسیده بودیم.

  • المیرا شاهان