سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۱۳۹ مطلب با موضوع «یادداشت‌های شخصی» ثبت شده است

۲۲
مهر

باران - که در لطافت طبعش خلاف نیست تمام دیشب باریده بود و من، در خواب ژرفی به سر می‌بردم که پس از آن مهمانی دوستانه اتفاق افتاد...

دقایقی پیش از آن‌که عقربۀ کوچک ساعت دیواری روی عدد هشت بایستد و به خواب آرام من چشم بدوزد، از بوی خاکِ نم‌کشیده دانستم که شیرینی محفل دوستانۀ دیروز با رفیق گرمابه و گلستانم، به گوش آسمان‌ها هم رسیده و ماحصل آن مراودۀ ابرها بوده با یکدیگر...

تو بهتر از همه حال این روزهایم را می‌دانی مهربان؛ تویی که لحظه‌های با من را زیسته‌ای و خوب می‌دانی وقتی برایت از برآورده شدن «آرزو» حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم؛ هرروز دقیقه‌ها نگاهم را از دنیا می‌گیرم، به خاطره‌هایم چشم می‌دوزم، و صدای آرام و دست‌های کشیدۀ معلم فارسیِ راهنمایی‌ام را به خاطر می‌آورم و بعد، با خودم خیال می‌کنم این‌بار که به مدرسه رفتم، کدام کلمات را در گوش دخترهایم بگویم، ذهن‌شان را با نام کدام شاعر آشنا کنم و به کدام قصه در کدام مثنوی بپردازم که ذوق‌شان از معصومیتِ چشم‌هاشان بیرون بریزد و هر بار با شوری مضاعف برای زنگ فارسی و دیدار من مهیا شوند...

تو بهتر از همه می‌دانی که با چه حال دلخواهی روزهای معلم بودن را به مشام می‌کشم. این پاییز، پاییز خوشی‌ست وقتی در دل آرزوی سال‌های تا امروزم پرسه می‌زنم؛ پیش از آن‌که این «آرزو»، مثل هزاران آرزوی دیگر، از دهانم بیفتد، بیات شود و شوق به وقوع پیوستنش در وجودم بخشکد و تبدیل شود به یکی از اتفاقات معمول زندگی ...

  • المیرا شاهان
۱۴
مهر

صبح، چشم‌هایم را زیر سقف خانه‌ای باز کردم که ابر باران‌خیز بر آن سایه انداخته بود. تو خواب بودی و من در خیال باران بودم و فکر می‌کردم که کاش می‌شد آسمان ابریِ بالاسر ببارد و بشورد بی‌قراری روزها را... کتری را که گذاشتم روی گاز، حواسم پرتِ خیسی کوچه‌مان شد. گویی باران از نیمه‌های شب باریده بود؛ بی که هیچ‌کداممان متوجه آن باشیم... برگشتم به اتاق و کمی بعد، مثل روزهای خانۀ پدری، از صدای بارشی که در گوش کولر می‌پیچید متوجه باران شدم. صدایت زدم! از باران گفتم؛ از این‌که چقدر همیشه هوای ابری را دوست داشته‌ام، این‌که پاییز هرگز مرا غمگین و بی حوصله نکرده است و عشق می‌کنم از پر زدن در آسمان خاکستری‌اش...

پرده را کنار زدم، پنجره را هم؛ از لای نرده‌ها، خنکای باران و پاییز به صورتم دست کشید. تو خواب بودی و پاییز تازه آغاز شده بود...

  • المیرا شاهان
۱۷
شهریور

همین بعدازظهر داغ تابستانی که آمدم نمرۀ متون نظم و نثر عربی‌ام را چک کنم و بعد از روزها به یکی دو سایت سر بزنم، ناخودآگاه دستم رفت روی نرم‌افزار ورد و دلم خواست برایت چیزی بنویسم. خیلی وقت است دست به قلم نبرده‌ام و حس می‌کنم چقدر با جهان نوشتن و حرف زدن‌های گاه و بیگاه در این دفتر، غریبه شده‌ام. اصلا نمی‌دانم از کجا و از چه باید بنویسم. فقط می‌دانم که حسی درونم در غلیان است که من را تا این کلمات و جملات کشانده که از تو بگویم و بنویسم؛ تویی که ماه‌هاست، بی‌وقفه، زندگی‌ات می‌کنم و تمام حواس من را به خودت جمع کرده‌ای... شاید در شلوغی این روزها و سر و صداهای سیاسی و گرانی و دویدن‌های متمادی، حتی فرصت نکنی که این کلمات را بخوانی تا دم غروب که به خانه آمدی درباره‌اش با هم حرف بزنیم و یادی کنیم از خاطرات کهنه و روزهای گذشته. اما این ضرورت است؛ انگار کن که واجب شرعی‌ست که از تو و برای تو بنویسم! به خاطر زندگی‌مان، به خاطر تاریخی که برای زندگی‌مان ساخته‌ایم و می‌سازیم، به خاطر دوست داشتن...

می‌بینی؟ برای تو خیلی سخت از واژۀ «عشق» استفاده می‌کنم. چون آن‌چه درون من است، حجم بزرگی از دوست داشتن عاقلانه است تا عشق ورزیدنی مذبوحانه. لااقل فکر می‌کنم آن‌چه تا دیروز از عشق در ذهن داشتم، آن چیزی نیست که مایۀ آرامش و زیستنی درست و اخلاقی‌ست. عشق در نگاه همگان، یک هیجان روحی یا شاید شیداییِ بی‌نهایت است. آن‌چه در قلب آدم‌های دور افتاده و جدا مانده و فراق چشیده وجود دارد، عشق نیست. من فکر می‌کنم که عشق، شادی و خواستن و نگه داشتنِ توأمان است! برای همین است که هیچ دلم نمی‌خواهد این دوست داشتن قشنگ را با آن کلمۀ سر در گم مخلوط کنم. برای امروز تا همین‌جا کافی‌ست. وقت آن است که لباس‌ها را از بند رخت جمع کنم. و این یعنی زندگی.

  • المیرا شاهان
۲۹
خرداد

درست نمی‌دانم کجا، کِی و از زبان چه کسی بود که شنیدم: «نوشتن غمگین است»؛ بعد از آن بود که ذره‌ذره باورم شد که ما اغلب وقتی غمگین و آزرده‌خاطریم به نوشتن رو می‌آوریم. وگرنه آن روزهای خوشی و خرمی و شادی که نمی‌شود برای نوشتن وقت گذاشت... باید تمام دل و روح آدم از حرف پر شود تا بیرونش بریزیم. باید چیزی در گوشۀ ذهن ما شروع به بی‌قراری کند تا تصمیم بگیریم آرام‌اش کنیم. برای همین نویسنده‌ها اغلب آدم‌های عجیبی هستند. همین دیروز داشتم بهت می‌گفتم: «همیشه باید سعی کنی درکشان کنی، همیشه باید سعی کنی حق بدهی، و همیشه باید انتظار هر چیزی را داشته باشی؛ چرا که برای یک نویسنده، یک روز بهار است و روز دیگر زمستان. تو در مقابل این جور آدم‌ها، توأمان مقصری و محق!» من هم مثل تو ترجیح می‌دهم آدم‌ها مستقیم حرفشان را بزنند، نه در لفافه، نه در قصه‌ها و روابطشان با آدم‌های دیگر. اما چه باید کرد؟ آدم‌ها را نمی‌شود تغییر داد؛ دنیای بدی‌ست فاطمه...

  • المیرا شاهان
۱۳
خرداد

روزهاست به این فکر می‌کنم که نمی‌شود به‌درستی دریافت که حق با چه کسی‌ست؛ نه‌تنها دربارۀ مسائل سیاسی و اجتماعی، که حتی در وجوه دیگر زندگی مثل دوستی‌ها و روابط خانوادگی هم گاهی نمی‌شود تشخیص درستی داد. رشتۀ میان حق و ناحق به قدری باریک و ظریف است که اگر ریز و دقیق هم بشویم، ممکن است خطا کنیم و دست به قضاوت اشتباه بزنیم. چرا که پاری وقت‌ها حق، توامان- می‌تواند با دو جبهه، دو فرد، دو تفکر و دو انتخاب باشد. به راستی، «راستی» چیست؟ حق با کدامینِ ماست؟ چگونه می‌شود عدالت را از بی‌عدالتی تمیز داد؟

شاید برای کسانی مثل من که از تشخیص‌های غلط و ناعادلانه می‌ترسند، بهتر این باشد که دست به قضاوت آدم‌ها و تفکرات‌شان نزنیم و تنها سعی کنیم خودمان را در شرایط و محیط پیرامون آن‌ها تصور کنیم تا گاهی از جانب دیگران زندگی را ببینیم و لمس کنیم. این‌گونه است که می‌توان برای درک دیگران از زندگی هم، ارزش و اعتباری قائل شد. این‌گونه است که یک ماجرا، یک تصمیم و یک تفکر، محق و البته قابل شنیدن است.

  • المیرا شاهان
۰۸
خرداد

در وجود هرکس، مُردارِ معصومیت حقیری‌ست که سوغات سال‌های تاکنون است و حاصل آمیختن با جامعۀ اطراف. من این مردارِ سنگین و نفس‌بر را هنوز در خود احساس می‌کنم؛ هنوز باردارِ این مردارِ نحیفم، و بارها و بارها هشدارم می‌دهد که روزی دخترکِ رهایِ مهربانی بودم که در دنیای شیشه‌ایِ روشنی منزل داشت، اما به مرور و در طول سال‌ها، زیستنِ با زمانه و جامعه، از من موجود دیگری ساخت که بوی و خوی دیگری دارد؛ این خوی پلیدی که حاصل از دست دادن پارسایی بود و فرجام تسلیم. امروز اما این خشم نهفته در زیر دندان‌ها هر از گاه سر بلند می‌کند و با چشم‌هایی وحشی من را می‌بلعد و نعره می‌زند که تو نیز شبیه همانانی. تو هم مثل دیگران راه می‌روی و مثل دیگران می‌خوری و می‌نوشی و می‌پوشی. تو نیز یکی هستی درست مثل ایشان و آن‌ها. کسی که مهربانیِ درونش، حتی خودِ زخم‌خورده‌اش را التیام نیست؛ زنی در لباس تلخکامی و یأس ...


پ.ن: این روزها حال نسبتاً خوبی دارم؛ نمی‌دانم اما چه می‌شود این واژه‌ها از زبانم می‌ریزند... نگهشان نداشتم و گذاشتم سرریز کنند. (تا نکند گره شوند در گلو...)

  • المیرا شاهان
۰۴
ارديبهشت

فکرش را نمی‌کردم که صبح یکی از روزهای بیست و شش سالگی که از خواب بیدار می‌شوم هم، همچنان جای غم‌هایی مثل غم‌های هجده-نوزده سالگی در دلم درد کند. انگار ما با غم‌های ذاتی‌مان زندگی می‌کنیم. غم با ما متولد می‌شود و در سلول‌هامان رخنه می‌کند و به همان اندازه که بزرگ می‌شویم، غم‌هامان با ما قد می‌کشند و سر به آسمان می‌سایند و حتی احمقانه‌ترین‌شان هم می‌تواند صبح یک روزِ زیبای اردیبهشتی که تمام آدم‌ها مست از عطر طبیعت باران‌خورده‌اند، دست از سر ما بر ندارد. غمی که نمی‌دانی از جنس چیست، اما می‌دانی که بهانه‌ای‌ست تا یک قطعه موسیقی بی‌کلام قدیمی گوش کنی و درست به همان معصومیت هجده سالگی‌ات اشک بریزی تا تسکین پیدا کنی... و احتمالا می‌توانی آرام شوی، اما این غم‌ها که قرار نیست هیچ‌وقت تمام شوند...


پ.ن: آن پنج نفر آدم خاموش، از بین یکصد و نود و چهار دنبال کنندۀ این بلاگ، که هستند؟ و از چه می ترسند؟

بعدا.ن: شدند چهار نفر :) تا شاید اثبات کنند که از هیچ چیز نمی ترسند ... ممنون شجاع! =)

  • المیرا شاهان
۲۷
فروردين

علت این که تنها و تنها بخشی از گذشته است که گاه و بیگاه دلتنگم می‌کند را در کدام کتاب روانشناسی می‌بایست پیدا کنم؟ حدفاصل بیست تا بیست و یک سالگی، چه در من گذشت که حتی یادآوری خاطرات و حال خوش آن روزها و رهایی محضم در آن آرامش کم‌نظیر، به شعفم می‌کشاند؟

کاش اسب روزگار این اندازه سریع و بی‌پروا نمی‌راند تا بتوانم دوباره از نو با شمایل و رهاییِ آن روزها زندگی کنم. دلم برای بیست سالگی، خیلی تنگ شده...

 

پ.ن: برای دومین سال، وبلاگم جزو برترین‌های بیان شد؛ خدا را شکر.

  • المیرا شاهان
۰۹
بهمن

این را یک ماه پیش نوشته بودم؛ اما گذاشته بودمش در کانال تلگرام. دلم خواست که اینجا هم باشد...


برای من که سفر را دوست دارم نور علی نور است اگر ثانیه‌ای از آن با ادبیات پیوند بخورد. از دیروز که فهمیدم مقصدمان رشت است، برنامه را جوری چیدم که قدری بیشتر لاهیجان بمانیم و برویم بقعۀ شیخ زاهد گیلانی؛ حقیقت این‌که من این آقای شیخ را اصلا نمی‌شناسم، اما در گورستانی که در گوشۀ این بقعه هست، سالیان درازی‌ست که آشنای من خفته... کسی که من روزها با جملات استعاره‌خوی و تشبیهات خواستنی‌اش زیسته‌ام.

بیژن نجدی عزیز من، بی‌اتاقک و طاق و تشریفاتی از این دست، کنار سیده بلقیس سلیمانی و عارف هم‌آور آرمیده بود؛ بی نشانۀ آشکار! اما به‌محضی‌که ایستادم در میانۀ گورستان تا چشم تیز کنم و نامش را بین آن‌همه مستطیل سنگی بیابم، آهسته صدایم زد و دیدم پیش پایش ایستاده‌ام و این‌بار او برای هزارمین بار مؤمنم کرد که اغلب، این مردگان‌اند که ما را به ملاقات فرا می‌خوانند و صدامان می‌زنند...

سال‌ها گذشته از آن روز که دستی روی سنگ سیاهی در گورستان انتهای خیابان شیخ زاهد لاهیجان، جملات آغازین کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را حک کرد و شاید نمی‌دانست این جملات از دل وصیت‌نامۀ یک معلمِ نویسندۀ شاعر انتخاب شده‌اند:

«و می‌بخشم به پرندگان/ رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها/ به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند/ غار و قندیل‌های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را/ به فصل‌هایی که می‌آیند/ بعد از من.»

استاد عزیز!

بعد از تو، تمام فصل‌ها، بوی باغچۀ خانه‌ات را می‌دهند، بوی دلتنگی...

  • المیرا شاهان
۰۷
بهمن

بعد از ماه‌ها رفتم تا ببینمش؛ کادوی ساده‌ای برایش خریدم که بعد از جشن، دست خالی نروم خانۀ عروس. او اما حسابی تدارک دیده بود و قرمه‌سبزیِ خوش‌طعم جا افتاده‌ای بار گذاشت. تمام روز حرف زدیم و توانستم کنارش اشک بریزم و از روزهایی که بر من رفته بود برایش بگویم و او به‌تمامی گوش بود برای شنیدن...

قبل از خداحافظی، از او خواستم به رسم قدیم پیانو بنوازد و با هم بخوانیم. بهانه آورد که سازم کوک نیست و بین سی‌دی‌هایش به دنبال پیانونوازی کسی گشت. به عادت معهود گوشی‌ام را گذاشتم در حال رکورد و هم‌خوانی و بعد خداحافظی...

قفل فرمان را که باز می‌کردم، یادم افتاد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. سریع رفتم که تحویلش بگیرم، با خنده گفت: یادت رفته بود رکوردر را هم قطع کنی و تمام خداحافظی‌مان هم ضبط شده. آخرش را گوش نکن...

چندروز پیش که داشتم صداهای اضافی را از گوشی پاک می‌کردم بر خوردم به «هم‌خوانی در خانۀ یاسمن». شیطان رفت توی جلدم که بروم آخرش را گوش کنم. او بعد از خداحافظی، کادویم را عجولانه باز کرده بود و قربان‌صدقه‌ام رفته بود و من را «با سلیقۀ من!» خطاب کرده بود. بعد هم یک‌دفعه چشمش افتاد به گوشی من و فریاد ‌زد و فقط گفت: «وای! گوشیشو جا گذاشت! حالا چطوری بهش بگم؟ چطوری برسونم به دستش؟». بعد هم صدای فشردن کلید استاپ.

کلمات ما بعد از خداحافظی چه هستند؟

ما بعد از خداحافظی دربارۀ هم چه می‌گوییم؟ چقدر زبان و دل یکی هستیم و صادقیم؟ چقدر از دیدن هم خوشحال می‌شویم و خودمانیم، نه در لباس تظاهر؟

چقدر رفیقیم و واقعی؟

من یکی از واقعی‌ترین‌های عالم را در کنارم دارم. دوست واقعی شما چه کسی‌ست؟

چه خوب است که کائنات تمام کلماتمان را می‌شنوند...

  • المیرا شاهان