سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۱۳۹ مطلب با موضوع «یادداشت‌های شخصی» ثبت شده است

۰۲
شهریور

امروز صبح، پنجره‌ها را بستم، پرده‌ها را گوش تا گوش کشیدم و فکر کردم که چقدر گوش‌هایم از شنیدن صدای این همه گربه و ماشین و بوق پر است. دلتنگِ «سکوت» بودم و می‌دانستم در این درندشتِ الکی بزرگ، نمی‌توانم پیدایش کنم. نفسم یارای بالا آمدن نداشت ... چرا که خسته بودم؛ واقعاً خسته. راستش، خستگی به تنم مانده! پنداری به قوارۀ من دوخته‌اند این لباس خستگی را. مدام می‌خواهم بشکافمش و چونان پروانه‌ای رها شوم از این پیلۀ خودساخته. اما توان شکافتنش را ندارم. این روزها چطور تمام می‌شوند رفیق؟ این آدم‌ها چطور؟

  • المیرا شاهان
۲۷
خرداد

از همان دیروز غروب، که با بغضی در گلو رسیدم خانه، دلم گریه‌ای بلندبلند و هق‌هق‌وار می‌خواهد، به‌خاطر دنیایی که سالیانِ سال است در قحطیِ «مرد» به سر می‌برد. به‌خاطر خشونتی که هنوز از مردهای هم‌زبان و هم‌مذهب و هم‌ریشه‌ام در خیابان‌های این شهر می‌بینم و هنوز احساس ناامنی می‌کنم و نمی‌توانم خشمم را در مشت‌هایم بریزم و زیر چشمشان خالی کنم. «چه دنیای بدی‌ست!» این ذکر از دیشب ورد زبانم است و آرامم نمی‌کند. مگر نه‌این‌که تمام مردانی که دور و برمان می‌بینیم پدر و برادرهای خودمان و بستگان‌مان و همشهری‌هامان هستند؟ مگر نه‌این‌که همسران و فرزندانِ همین مردان، روز تولدِ حضرت امیر(ع) به ایشان می‌بالند و ذوق‌شان را می‌کنند؟ آن مردهای افلاکی و آسمانی که «روز پدر» یا «روز مرد» می‌شوند تصویر پروفایل بسیاری از زنان و دختران این سرزمین کجا هستند که منِ تنهایِ خستۀ بی‌پناه بتوانم با دلِ خوش و خیال راحت در این شهر راه بروم بی که کسی صدایش را برایم بالا ببرد، حقم را بخورد یا کیفم را وقت سوار شدن به تاکسی محکم از دستم بکشد تا پول مفت بگذارم در جیبش و بشود لقمۀ حرام در گلوی بچه‌هاش؟

چقدر دلم پر است ... چقدر دلم از مردانی که صدایشان را بالا می‌برند تا بگویند زورشان از «ریحانه»ای بیشتر است پر است! چقدر دلم از مردانی که ادعای مردانگی دارند و «حریم خصوصی» ناموسِ‌شان را نمی‌فهمند پر است! چقدر در این دنیا «زن» بودن کار سخت و پیچیده‌ای‌ست. خدای من! چقدر بهانه دارم برای گریستن... ما زن‌ها هزار و چهارصد سال است که یتیم شده‌ایم ...

  • المیرا شاهان
۱۶
خرداد

فکر کردم بد نیست وبلاگ‌نویس‌ها را به چالش نوشتن از تجربیات زندگی دعوت کنم...

(در این پست صرفاً از تجربیات تلخ نوشته‌ام. شیرینی‌جات بماند برای بعد!)

 

اگر زمان به عقب بازمی‌گشت و من همین آدمِ امروز بودم، چقدر روزگارم متفاوت بود. اگرچه در آن شرایط هم سختی‌ها به شمایل تازه و شاید سرسخت‌تری وجود داشتند و دامنم را رها نمی‌کردند، اما به قول سعدیِ شیرازی: «مرد هنرمند هنرپیشه را/ عمر دو بایست در این روزگار/ تا به یکی تجربه اندوختن/ با دگری تجربه بردن به کار»...

در جوانیِ اول، استادی داشتم که گهگاه این شعر از سعدی را به خاطرم می‌آورد و می‌گفت: «اگر آدم می‌توانست یک‌بار با خیال راحت و دلِ خوش زندگی کند و باز به دنیا بیاید و با تجربۀ حاصل از زندگی اولش زندگی کند، روز و روزگارش بِه از امروز بود!» اما حیف چنین اتفاقی برای هیچ‌کس نمی‌افتد و این راه، دور برگردان ندارد که بگوییم «روز از نو، روزی از نو.»

این روزها که بر می‌گردم به خودم، دلم می‌خواهد مادرانه بنشینم تمام تجربه‌های گذشته تا امروز را پیش چشم بیاورم و با خود بگویم: «عزیز دل! سال‌های اول و البته تلخ و شیرین جوانی‌ات گذشت، بکوش برای همین چند سالی که از جوانیِ دوم باقی مانده» و باور کنم که بسیاری ویژگی‌ها علی‌رغم فریاد بَری بودن از آن به‌واقع در وجودم هست و نمی‌توانم کتمانش کنم. اصلاً همین ندیدنِ بخش‌های منفی از وجود باعث خیلی رفتارها و اشتباهاتِ تا امروز بوده. نمی‌دانم گاهی چه‌مان می‌شود که کاهلیم و از خود غافلیم. حواس از پی هر چیز می‌رود و به خیال این‌که «من خودم را می‌شناسم»، «من چنینم و چنان» و «من این‌جوری نیستم و تمام» از زیر بار خیلی عادات اشتباه در می‌رویم، بی‌که بکوشیم اصلاحش کنیم.

1. آخرین‌بار که ناظم راهنمایی‌ام را دیدم، سه سال پیش بود. با لجبازی کودکانه‌ای می‌گفتم: «من همیشه سعی می‌کنم از تجربۀ دیگران استفاده کنم!» و او اصرار داشت که تو به هیچ‌وجه این‌جوری نیستی! حالا بعد از گذشت سه سال می‌بینم که او راست می‌گفت. گاهی یک لجبازی، یک بلاهتِ ناکارآمد، سه سال زندگی آدم را به بازی می‌گیرد؛ ایده‌آلش این است که بعد از ماه‌ها بفهمی اشتباه می‌کردی. وگرنه، «آن کس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند1». خب، این نمونۀ خیلی کوچکی‌ست.

2. من گاهی زیاد از حد غر می‌زنم. البته بیشتر سر خودم! اما وقتی صبرم تمام می‌شود، به اولین مأمنی که می‌رسم نگاه نمی‌کنم چه کسی پیش رویم است. هرچه در دلم سنگینی می‌کند را با ناراحتی و غرغر و دل‌خوری می‌ریزم پیش پاش. دو حالت دارد: اول این‌که او واقعاً رفیقِ شفیق و دلسوز و رازدار و مشکل‌گشاست. و دوم این‌که بلد است چطور از آب گل‌آلود ماهی بگیرد! نمونۀ بینابینی هم هست البته: از قدیم گفته‌اند: «حرف خودت را کجا شنیدی؟ گفت: آن‌جا که حرف مردم را!» به قول «فامیل دور» در «کلاه قرمزی» هم: هیچ‌وقت در زندگیتون با یه خر دردِ دل نکنید! بسیار بسیار از این زاویه چشیده‌ام؛ نوش جانم اصلاً!

3. اگر از همان نوجوانی عقل امروز را داشتم، مثل یک اشراف‌زاده عمل می‌کردم! نه به این معنا که جز نوک بینی هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نبینم، نه! که می‌کوشیدم دور از دسترس‌تر باشم و دست نیافتنی‌تر. خیلی وقت است که این عملکردِ نوجوانی‌ام را که تا سال‌های آغازین جوانی همراهم بود مایۀ آزار و اشتباه می‌بینم. در رمان «لیدی ال» نوشتۀ «رومن گاری»، آن‌جا که «مسیو دوتولی» می‌کوشد که «آنت» یا همان «لیدی ال» را برای ملاقات با اشخاص طبقۀ بالای اجتماع به شمایل یک اشراف‌زاده در بیاورد، به او می‌گوید: «یادت باشد دخترم... تو سرد و بی‌اعتنایی... دست یافتنی نیستی... همیشه دور از دسترس باقی می‌مانی... الهه‌ای هستی که به‌تنهایی در اولمپ خودت نشسته‌ای... هیچ‌کس نباید پیشت به خود جرأت جسارت بدهد... فقط باید از دور تو را ببیند و به‌احترام ستایشت کند... » و فکر می‌کنم آن مروارید گم شده در هم‌جنس‌های نسل من، همین «مغرور» نبودن در مواجهه با آدم‌هاست. اگر زمان به عقب برمی‌گشت، برای خودم «گارد» ویژه‌تری ترتیب می‌دادم که روح حساس و شکننده‌ام آزردگی امروز را نداشته باشد و البته در برابر بعضی از آدم‌ها این همه مهربان نبودم! این از مصائب نسل ماست که با تکنولوژی بزرگ شدیم؛ که آن مردها و پسرهایی که در دانشگاه و محل کار، اعتماد به نفسِ سلام کردن هم نداشتند، به‌راحتی و با یک کلیک ساده وارد حریم خصوصی ما نشوند و بارها ما را مورد عنایت صمیمیت‌های بی‌مورد و بی‌اخلاقی قرار ندهند. و شاید اگر کمی غرور بیشتری داشتم، نمی‌ترسیدم از اینکه نکند بگویند «چه دخترِ دگم و خشک و عقب‌مانده‌ای‌ست!» واحسرتا که «هرکسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من2».

4. چرا من در سال‌های نوجوانی، برخلاف سال‌های ابتدایی کتاب نمی‌خواندم؟! چه کار می‌کردم به جای کتاب خواندن؟ لابد سرم گرمِ تلویزیون بود و بازی‌های کامپیوتری و بازیگوشی! همیشه بابت این کاهلی خودم را سرزنش کرده‌ام. این علاقمندی شفافم به کتاب و فیلم و تئاتر را چه دیر دانستم! البته که شاید سال دوم دانشگاه بود که تا حدی خودم را شناختم. از همان سال بود که سینه سپر کردم که با دل و جرأتِ هرچه تمام‌تر بروم در دل زندگی و خودم را به آرزوهایم برسانم. این بزرگ‌ترین انگیزه برای این بود که پس از بیست سال از خواب زمستانی بیدار شوم. دور از حقیقت نیست که کتاب خواندن خیلی به آدم اندیشه و قدرت تصمیم‌گیری می‌دهد. اگر کتاب می‌خواندم، شاید با وجود تمام علاقه‌ام به رشتۀ ریاضی، دانش‌آموزِ رشتۀ انسانی می‌شدم و به‌جای این‌که امروز کارشناسی مدیریت بازرگانی داشته باشم، ادبیات فارسی می‌خواندم؛ با همۀ توانم! انقدر هم دیر بزرگ نمی‌شدم ...

5. خیلی دیر یادم افتاد که خدا و طبیعت و کائنات را نمی‌شناسم؛ خیـ...ـلی دیر! دور و بری‌ها هم خیلی آدم‌های سُبحه بر کفی نبودند. فطرتم هم دیر به خاطرم آورد مأمنی برای التیام و آرامش هست؛ مولوی حق گفته واقعا که «هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش3». البته که حوادث روزگار، کم و بیش من را به این سمت و سو کشید، اما دیر بود برای دانستن. حالا هم دیر است البته. به جایش فقط حسرت است که مانده در دلم برای نمازها و روزه‌های قضا شده و ادا نشده و خمس و زکات‌هایی که هنوز صاف نشده! باز هم خدا را شکر که چرتِ کاهلی‌هام پاره شد! نه این‌که نمازخوان و روزه‌گیر نبوده باشم از قبل، که درک عمیق‌تری نسبت به تکالیف دین داشتم و لنگ نمی‌زدم سالیان سال!

6. اگر زمان به عقب برمی‌گشت، پی دوستی‌های عمیق و محدود می‌گشتم، نه دوستی‌های سطحی و بی‌شمار. نه این‌که بد باشد اجتماعی بودن و برون‌گرایی. اما می گشتم تا فقط رفیقِ اهلِ دل پیدا کنم. آن‌ها که از همه به من شبیه‌تر بوده‌اند. آن‌ها که من را به خاطر خودم می‌خواستند نه برای آن‌که نفعی بهشان می‌رسانم یا هر چی! لابد این‌جوری رنج کمتری هم در زندگی می‌کشیدم و خیال آسوده‌تری داشتم. لابد رازهای غیر قابل ارائه‌ام این همه برایم قابل ارائه نمی‌نمود.

 

کاش می‌شد تجربه‌های تلخ گذشته را لاک گرفت؛ کاش!

 

1ابن یمین.

3و2مولوی

  • المیرا شاهان
۱۱
خرداد

امامزاده صالح

لحظۀ تحویل سال نود و شش، بی‌قرار و دل‌شکسته رفته بودم امامزاده صالح‌بن‌موسی‌الکاظم(ع). بمب سال نو را که زدند، همان‌طوری که با چشمان اشک‌بار زل زده بودم به گنبد فیروزه‌ای، از خانمِ خادمی که کنار دستم ایستاده بود پرسیدم: «چطور می‌شود این‌جا خادم شد؟» گفت: «باید حتما لیسانس داشته باشی»، گفتم: «دارم»، گفت: «بعد از ایام عید، در ساعات اداری برو پیش خانم لک. اگر خادم بخواهند حتماً خبرت می‌کنند، ان‌شاءالله که بخواهند.» خب... طبیعتا در پوست خودم نمی‌گنجیدم. سال‌ها بود که دلم پر می‌کشید خادم حرم امام رئوف(ع) بشوم اما تحقیق که کردم هیچ‌جوره شرایطم برای خادم شدن جور نبود و راهم نمی‌دادند. حالا کورسوی امیدی پیدا شده بود که بروم خدمت برادر امام رضای مهربان که اگر دل آدم هوای مشهد را کند، رد خور ندارد که به حضرت صالح(ع) بگوید و او، سفارش آدم را پیش برادرش نکند برای سفر به خراسان.

بعد از عید، در گیرودار مشغله‌های دنیا، کاهلی می‌کردم برای رفتن به حرم. چندروز پیش که دلم از دنیا گرفته بود رفتم زیارت. از خادمان حرم سراغ خانم لک را گرفتم، پرسیدند: «می‌خواهی چه کار؟» گفتم: «می‌پرسم برای خادمی.» آب پاکی را ریختند روی دستم که آستان به همین راحتی‌ها نیرو نمی‌گیرد. بعید می‌دانیم قبول کنند. رفتم دور ضریح گشتم و نگاهش کردم. خوب نگاهش کردم حضرت رفیق را که تا امروز هرچه دل‌خوری و دق دلی و غم و غصه بود در دامنش ریخته بودم. دلم می‌خواست حالا که خواسته‌ام دلم را مشغول جایی کنم که از همهمۀ دنیا و کبودی‌ها خالی‌ست، دستم را بگیرد و بگوید «بیا چند ساعتی مهمان من باش، همین یک جا خودم هوایت را دارم و جایت می‌دهم در این مأمن آبیِ آرام...». همان لحظات دختر جوانی که حاجت‌روا شده بود و روی ضریح را پر از گل میخک کرده بود، پیش آمد و دو شاخه میخک داد بهم. وقتی رفت، با دو شاخه میخک سرخ پله‌های رواق معصومیه را آرام‌آرام بالا رفتم و در اتاق خانم لک را زدم. گفت: «ما به همین سادگی‌ها نیرو نمی‌گیریم.» بغضی شدم. «حالا چون ماه رمضان نزدیک است و آستانه شبانه‌روزی شده چند نفری را ثبت‌نام می‌کنیم تا خدا چه بخواهد.» بغضم شکافت و به خودم که آمدم دیدم ثبت نام شدم...

امروز اولین روزی بود که طعمِ خوش «خادم» شدن را چشیدم. چه بغض‌ها که پیش پایم شکست و اشک شد در چشم منِ هیچ‌کاره. چه التماس دعاهایی که شنیدم و چه لبخندهای مهربانی که بر جانم نشست. کاش خدا توانی دهد که این اتفاقات بی‌نظیر را بنویسم... کاش بتوانم بنویسم...


پ.ن: عکس از خودم :)

  • المیرا شاهان
۱۰
خرداد

از پنجرۀ اتاقِ ایوان‌دارِ خانه‌مان به بیرون که نگاه می‌کنم، یک تصویر هفده-هیجده ساله هست که همیشۀ خدا من را می‌برد به روزهای بچگی. بچه‌تر که بودم بیشترِ تصویر، از آسمان بود و دیوار سنگی ایوان که همان‌جا راست می‌ایستاد جلوی چشم‌هایم. بزرگ‌تر که شدم، سهم آسمان کم شد، اما دیوار سنگی همان اندازه باقی ماند! دیواری با سنگ‌های سفیدِ رگه‌دار ... به مرور تصویر دیگری رویید، که از آن به بعد هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت برایم تغییر نکرد. از پشت پنجره، درست روبه‌روی خانۀ ما، دو چنار بلندبالا پیداست و دو کاج سبز. به علاوۀ باغچۀ کوچکی که برگ‌های چنار، توی دلش ریخته‌اند. پشت چنارها، پشت کاج‌ها و پشت دیواری که مرز یک حیاط بزرگ است با یک پیاده‌روی بزرگ، یک خانۀ جنوبی قد کشیده که خیلی هم بلند نیست. نشسته روی زمین و زل زده به آپارتمان پنج طبقۀ ما.

سال‌ها بدون آن‌که بدانم چرا، این تصویر شده بود بهانۀ آرامش من. شب‌ها، پیش از آن‌که همه بخوابند بدون آن‌که چراغ را روشن کنم، صاف می‌ایستادم پشت پنجرۀ اتاق ایوان‌دار و از آن‌جا خیره می‌شدم به آن تصویر سیاه و سفید. من بودم و پنجره‌ای که از پشت چنارها و کاج‌ها یک خانۀ خسته را قاب گرفته بود که حتماً آدم‌های خوشحال و بدحال، هر دو را با هم، داشت. آن خانه شد جزئی از زندگی من. جزئی از تعلقات من. وابسته‌اش شدم. برایم بزرگ و بزرگ‌تر شد. برداشتی که من از سنگ‌هایش می‌کردم هرروز با روز بعد تفاوت داشت؛ از پنجرۀ مستطیلی طبقۀ پایینش، از درب سفید طرح‌دارش، از کهنگی‌اش، جای پای باران روی تن سفیدش، از پشت بامی که آشیانۀ پرنده‌هایش از دور هم به‌خوبی پیدا بود و همه و همۀ تصاویری که در چشم من می‌نشست و من را بیشتر و بیشتر شیفته‌اش می‌کرد.

آن شب من بودم و خانۀ شمارۀ هشتاد و چهار! یک لحظه، برای اولین‌بار و بهترین‌بار، حس کردم چقدر شبیه همیم. اندازۀ هم بد دیده بودیم هر دو! اگر او از کاغذهای تبلیغاتی که روی درش می‌چسباندند خسته می‌شد، من هم از آدم‌های تبلیغاتی زندگی‌ام خسته می‌شدم. آدم‌هایی که خوبی‌هاشان را تبلیغ می‌کردند و ظاهراً آدم خوبۀ قصه‌های قشنگ بودند، اما متظاهر بودند و دورو یا نه آن‌قدر خوب که نشان می‌دادند ... اگر او از باران‌هایی که به‌جای پاک کردن و نشاط بخشیدن به چهره‌اش، آلودگی روی سرش می‌ریختند خسته می‌شد، من هم از تمام آدم‌هایی که می‌توانستند زندگی‌ام را زیباتر کنند، اما آلوده کردند و گرد ناپاکی و نارفیقی و خیانت و دروغ رویش پاشیدند خسته می‌شدم.

آن شب فکر کردم به تمام روزهایی که گذشت. به تمام باران‌هایی که روی خانه شمارۀ هشتاد و چهار بارید و گند زد به زندگی‌اش، به تمام کاغذهای تبلیغاتی، به تمام ماشین‌هایی که روی پلی که برای او بود پارک می‌کردند، تجاوز می‌کردند به حریمش، بدون آن‌که او بخواهد، به تمام برف‌هایی که مثل تهمت‌ها و کنایه‌ها و حرف‌های مفت آدم‌ها، تنش را سرد می‌کردند و روحش را می‌میراندند. فکر کردم به همۀ آدم‌های خوشحال و بدحالش که مثل شادی و غم‌های من توی دلش جا خوش کرده بودند و گاهی دل‌شادش می‌کردند و گاهی دل‌خون! آن خانه، اگرچه زیاد بد دیده بود و درد کشیده بود مثل من، اگرچه زیادی غصه‌اش می‌شد در لحظه‌های شکست، اما هنوز روی پایش ایستاده بود. آوار نشده بود روی غم و شادی‌هایش. هنوز نریخته بود. هنوز مأمنی بود برای پرنده‌های بالاسرش. درست مثل من ... که فرو نریختم و محکم ایستادم روی پای خودم. با تمام تلخی و رنجش‌ها و شکست‌ها و غم دیدن‌ها! درست مثل من که روی پای خودم ایستادم. تلخی‌ها و رنجش‌ها و شکست‌ها و غم دیدن‌ها وسیله‌ای شد تا در ازای تمام سوختن‌ها، ساخته شوم! مرا از نو زایید. به من فهماند که باید مثل آن خانه محکم و سخت و مقاوم بود؛ به اشاره‌ای بغض ها را نشکست، غصه‌ها را جار نزد. زندگی را همان‌طوری که هست دوست داشت. زندگی را دوست داشت با تمام فراز و نشیب‌هایش. به کم بودن شادی‌ها دل‌خوش بود و به همین سادگی تسلیم غم‌های گذرا نشد. از آدم‌ها توقع نداشت و همه را همان‌طوری که هستند پذیرفت.

آن شب درست پشت پنجرۀ اتاقِ ایوان‌دار بود که آسمان شب برای نخستین‌بار درخشید. شهاب باران شد شهر زندگی من. باران امید بارید. شهر پر شد از تمام خاطره‌های خوش. از تمام باورهای درست و ایمانی که از رنگین‌کمانی‌ترین آسمان خدا توی قلبم سرازیر شده بود. از تمام تجربه‌هایی که نتیجۀ خاطره‌های بد بودند. آن شب من تمام سختی‌ها و بدی‌ها و تلخی‌های گذشته را به فال نیک گرفتم. و از آن شب به بعد، از پشت چنارها و کاج‌ها و دیوارها، آشیانۀ کبوترها زیباترین تصویری‌ست که می‌بینم ...

 

پ.ن: من این یادداشت را در بیست سالگی نوشتم. برای خودِ پریشانِ این روزهایم، هفته‌ای هفت بار خواندن این یادداشت را تجویز می‌کنم. امید که پند گیرم...

  • المیرا شاهان
۲۷
ارديبهشت

همۀ این شلوغی‌ها و

سر و صداها و

بوق‌ها و

آهنگ‌ها و

سربندهای رنگارنگ و

شعارها،

اگر به هواداری از تو بود، حتماً تا به امروز ظهور می‌کردی، حتماً...

  • المیرا شاهان
۱۷
ارديبهشت

انقلاب 57 را سوای از رهبری امام خمینی، قیام «جوان‌ها» بود که به پیروزی رساند! خیلِ دانشجویان دهۀ چهل و پنجاه بودند که گروه‌گروه برای پیروزی انقلاب، متحد شدند و به مجاهدین خلق، فداییان اسلام و ... پیوستند برای سرنگونی محمدرضا پهلوی. به این‌که دقیقا چه کسانی بودند و چه کردند و چرا کردند، کاری ندارم. فقط حواسم جمعِ «جوان»های انقلابیِ آن سال‌هاست که «عُرضه» داشتند و بهشان «اعتماد» شد! که تقریباً همان‌ها کمی بعد از پیروزی انقلاب جذب کارهای دولتی شدند و خیلِ کثیرشان به جبهه‌ها رفتند و شهید شدند. جوان‌ها بودند که پس از جنگ، استخدام سپاه پاسداران شدند و جوان‌ها بودند که به مجلس رفتند و برای خودشان کسی شدند و بعضی نامرد از آب در آمدند و بعضی مرد! حالا اما «بعضی» از همان جوان‌های دهۀ پنجاه و شصت، پیرمردانی هستند که «مرد» مانده‌اند و برخی خودشان را به میز و صندلی‌هاشان گره زده‌اند و بی که دلشان برای منِ جوانِ امروزی بسوزد، حرص می‌زنند که حقوق‌های میلیونی‌شان را به میلیارد برسانند و بیشتر از قبل، لقمۀ حرام بریزند در گلوی دختر و پسرهای لاکچری‌شان که مدام پارتی‌ها و سفرهای خارجۀ هرروزه‌شان برجاست!

امام خمینی، یکی از بزرگ‌ترین کارهایی که کرد، «اعتماد به جوان‌ها» بود! او به جوانِ پر انرژی آن دوران، که ذوقِ مسوولیت داشت اعتماد کرد و شهید باقری‌ها، همت‌ها و موحد دانش‌ها بودند که در بیست و اندی سالگی، فرماندۀ یک عملیات می‌شدند و به قرب الی الله می‌رسیدند و پیروز میدان بودند!

این همه سال «روز جوان» آمده و رفته و شغل‌های خوب و نان و آب‌دار مملکت ما هنوز دست پیرمردانی مانده که حالا دیگر باید بازنشسته می‌شدند و کار را می‌سپردند به این همه جوانِ بیکار که دارند در فقر و نداری و بعضاً فساد دست و پا می‌زنند.

پیرمرد! نمی‌گویم نباش! باش، اما در کنار جوانِ امروز باش، نه به جای او. با تجربه‌ات آیندۀ سرزمینت را نجات بده. نه با سرکوب ذوق و خلاقیت و توانمندی‌های نسل‌های بعد! تمام.

  • المیرا شاهان
۱۲
ارديبهشت

در سال‌های تحصیلتان شده بود معلمی داشته باشید که رشتۀ تحصیلی یا تخصصش چیزی باشد، اما درسی که تدریس می‌کند چیز دیگر؟

ما در سال‌های دبیرستان، دبیر ادبیاتی داشتیم که در دانشگاه ریاضی خوانده بود و جز یک کتاب که نکته‌ها را از قبل در آن نوشته بود، هیچ و هیچ دانشی از ادبیات نداشت! در سال‌های راهنمایی هم معلمی داشتیم که تاریخ را خوب می‌دانست، اما به او گفته بودند «آزمایشگاه» درس بدهد! حتی دیده بودیم که معلم درس دینی، تخصصش چیز دیگری بود. گاهی اتفاق می‌افتاد که این معلم‌ها با وجودی که سواد کاملی از درسی که می‌خواستند به ما یاد بدهند نداشتند، اما توانایی تدریسش را داشتند، یا لااقل خودشان را در حد و اندازۀ آن‌چه لازم بود از آن درس در آن مقطع سنی بدانیم بالا کشیده بودند! اما ... این خیلی نکتۀ ریز و باریکی‌ست؛ این که ما، برای کاری حقوق بگیریم که مهارتش را نداریم! اینکه خیلی از معلم‌ها، توانِ پاسخ به سوالات کنجکاوانۀ شاگردانشان را نداشته باشند و حتی او را به سوی پاسخِ سوالاتش هدایت نکنند، ذوق و پرسشگری بچه‌ها را در نطفه خفه خواهد کرد.

امیدوارم معلم‌های سرزمین من، حواسشان به کیفیت پولی که به حسابشان واریز می‌شود باشد. کم فروشی فقط این نیست که کاسبی سیب زمینی یا پیاز را به نسبت مبلغی که به او می‌دهیم کم بگذارد توی کیسه. در ارائۀ دانش و حتی پرورشِ بچه‌های مردم، حداکثرِ توانمان را خرج کنیم؛ لطفاً!

 

پ.ن: این را دیشب نوشتم. خیلی دل‌دل کردم برای انتشارش. تازگی‌ها حس می‌کنم خیلی زیاد از حد نقد می‌کنم. باید این عینک را پرت کنم یک جای خیلی خیلی دور. لااقل برای چند هفته یا چند ماه!

  • المیرا شاهان
۰۵
ارديبهشت

پیامبر مهربانی(ص) فرمودند: «زمانی بر مردم می آید که ماندن بر دین حق مانند نگه داشتن گلوله آتش در دست است.»

خواستم برای مهربانترین مرد عالم هستی به تفصیل بنویسم، دیدم این حدیث از سخنان ناگفته لبریز است.

امروز، همۀ ما بین هزاران مُبلّغی زندگی می‌کنیم که مردم را دعوت به مسیحیت، یهودیت، بهاییت و آیین‌های نوظهور می‌کنند. ما اما چرا خیالمان جمع است که دین محمد(ص) نیازی به تبلیغ و ترویج ندارد؟

آیا آن‌چه امروز بین برخی سیاست‌مداران و روحانیون و قُضات و آقازاده‌های این مملکت می‌بینیم، تصویری از محمد(ص) است؟

اسلام را بین این جماعت جستجو نکنید!

این‌ها تنها عاملی برای دل‌زدگی مردم از آیین پیغمبری هستند که رحمة للعالمین است (و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین: و تو {محمد(ص)} را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم*). چرا در این وانفسای لعنتی فساد و فجور و دروغ و رذالت، محمد(ص) را به دوستانمان نمی‌شناسانیم؟

چرا حواسمان به رسالتی که بر دوش داریم نیست؟

چرا بی‌تفاوتیم؟


*هفتمین نشانه از سورۀ انبیا.

 لینک مرتبط:

1. تو را از دورها هم می شود آموخت ای خورشید ...

2. یک مسلمان هست، آن هم ارمنی ست!

  • المیرا شاهان
۰۲
ارديبهشت

روی کشتی کوچکی که اسمش «ماسوله» بود و بر آب‌های انزلی می‌گذشت، به او گفتم که گاهی وقت‌ها ما از خدا چیزی را می‌خواهیم و خدا از ما دریغش می‌کند تا هدیه‌ای بزرگتر تقدیم ما کند. ما اما نمی‌فهمیمش. تا وقتی که آن هدیۀ بزرگ را بگیریم از خدا.

پنجشنبه دلم پا زدن به دریا می‌خواست و شن‌بازی در ساحل را. اما تقدیر اینگونه رقم خورد که خدا من را بر فراز کشتی برد و بر امواج و آب‌هایش نشاند.

اگرچه حسرت آن دل به دریا زدن به دلم ماند، اما خدا من را لذت تازه‌ای بخشید که هرگز انتظارش را نداشتم.

با این حال من هنوز دلم به همان چیزی مشغول بود که دوستش داشتم...

می‌ترسم! می‌ترسم از اینکه می‌گویند خدا از تو چیزی را می‌گیرد تا چیز بهتری نصیبت کند. اگر آن‌چه خدا به بنده‌اش هدیه می‌کند، بهتر باشد، باز همان نیست که او دلش خواسته و آرزویش را دارد. می‌ترسم از آن «حسرت»ی که موقعیت ناشناس است.

حکمت این را چطور می‌شود فهمید؟

گاهی چقدر برای درک بعضی چیزها بچه می‌شویم!


*فرازی از دعای ماه رجب. (آنچه تو دهی چیزی کم ندارد!)

  • المیرا شاهان