سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۱۷۳ مطلب با موضوع «یادداشت‌های شخصی» ثبت شده است

۲۲
دی

عمیقاً نیازمندِ کسی هستیم که از قاب تلویزیون بیاید و کمی آرام‌مان کند. کسی که دست به افشای تمام حقایق بزند و مقصر و قربانی را به ما بشناساند. عمیقاً نیازمند آنیم که از آن‌ها که زیر بیرق کفر مشت به هوا می‌کوبند، فاصله بگیریم. نیازمند آنیم که خودمان برای خودمان و اصلاح امور کاری کنیم، نه آن‌ها که از رگ و ریشه و فرهنگ و شعور و شخصیت ما، چیزی نمی‌دانند و نیازی هم ندارند بدانند، چرا که نمی‌خواهند چیزی از این چیزها باقی بماند... راستی، بد نیست سرمان را بالا بیاوریم و ببینیم که داریم زیر علم چه کسی سینه می‌زنیم؟ داغ به دلیم، درد به جانیم، اما آیا پشت آن رویای ساختگی از زندگی آرمانی که وعدۀ تحققش را داده‌اند، من و تو دیده شده‌ایم؟ اعتبار و اهمیتی هم داریم؟ ما هیزمیم برای غریبه‌های آن بیرون. ما تیغیم در چشمان منافقانی که جز ریشه‌کن کردن ما هدف و آرزویی ندارند... اینجا هوا خوش نیست، اما عمیقاً نیازمند آنیم که کسی بیاید و با ما حرف بزند و التیاممان بخشد. چه تضمینی‌ست که بعد از این همه نفاق و چندپاره شدن، همه‌جا بوی عطر و عود بگیرد و بوی خون و اضطراب و توطئه، نه؟ ما مقصر اصلی را می‌شناسیم، ما آن منافق بی‌مایه را می‌شناسیم، آن‌که با ما دشمن است و با دشمن دوست را می‌شناسیم. اما کاری نمی‌کنیم... یا شاید نمی‌توانیم کاری هم کنیم...

  • المیرا شاهان
۱۸
دی

هفتۀ پیش و پیش از تمام این جریانات، در یکی از محله‌های تهران، به پدر من اهانت شده! تنها برای جای پارک ‌و به ناحق، دختری لب به فحاشی و ناسزاگویی با بدترین الفاظ و عبارات گشوده و پدر من را مسبب تمام اتفاقات بد ایران در چهل سال اخیر دانسته. هیچ‌یک از آدم‌های تماشاگر دخالتی در ماجرا نکرده‌اند و انگار سکانسی از یک فیلم را به تماشا نشسته‌اند.

فکر می‌کنم هرچه زخم می‌خوریم، از افرادی‌ست که هیچ ایدئولوژی و چارچوب معینی در زندگی نداشته‌اند. اگر صاحب خانواده بوده‌اند ساده‌ترین مسائل تربیتی به آن‌ها آموزش داده نشده و فرزندان یا تکثیری از پدر و مادری این‌چنین بوده‌اند یا تحقیرشدگانی که از آن‌ها گرگ‌هایی دریده در پی شکار پیاپی ظهور کرده است و سال‌ها با خشونت و بدزبانی به خواسته‌هاشان رسیده‌اند، و نیز ممکن است از ابتدا خانواده‌ای وجود نداشته که به آن‌ها ابتدایی‌ترین اصول روابط انسانی را بیاموزد. اصولی مثل احترام، ادب، حیا و شرافت که ربطی به آیین و مذهب خاصی ندارد و یک وظیفۀ خطیر انسانی برای زیستن در یک جامعه است.

باید به این مساله پرداخت و تربیت فرزند را یاد گرفت. مهربانی مطلق بدون تنبیه و تذکر، نه تنها نشانۀ لطف و پدری یا مادری کردن نیست، بلکه تکثیر تاریکی‌ست و یکی از پیامدهایش بی‌حرمت شدن پیران توسط جوانانی جاهل و همیشه‌طلبکار است.

به فرزندان‌مان پیش از آنکه «شبیه خود بودن و میزان اهمیت و اولویت "من" بر دیگری» را مشق کنیم، حد و مرز و حریم داشتن در روابط و گفتگو با افراد را نیز بیاموزیم. هرچند دین‌های الهی دستورالعمل کامل را یکجا به ما تحویل داده‌اند، اما اگر به دینداری علاقه نداریم، کافی‌ست راهی اخلاقی و چارچوبی شریف را برای زندگی در کنار انسان‌ها برگزینیم!

  • المیرا شاهان
۱۵
دی

آری! بعضی از خون‌ها رنگین‌ترند؛ آن‌قدر که قلب ملّتی با ریختن‌شان می‌ریزد...

  • المیرا شاهان
۰۸
دی

نمی‌دانم رازش را! اما آن روزها که به زندگی و مرتب کردن و رُفت و روب می‌گذرد، پرم از حرف زدن. درست لابه‌لای گوش دادن به کتاب‌های صوتی برای بهره‌مندی به جای هدردهیِ وقت، هنگام جمع و جور کردن وسایل، می‌خواهم با کسی، از کسی، برای کسی حرف بزنم. مثل زن‌های قدیمی که چارقد می‌کشیدند سرشان و می‌نشستند روی سکوی ورودیِ خانه‌هاشان و همان‌طور که سبزی پاک می‌کردند، از در و دیوار و گفتنی‌ها و ناگفتنی‌ها اراجیف می‌بافتند؛ بله، دقیقا همین اندازه سنتی و نامتجدد! انگار لبریز می‌شوم از اشیا، از احساسی که وقت تکاندن یا دست کشیدن بر پوست ظریفشان به من دست می‌دهد، حتی از خشمی که در چلاندن دستگیره‌ها و دستمال‌ها نهفته است و حتی‌تر از صدای جاروبرقی و آن موسیقی حساس و شکنندۀ روزنامه در لمس شیشه‌ها و آینه‌ها! حالاتی اعجاب‌آور و شاید نوعی زایش و ابلاغ است؛ نمی‌دانم زایش و ابلاغِ چه کسی یا چه چیزی! اما کلمات در ذهن و روح و قلب و جانم به رقص می‌آیند تا نرم و آرام و پراکنده در سرسرای گوشی بپیچند...

حیرت‌انگیز است زن بودن...

  • المیرا شاهان
۰۲
دی

از حال و احوال این روزها اگر پرسی، نه ابری و بارانی، نه بادی و طوفانی، که آلوده است کأنهو هوای دودی و آلودۀ تهران. آدم‌های این روزها؟ همه به جز معدودی، شیفتۀ خودند و خصم آدمیزاد. کاری که دوست دارم؟ خلوتِ با خویشتن و صلۀ ارحام. کاری که دوست ندارم؟ ملاقات با آن‌ها که پیش از این از ایشان زخم خورده‌ام و زبانم یارای پاسخ دادن به بی‌حرمتی‌هاشان را نداشته؛ هرچند سکوتم را از روی «توسری‌خوری» دانسته‌اند، نه حرمت نگه داشتن و ادای احترام. چه چیز آرامم می‌کند؟ بازگشتن به معنویات سابق و گرفتن چلۀ دعای کمیل و قرائتِ هرازگاه قرآن و زیارت ائمۀ اطهار و عبادت و ستایش خداوندِ دنیا و مافیها. چه چیز ناآرامم می‌کند؟ نشستن پای بحث‌های این و آن دربارۀ دنیا و غیبت این و آن را کردن و هزل و ناسزاگویی دختران و چشم‌چرانی پسران. چه چیز شادابم می‌کند؟ هر صبح کنار تو بیدار شدن و خواستن و شنیدن و داشتنت. چه چیز غمگینم می‌کند؟ نداشتنت...

  • المیرا شاهان
۲۴
آذر

آه ای زندگی... ای عجیب‌ترین هدیۀ خداوند؛ ای غریب نشناختنی! ای نامهربان و مهربانِ توامان! آن‌قدر دست‌هایم خسته از آورده‌های توست، که بازوانم را یارای نگه داشتن نیست... سال‌هاست که دیگران ما را نمی‌شنوند. هرچه صدایمان را بلندتر می‌کنیم محض شنیده شدن، از ما دور و دورتر می‌شوند... آه ای زندگیِ عجیب و غریب! ای رویا و کابوسِ آمیخته! ای درد و درمانِ پیاپی! بگذار این مسیر از بلندی‌ها و پستی‌ها خالی بماند. بگذار در جاده‌ای بی‌نشیب، بی‌فراز، بی‌اضطراب نرسیدن، قدم‌زدنی دلخواه را تجربه کنیم...

آه ای بادا و مبادا! ای تاریک و روشن و خاکستری! ای کویر و اقیانوس لایتناهی! دیگر خسته‌ایم ... بگذار کمی بنشینیم و پا دراز کنیم. بگذار گونه‌هامان از خنده‌های پیوسته درد کند. بگذار گوشۀ لب‌هامان ترک بردارد از قهقهه. بگذار به دلخواه برخیزیم، راه بیفتیم، پا بکوبیم، بیفتیم، بایستیم، برقصیم، پر بزنیم، فرود بیاییم، بمانیم، بگذریم... این قدم‌ها از بسیاریِ راه‌های نرفته درد می‌کنند، از قدم‌های بالاجبار تیر می‌کشند، بگذار از شکستن و باریدن عبور کنیم. بگذار برویم...

 

*آه ای زندگی منم که هنوز/ با همه تلخی از تو لبریزم/ نه بر آنم که رشته پاره کنم/ نه بر آنم که از تو بگریزم... (فروغ فرخزاد)

  • المیرا شاهان
۱۲
آذر

بیش از یک‌سال است که با بعضی از آن‌ها زندگی کرده‌ام. روزهای نخستینی که دیدمشان، تمام شور و شوق آن همه نوجوان، من را به روزهایی می‌برد که سومین سال راهنمایی را می‌گذراندم و با اشتیاقی بی‌مانند به‌سوی مدرسه می‌دویدم تا معلم ریاضی‌ام را ببینم. روزهایی که شنبه‌ها را دوست نداشتم، چون روز کاری او نبود، و ساعات تمام کلاس‌هایش را از بر بودم، برای اینکه دوستش می‌داشتم. او اما نه یک مرد بلند قامت و خوش بر و رو، که بانویی در آستانۀ چهل سالگی بود و تمام اشتیاق من به او، برای صفای بی‌حدِ روح و شادابی کم‌نظیرش بود. یعنی درست همان چیزهایی که تا پیش از دیدن او، در وجود هیچ‌یک از معلمانم ندیده بودم. عبوس نبود که کسی را براند یا برنجاند؛ حتی کسانی که بلااستثنا در تمام زنگ‌های تفریح دورش را می‌گرفتند و تا دفتر معلمان بدرقه‌اش می‌کردند. چنان بود که گویی با هریک شوخیِ بکر یا حرفی تازه برای گفتن داشت. برای همان متانت و صمیمیتش هم بود که تمام دفتر خاطرات پانزده سالگی‌ام، از مهربانیِ بی‌دریغش لبریز شد و روز تولدش، برای نخستین‌بار در آن مدرسۀ دولتی، «مبارک باد»های بسیاری به آسمان برخاست.

همیشه دوست داشتم که اگر لباس معلمی تن کردم و جلوی تختۀ کلاس، روبه‌روی آن همه رویا و امید و آرزو ایستادم، معلمی باشم با صفای روح و شادابیِ کم‌نظیر.

«آخر آن‌ها شادیِ صادقانه را باید ببینند تا بشناسند... »*.

*نادر ابراهیمی.

  • المیرا شاهان
۱۰
آذر

بین پوشه‌ها چرخ می‌زنم، روی یکی از آهنگ‌های آلبوم Secret Garden کلیک می‌کنم و پرت می‌شوم به روزهای بیست سالگی. همان روزهایی که یاسمن بین کتاب‌هایی که به مناسبت تولدم به من تقدیم می‌کرد، این گنجینۀ شنیدنی و خواستنی را هم به من هدیه داد و بسیاری از ساعات روز تمام اتاقم از آن موسیقی لبریز می‌شد و گاهی می‌کوشیدم با ویولن و از راه گوش، نت‌های روح‌انگیزش را پیدا کنم.

صفحۀ سپید وُرد را باز می‌کنم تا قدری از احوال این روزها بنویسم که بسیار آلوده و ابری و دلگیر است. از دوستانم، که یکی بعد از دیگری راز جدایی‌شان را برایم فاش می‌کنند. از دختری که هرگز ندیده و نمی‌شناسمش، اما خودش را خواهر یکی از شاگردان شش سال پیش من معرفی می‌کند و زندگی‌اش سرشار از باران بی‌امان و تگرگ و طوفان است و حالا دستش را به سوی من دراز کرده تا از منجلابی که در آن دست و پا می‌زند بیرونش بیاورم. من اما یارای شنیدن این حرف‌ها را ندارم... یارای آن که بگویم در این لجاجت کودکانه، قدری بزرگ شوید و تنهایی نمی‌تواند بهترین انتخاب باشد وقتی جای صبوری و سازگاری و رفاقت بی‌چشمداشت در زندگی‌تان خالی‌ست... دیگر یارای شنیدن جملۀ «دارم جدا می‌شوم!» از دل یک احوالپرسی معمولی را ندارم. یادم می‌افتد به گذشته که جدایی‌ها همه در ادامۀ نرسیدن‌ها بود، نه دنبالۀ رسیدن و روزها نفس کشیدن در چاردیواری‌های مشترک. دارم این‌ها را می‌نویسم و یکباره تمام وضعیت اقتصادی و سیاست و مشکلات تربیتی و اخلاقی بی‌شمار و عشق‌های سر چهارراه و تهاجم و اعتیاد و خوی حیوانی و سردمزاجی و آزادی‌های ساختگی و خودخواهی و بی‌مسوولیتی و جنگ‌های روانی و رسانه‌ها و وضعیت معیشتی و زلزله و بی‌وجدانی و عقده‌های ناشی از سرکوب و زیاده‌خواهی و قسط‌های عقب‌مانده و سیل و رییس جمهور مردمی و اختلافات طبقاتی و روابط آزاد و خیانت و بیماری و نیازهای ارضا نشده و اختلاس و دزدی و دروغ و قتل و تجاوز و پارتی و زندگی ویترینی در اینستاگرام و بیوگی و تجرد و چندهمسری و قیمت دلار و تعصب و ازدواج سفید و غارت و اینفلوئنسرها و دارو و غذا و فمینیسم و تحریم و اکستنشن و فرار و شیشه و ایدز و کودکان کار و تبلیغات و مهاجرت و زندگی مستاجری و فساد و گُل و کارگر و دخالت والدین و سرطان و مشکلات جنسی و اغتشاشات و تظاهرات و عمل‌های زیبایی و سقط و ادامۀ تحصیل و بیکاری و سهمیه و ناامیدی و یأس، بین کلماتم می‌ریزند...

موسیقی همانقدر روح‌انگیز است که بود،

من اما غم‌انگیزم!

  • المیرا شاهان
۲۴
آبان

گل‌کلم‌ها را با زور سرانگشتانم خرد می‌کنم. هویج‌ها، قارچ‌ها و فلفل‌دلمه‌ای‌ها را هم با چاقو به ابعاد کوچکی در می‌آورم تا آمادۀ ترشی شوند. بعد از اینکه سفیدها و نارنجی‌ها کمی در آب جوشیدند و به تن سبدی، خیسی‌شان را پس دادند، همراه با جوانۀ ماش، زیتون، ادویه‌جات، سرکه و نمک، در ظرف متوسطی جای می‌گیرند.

گلدان‌ها تا نیمه خاک می‌شوند و حفره‌ای به‌آهستگی، لبریز می‌شود از نم آب تا بستری باشد برای ریشۀ حُسن یوسف‌ها و گل‌های قاشقی.

لبوها مثل شلغم‌ها بی که چیزی از سر و تهشان برداشته شود، خوب شسته می‌شوند و باید مراقب باشم سرخی‌شان را از گونه‌های قابلمه سُر ندهند روی گاز.

شیر را می‌جوشانم؛ می‌بُرد و فرصت کیک شدن را از دست می‌دهد.

لباس‌های سیاه را از ماشین لباسشویی در می‌آورم و پهن می‌کنم تا خشک شوند و لباس‌های رنگیِ خشک شده از قبل را تا می‌کنم و در دهان کشوها می‌گذارم.

ظرف‌ها از دل سینک به آب‌چکان پناه می‌برند، خانه را جارو می‌کشم، سطح میزها و کابینت‌ها و طبقه‌ها را گردگیری می‌کنم.

برنج‌ها در سینی پخش می‌شوند تا لحظاتی بعد در آب جوش به رقص درآیند. پیازها تفت می‌خورند و مرغ‌ها بعد از آن‌که به‌خوبی رنگشان پرید، از شادی خوراک‌شدن سرخ می‌شوند.

وقت آن است که منتظرت بنشینم...

  • المیرا شاهان
۱۵
آبان

این ساعت‌ها، آخرین ساعات بیست و هفت سالگی‌ست و کمی بعد که چهار صفر پیاپی روی صفحۀ گوشی جا خوش می‌کنند، به نخستین روز بیست و هشت سالگی سلام خواهم کرد. خواب یا بیدار؟ چه فرقی می‌کند! چند سال از این بیست و هشت سال را خواب نبوده‌ام؟ گاهی که به گذشته برمی‌گردم، باورم نمی‌شود که بعضی زمان‌ها و مکان‌ها را زندگی کرده‌ام؛ به‌خصوص روزهایی که از برخی محل‌ها عبور می‌کنم، از تصور آنکه روزی در پانزده سالگی، هیجده سالگی، بیست و یک سالگی، بیست و چهار سالگی یا بیست و پنج سالگی با چه شور و حال و امید و انگیزه‌ای آن خیابان و کافه و سینما و کوچه را زیسته‌ام، جا می‌خورم. چقدر بعید و دور از من‌اند برخی اتفاقات! آن قدر بعید که گاهی شبیه به یک رویای خوش یا کابوسی هستند در نیمه‌شب! اما بر لوح جان و روح من ثبت شده‌اند و لابد تا نخستین بیهوشی در یاد و خاطرۀ من زنده خواهند ماند و صورت به صورت من نفس می‌کشند.

آه بیست و هشت سالگی عزیز! باورم نمی‌شود که این چنین سرزده از راه رسیده‌ای و بیشتر از همیشه مخلوط آدم‌بزرگ‌ها شدن را به رخم کشیده‌ای. باورم نمی‌شود که نوجوانی‌ام - با تمام معصومیت و سادگی و شعفی که داشتم سال‌هاست در گورستانی از خاطرات فراموش شده یا نشده مدفون است و من سال‌هاست عجولانه از اضطراب کنکور، دانشگاه، شغل آبرومند و عرصه‌های مختلف فرهنگی و هنری عبور کرده‌ام و حالا زنی هستم که لابد روزی به دنیای مادری سفر می‌کند و ناباورانه شمع‌های سی، چهل، پنجاه یا شصت سالگیِ دور و خیلی دورش را خاموش خواهد کرد.

آه... بیست و هشت سالگیِ عزیز! سرزده آمدی اما خوش آمدی...

  • المیرا شاهان