سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۱۳۶ مطلب با موضوع «یادداشت‌های شخصی» ثبت شده است

۲۹
خرداد

درست نمی‌دانم کجا، کِی و از زبان چه کسی بود که شنیدم: «نوشتن غمگین است»؛ بعد از آن بود که ذره‌ذره باورم شد که ما اغلب وقتی غمگین و آزرده‌خاطریم به نوشتن رو می‌آوریم. وگرنه آن روزهای خوشی و خرمی و شادی که نمی‌شود برای نوشتن وقت گذاشت... باید تمام دل و روح آدم از حرف پر شود تا بیرونش بریزیم. باید چیزی در گوشۀ ذهن ما شروع به بی‌قراری کند تا تصمیم بگیریم آرام‌اش کنیم. برای همین نویسنده‌ها اغلب آدم‌های عجیبی هستند. همین دیروز داشتم بهت می‌گفتم: «همیشه باید سعی کنی درکشان کنی، همیشه باید سعی کنی حق بدهی، و همیشه باید انتظار هر چیزی را داشته باشی؛ چرا که برای یک نویسنده، یک روز بهار است و روز دیگر زمستان. تو در مقابل این جور آدم‌ها، توأمان مقصری و محق!» من هم مثل تو ترجیح می‌دهم آدم‌ها مستقیم حرفشان را بزنند، نه در لفافه، نه در قصه‌ها و روابطشان با آدم‌های دیگر. اما چه باید کرد؟ آدم‌ها را نمی‌شود تغییر داد؛ دنیای بدی‌ست فاطمه...

  • المیرا شاهان
۱۳
خرداد

روزهاست به این فکر می‌کنم که نمی‌شود به‌درستی دریافت که حق با چه کسی‌ست؛ نه‌تنها دربارۀ مسائل سیاسی و اجتماعی، که حتی در وجوه دیگر زندگی مثل دوستی‌ها و روابط خانوادگی هم گاهی نمی‌شود تشخیص درستی داد. رشتۀ میان حق و ناحق به قدری باریک و ظریف است که اگر ریز و دقیق هم بشویم، ممکن است خطا کنیم و دست به قضاوت اشتباه بزنیم. چرا که پاری وقت‌ها حق، توامان- می‌تواند با دو جبهه، دو فرد، دو تفکر و دو انتخاب باشد. به راستی، «راستی» چیست؟ حق با کدامینِ ماست؟ چگونه می‌شود عدالت را از بی‌عدالتی تمیز داد؟

شاید برای کسانی مثل من که از تشخیص‌های غلط و ناعادلانه می‌ترسند، بهتر این باشد که دست به قضاوت آدم‌ها و تفکرات‌شان نزنیم و تنها سعی کنیم خودمان را در شرایط و محیط پیرامون آن‌ها تصور کنیم تا گاهی از جانب دیگران زندگی را ببینیم و لمس کنیم. این‌گونه است که می‌توان برای درک دیگران از زندگی هم، ارزش و اعتباری قائل شد. این‌گونه است که یک ماجرا، یک تصمیم و یک تفکر، محق و البته قابل شنیدن است.

  • المیرا شاهان
۰۸
خرداد

در وجود هرکس، مُردارِ معصومیت حقیری‌ست که سوغات سال‌های تاکنون است و حاصل آمیختن با جامعۀ اطراف. من این مردارِ سنگین و نفس‌بر را هنوز در خود احساس می‌کنم؛ هنوز باردارِ این مردارِ نحیفم، و بارها و بارها هشدارم می‌دهد که روزی دخترکِ رهایِ مهربانی بودم که در دنیای شیشه‌ایِ روشنی منزل داشت، اما به مرور و در طول سال‌ها، زیستنِ با زمانه و جامعه، از من موجود دیگری ساخت که بوی و خوی دیگری دارد؛ این خوی پلیدی که حاصل از دست دادن پارسایی بود و فرجام تسلیم. امروز اما این خشم نهفته در زیر دندان‌ها هر از گاه سر بلند می‌کند و با چشم‌هایی وحشی من را می‌بلعد و نعره می‌زند که تو نیز شبیه همانانی. تو هم مثل دیگران راه می‌روی و مثل دیگران می‌خوری و می‌نوشی و می‌پوشی. تو نیز یکی هستی درست مثل ایشان و آن‌ها. کسی که مهربانیِ درونش، حتی خودِ زخم‌خورده‌اش را التیام نیست؛ زنی در لباس تلخکامی و یأس ...


پ.ن: این روزها حال نسبتاً خوبی دارم؛ نمی‌دانم اما چه می‌شود این واژه‌ها از زبانم می‌ریزند... نگهشان نداشتم و گذاشتم سرریز کنند. (تا نکند گره شوند در گلو...)

  • المیرا شاهان
۰۴
ارديبهشت

فکرش را نمی‌کردم که صبح یکی از روزهای بیست و شش سالگی که از خواب بیدار می‌شوم هم، همچنان جای غم‌هایی مثل غم‌های هجده-نوزده سالگی در دلم درد کند. انگار ما با غم‌های ذاتی‌مان زندگی می‌کنیم. غم با ما متولد می‌شود و در سلول‌هامان رخنه می‌کند و به همان اندازه که بزرگ می‌شویم، غم‌هامان با ما قد می‌کشند و سر به آسمان می‌سایند و حتی احمقانه‌ترین‌شان هم می‌تواند صبح یک روزِ زیبای اردیبهشتی که تمام آدم‌ها مست از عطر طبیعت باران‌خورده‌اند، دست از سر ما بر ندارد. غمی که نمی‌دانی از جنس چیست، اما می‌دانی که بهانه‌ای‌ست تا یک قطعه موسیقی بی‌کلام قدیمی گوش کنی و درست به همان معصومیت هجده سالگی‌ات اشک بریزی تا تسکین پیدا کنی... و احتمالا می‌توانی آرام شوی، اما این غم‌ها که قرار نیست هیچ‌وقت تمام شوند...


پ.ن: آن پنج نفر آدم خاموش، از بین یکصد و نود و چهار دنبال کنندۀ این بلاگ، که هستند؟ و از چه می ترسند؟

بعدا.ن: شدند چهار نفر :) تا شاید اثبات کنند که از هیچ چیز نمی ترسند ... ممنون شجاع! =)

  • المیرا شاهان
۲۷
فروردين

علت این که تنها و تنها بخشی از گذشته است که گاه و بیگاه دلتنگم می‌کند را در کدام کتاب روانشناسی می‌بایست پیدا کنم؟ حدفاصل بیست تا بیست و یک سالگی، چه در من گذشت که حتی یادآوری خاطرات و حال خوش آن روزها و رهایی محضم در آن آرامش کم‌نظیر، به شعفم می‌کشاند؟

کاش اسب روزگار این اندازه سریع و بی‌پروا نمی‌راند تا بتوانم دوباره از نو با شمایل و رهاییِ آن روزها زندگی کنم. دلم برای بیست سالگی، خیلی تنگ شده...

 

پ.ن: برای دومین سال، وبلاگم جزو برترین‌های بیان شد؛ خدا را شکر.

  • المیرا شاهان
۰۹
بهمن

این را یک ماه پیش نوشته بودم؛ اما گذاشته بودمش در کانال تلگرام. دلم خواست که اینجا هم باشد...


برای من که سفر را دوست دارم نور علی نور است اگر ثانیه‌ای از آن با ادبیات پیوند بخورد. از دیروز که فهمیدم مقصدمان رشت است، برنامه را جوری چیدم که قدری بیشتر لاهیجان بمانیم و برویم بقعۀ شیخ زاهد گیلانی؛ حقیقت این‌که من این آقای شیخ را اصلا نمی‌شناسم، اما در گورستانی که در گوشۀ این بقعه هست، سالیان درازی‌ست که آشنای من خفته... کسی که من روزها با جملات استعاره‌خوی و تشبیهات خواستنی‌اش زیسته‌ام.

بیژن نجدی عزیز من، بی‌اتاقک و طاق و تشریفاتی از این دست، کنار سیده بلقیس سلیمانی و عارف هم‌آور آرمیده بود؛ بی نشانۀ آشکار! اما به‌محضی‌که ایستادم در میانۀ گورستان تا چشم تیز کنم و نامش را بین آن‌همه مستطیل سنگی بیابم، آهسته صدایم زد و دیدم پیش پایش ایستاده‌ام و این‌بار او برای هزارمین بار مؤمنم کرد که اغلب، این مردگان‌اند که ما را به ملاقات فرا می‌خوانند و صدامان می‌زنند...

سال‌ها گذشته از آن روز که دستی روی سنگ سیاهی در گورستان انتهای خیابان شیخ زاهد لاهیجان، جملات آغازین کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را حک کرد و شاید نمی‌دانست این جملات از دل وصیت‌نامۀ یک معلمِ نویسندۀ شاعر انتخاب شده‌اند:

«و می‌بخشم به پرندگان/ رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها/ به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند/ غار و قندیل‌های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را/ به فصل‌هایی که می‌آیند/ بعد از من.»

استاد عزیز!

بعد از تو، تمام فصل‌ها، بوی باغچۀ خانه‌ات را می‌دهند، بوی دلتنگی...

  • المیرا شاهان
۰۷
بهمن

بعد از ماه‌ها رفتم تا ببینمش؛ کادوی ساده‌ای برایش خریدم که بعد از جشن، دست خالی نروم خانۀ عروس. او اما حسابی تدارک دیده بود و قرمه‌سبزیِ خوش‌طعم جا افتاده‌ای بار گذاشت. تمام روز حرف زدیم و توانستم کنارش اشک بریزم و از روزهایی که بر من رفته بود برایش بگویم و او به‌تمامی گوش بود برای شنیدن...

قبل از خداحافظی، از او خواستم به رسم قدیم پیانو بنوازد و با هم بخوانیم. بهانه آورد که سازم کوک نیست و بین سی‌دی‌هایش به دنبال پیانونوازی کسی گشت. به عادت معهود گوشی‌ام را گذاشتم در حال رکورد و هم‌خوانی و بعد خداحافظی...

قفل فرمان را که باز می‌کردم، یادم افتاد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. سریع رفتم که تحویلش بگیرم، با خنده گفت: یادت رفته بود رکوردر را هم قطع کنی و تمام خداحافظی‌مان هم ضبط شده. آخرش را گوش نکن...

چندروز پیش که داشتم صداهای اضافی را از گوشی پاک می‌کردم بر خوردم به «هم‌خوانی در خانۀ یاسمن». شیطان رفت توی جلدم که بروم آخرش را گوش کنم. او بعد از خداحافظی، کادویم را عجولانه باز کرده بود و قربان‌صدقه‌ام رفته بود و من را «با سلیقۀ من!» خطاب کرده بود. بعد هم یک‌دفعه چشمش افتاد به گوشی من و فریاد ‌زد و فقط گفت: «وای! گوشیشو جا گذاشت! حالا چطوری بهش بگم؟ چطوری برسونم به دستش؟». بعد هم صدای فشردن کلید استاپ.

کلمات ما بعد از خداحافظی چه هستند؟

ما بعد از خداحافظی دربارۀ هم چه می‌گوییم؟ چقدر زبان و دل یکی هستیم و صادقیم؟ چقدر از دیدن هم خوشحال می‌شویم و خودمانیم، نه در لباس تظاهر؟

چقدر رفیقیم و واقعی؟

من یکی از واقعی‌ترین‌های عالم را در کنارم دارم. دوست واقعی شما چه کسی‌ست؟

چه خوب است که کائنات تمام کلماتمان را می‌شنوند...

  • المیرا شاهان
۲۳
آذر

یکی از فولدرهای لپ‌تاپ را اختصاص داده‌ام به آهنگ‌های عاشقانۀ سنتی؛ اگرچه دارد آرام‌آرام پر می‌شود و با حوصله. از عصر دارم تلاش می‌کنم که عاشقانه‌های شادِ سنتی را از عاشقانه‌های غمگین سنتی تفکیک کنم، اما نمی‌شود! مثلاً شاعری از روی عشق و شور و اشتیاق شعری سروده، اما آهنگ‌ساز آن را در دستگاه همایون ساخته. تا حدی که عاشقانه‌های شادِ شاعران هم، می‌تواند آدم را به ژرفنای اندوهِ عاشقانه‌های غمگینِ شاعران ببرد. این خود به‌تنهایی ضعف موسیقی سنتی ما نیست؟

  • المیرا شاهان
۲۲
آذر

خواب پلک‌هایم را چنگ می‌زند؛ اما نباید بخوابم. کارهای کنفرانسِ فردا صبح را انجام داده‌ام، غالب مهمان‌های شب شعر هفتۀ آینده را دعوت کرده‌ام، خریدهایم را گذاشته‌ام توی کمد، همه‌چیز روی برنامه است، همه‌چیز مرتب است، حتی حال نسبتاً رو‌به‌راهی دارم. اما یک جای کار می‌لنگد انگار؛ همین زمان را در دست نداشتن برای زندگی. دوباره برگشته‌ام به عصرِ حسرت‌ها! این‌که بعد از این ترم چه کارهایی را می‌خواهم انجام دهم و نکند به دو تئاترِ مورد علاقه‌ام نرسم و نکند برجم از خرجم یا شاید خرجم از برجم بیشتر باشد! آخر هم نفهمیدم کدامیک درست است... خرجِ بیشتر از برج یا برجِ بیشتر از خرج! احتمالا اولی.

گویی در این لحظه‌ها منتظر اتفاقی هستم. نمی‌ترسم. اصلا تا همین لحظه هم هیچ یادم نبود که کرج به اندازۀ سه ریشتر لرزیده و دور نیست روزی که زلزله کمر تهران را دوتا کند! نه ... این چیزها مهم نیست... پپرومیای کوچکم سه تا از پنج برگی که دارد رو به نابودی‌ست. پاییز ریخته به جانش انگار. مدام فکر می‌کنم جایش که سرد نبوده، به موقع آب نوشیده، نور کافی، حتی گفتگوهای دوتاییِ دوستانه با هم داشته‌ایم؛ پس چرا دارد روبرویم جان می‌دهد آرام؟

نه ... نقل این حرف ها نیست... همین بامداد چشمم افتاد به یک نوشتۀ سه خطی! دلم خواست کسی آن را خطاب به من نوشته باشد، اما نه! برای من نبود. نه آن‌که در آن جملات، حرف از چیزهای مرسوم روابط امروزی باشد، که روایتی بود از یک آدم. دلم خواست کسی بخش‌هایی از وجودم را که همانا باطن مرا نشان می‌دهد، همین‌قدر دقیق و واقعی ببیند و بنویسد. می‌پرسم از خودم که بی‌قراری‌ام به‌خاطر یک نوشتۀ ساده است؟ نه! نمی‌تواند همین‌قدر ساده و پیش پا افتاده باشد!

باید بخوابم ... زمان چه قاتل بی‌رحم و دغل‌بازی‌ست. گاهی دلم می‌خواهد تمام زندگی درست مثل این ساعت رومیزی ده دقیقه عقب‌تر بود! این همه پر شتاب نمی‌گذشت و می‌توانستم بیشتر زندگی کنم. مدام حس می‌کنم ساعت رومیزی ده دقیقه بیشتر زندگی را به حفره‌های ریه می‌کشد... افسوس که برای این حرف‌ها وقت مناسبی نیست. باید بخوابم. فردا حتما روز بهتری خواهد بود...

  • المیرا شاهان
۱۸
آذر

- قبول داری یه وقتا ندونستن بهتر از دونستنه؟

- آره. خیلی‌وقتا این‌جوری بهتره...

- مثلا اون‌وقتا که جایی نبودی و یه نفر از روی درست نشناختنت یه چیزی راجع بهت گفته، الانم خودش یادش رفته‌ها. اما یکی اومده به تو گفته که اون‌جور...

- اوهوم ... آدم دچار بی‌اعتمادی و خشم می‌شه.

- و حتی ترس... من از بعضی آدما می‌ترسم!

- شجاع باش و قوی، تا بوده همین بوده! به این چیزای کوچیک اهمیت نده؛ راه خودتو برو.

- کاش بتونم.

- می‌تونی.


پ.ن: من هم اسیر تلگرام شدم این روزها؛ بیشتر از اینکه به وبلاگ برسم، اونجام. البته با علاقمندی ها و نگاه خودم. اگر دوست داشتید کانال رو دنبال کنید.

telegram

  • المیرا شاهان