سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۸
اسفند

به همین سادگی باد، نیمۀ اول دهۀ نود را با خود برد. حالا دیگر از سال‌هایی که با هزار و سیصد و نود شروع می‌شوند، پنج سال می‌ماند. پنج سالی که اصلاً معلوم نیست  به پایانش برسم یا نه. آخر، مرگ در کمین است و بی که چمدان‌مان را بسته باشیم و منتظرش بنشینیم، تا بخواهیم استکان برداریم و برایش چای بریزیم، می‌گوید: «صرف شده، فقط بلند شو برویم. دیر است. باید سر موقع برسانمت آن دنیا.» و آدم همان‌طوری که انگشت‌های اشاره‌اش را گذاشته کنار هم و شست‌هاش را در هم قفل کرده شیرجه می‌زند در تونلی که جاذبه‌اش رو به آسمان است و آخرش می‌رسد به برزخ. خوب یا بد، تصور من از برزخ و بهشت و جهنم، جایی‌ست در دل همین آسمان‌هایی که خدا روی هم سوار کرده. این باور من است. همین که جایی از فضا که در تخیل ما نمی‌گنجد و حتی بهترین تلسکوپ‌ها و ماهواره‌ها و امثال آن‌ها هم از دیدنش عاجزند، زندگی جریان دارد. زندگیِ ابدی. جسم ما برای زمین است و روح ما برای آسمان. من باور دارم که هست. نمی‌دانم از کجا و چرا! شاید هم اینطوری نباشد. مثل آن که معلوم نیست تصور من از مردن در سن شصت و سه سالگی و در حال غرق شدن در رود یا دریا و این جور جاها درست یا غلط باشد. اما من هر کجا حجم بزرگی از آب می‌بینم دلم می‌ریزد. چه زنده‌رود باشد، چه سدّ دز، چه دریاچۀ ارومیه، چه خلیج فارس، چه استخری با عمق دو متر. هیچ‌جوری هم نمی‌توانم درستش کنم. دو ماه کلاس شنا هم کمکی نکرد. همان که بودم، ماندم. همان که بودم، هستم. من همیشه همانی‌ام که قبلا بودم. نمی‌دانم چرا عوض نمی‌شوم. فقط وقتی شادم لپ می‌آورم و وقتی غمگینم لپ‌هایم آب می‌شوند. این دیگر دست خودم نیست. لابد رابطه‌ای‌ست بین لپّ و اشک. رابطۀ نمی‌دانمی دارند شاید! اما رابطه دارند؛ رابطۀ پنهانی. نشان به آن نشان که اگر وقت گریه یکی‌شان گل بیندازد، آن یکی هم گل می‌اندازد. تب می‌کند. بعد چشم‌ها پف می‌کنند و لپ‌ها آب می‌شوند. به همین سادگی. این دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟ نمی‌دانم! می‌گفت در صیغۀ اول امر حاضر، برای کلماتی که با حذف حروف اَتَینِ (ا-ت-ی-ن در ابتدای فعل مضارع)، اولش ساکن نمی‌شود و بدون همزه هم می‌شود آن را خواند گاهی وقت‌ها فعل‌هایی به کوتاهیِ یک حرف داریم. مثل قِ! قِ یعنی نگه دار! (تو یک مرد) نگه دار! وَ قِنا عذابَ النّار: ما را از عذاب آتش نگه دار! حفظ کن! من طاقت آتش را ندارم. نه فقط آتشی که هیزم برایش دست و پا می‌کنند، همین آتشی که - بدون فندک - توی دل روشن می‌شود، یا همین آتشی که روی لپ‌ها می‌افتد وقت بارش اشک. لابد رابطه‌ای هم هست بین آتش و مردن در آب. یک جایی باید این آتش خاموش شود. شاید خودم می‌پرم توی آب. قبلش انگشت‌های اشاره‌ام را می‌گذارم کنار هم و شست‌هایم را قفل می‌کنم توی همدیگر. بعد شیرجه می‌زنم در آب. اما این چه غرق شدنی‌ست؟ بیشتر رها شدن جسم است. رها شدن روح است. شاعرانه‌اش نکنیم چه؟ حتما باید بنویسند پرواز روح؟ مرگ شاید فرو افتادن و سقوط جسم است. من خیلی سال است به این فکر می‌کنم. همین که مرگ، نوعی سقط توی خودش دارد. باید بخشی از تو سقوط کند تا بتوانی بالا بروی. مثل بالن‌های توی کارتون‌ها. کیسه‌ها را می‌اندازند تا بالا برود. وگرنه از جایش جنب نمی‌خورد. آن‌ها را که می‌اندازد، در ادامه بالن می‌ماند و گاز گرم و باد. باد به رفتنش جهت می‌دهد. همیشه باد را دوست داشته‌ام. اما حزبش را نه. وقتی جایی ایستاده‌ای و باد جسورانه می‌رود توی آستین‌ها، زیر روسری‌ یا پاچه‌های شلوارت. باد، هم‌قافیه با آزاد است. چقدر خوب است این جور آزادی. هرچه سبک است با خود می‌برد. هرچه به چیزی تعلق ندارد و بی وزن است را می‌گیرد توی مشتش. یک جایی هم جا می‌گذاردش؛ بادِ بی وفا! آدم معمولاً چیزی را دوست دارد که ندارد. مثلاً آن که فقیر است، پول را، آن که غمگین است، شادی را. آن که وفادار است، باد را. حالا دیگر باد، نیمۀ اول دهۀ نود را با خود برد. به همین سادگی. به همین سبکی...

  • المیرا شاهان
۲۴
اسفند

دارد فصل سرما تمام می‌شود. آن‌که با صفاتر است، غبار از آینه‌های مکدر می‌روبد، درد و کینه‌های کهنه را دور می‌ریزد و برای تولدی دوباره و آغاز روزی نو آماده می‌شود. در واپسین روزهای اسفند و در آستانۀ بهار 96، یکی از کارهای نه چندان آسانی که از سوی هیأت تحریریۀ سایت شهرستان ادب (که اخیراً برگزیدۀ نشان «سرآمد» در نهمین جشنوارۀ رسانه‌های دیجیتال شد) انجام دادم، نظرسنجی بهترین کتاب‌های ادبیات از اساتید و کارشناسان حوزۀ شعر و داستان و همچنین شاعران و نویسندگان جوان بود. البته عدم دسترسی به برخی از شاعران و نویسندگان نامی و توانمند، فرصت نظرخواهی از ایشان را گرفت. به هر روی، این نظرسنجی با ذکر دو پرسش مطرح شد، که در ادامه پاسخ این گرامیان آمده است.

به نظر می‌رسد، حتی اگر دسترسی به برخی از کتاب‌های پیشنهادی برای علاقمندان به ادبیات در تعطیلات نوروز ممکن نبود، مجموعۀ معرفی شده، لیست خوبی برای خرید در نمایشگاه کتاب اردیبهشت 96 باشد.

پ.ن: شما هم کتاب‌های پیشنهادی خود را معرفی کنید.🌸

  • المیرا شاهان
۲۳
اسفند

اگر از من بپرسند بهترین سال زندگی‌ات چه سالی بود؟ (با کمی شک بین انتخاب کدام یک) می‌گویم: سال هشتاد و پنج. و اگر بپرسند بدترین سال زندگی‌ات چه سالی بود؟ خواهم گفت: بدترین سال زندگی‌ام هنوز تمام نشده ... هنوز رخت و لباس‌های سیاهش را جمع نکرده و نشسته گوشۀ تخت، دستمال کاغذی‌های مچاله‌ام را می‌شمارد ...

چطور یکـ سال از زندگی، یکـ سال از عمر، یکـ سال از تمام سال‌های حیات آدمی می‌تواند این همه تاریک و دل‌آزار باشد؟ من، همانم که همیشه سال‌های فرد شمسی را دوست داشت، تلخی‌های هر سال را به فال نیک می‌گرفت و می‌دانست سختی‌ها به زیباترین جلوه، نهال وجودش را شکل می‌دهند. اما سختی‌های امسال، ریشه‌هایم را از خاک بیرون کشیدند... من ماندم و شاخه‌هایی که با خمیدگیِ تنه‌ام، روی زمین کشیده شدند و کوشیدند ریشه‌هایم را دوباره در خاک بنشانند، محض نخشکیدن. اما سرشاخه‌های نحیف و ناتوانم یارای امداد نداشتند. همین‌گونه بود که بدترین سال زندگی‌ام رقم خورد! همین‌گونه بود که برخلاف همیشه، که بغض‌ها را فرو می‌دادم، لب‌هایم لرزیدند و دستم رو شد که غمگینم. دو سه سال پیش، در یکی از یادداشت‌هایم نوشته بودم: من هرگز برای چیزی نجنگیده‌ام. امسال اما با تمام قوا برای امید قلبی و عمیقی که در دل داشتم، جنگیدم، ایمان داشتم به نتیجه‌اش، می‌دانستم آخر و منتهای تمام تلاش‌ها و جنگیدن‌ها، پیروزی‌ست. ناامیدی را از دلم پس زدم و با تمام وجود جنگیدم... یک‌دفعه، در نمی‌دانم کجای کوهستان زندگی، زیر پایم خالی شد و با همۀ شمشیر و سپر و کلاه‌خود و هیبتم، به پایین دره‌ای عمیق سقوط کردم ... و من شدم همان آدمی که «امید» به تمامی از زندگی‌اش رخت بر بست...

روزهاست می‌خواهم این حرف‌ها را شعر کنم، اما نمی‌توانم... قلب بی قرار و کوچکم، تا چند روز باید توی گچ بماند تا ضربان‌های امید به زندگی‌اش، از دوباره، خوبِ خوبِ خوب شود؟

  • المیرا شاهان
۱۸
اسفند

تا به حال در خیالتان فکر کرده‌اید به این که اسطوره یا شخصیت دوست‌داشتنی زندگی‌تان که امروز دیگر در قید حیات نیست، چه شکلی بوده؟ چطور راه می‌رفته؟ چطور به آدم‌ها و اشیا نگاه می‌کرده و لب‌هاش چگونه به لبخند مایل می‌شده؟ با چه لحنی واژۀ عشق یا زندگی را ادا می‌کرده یا وقت حرف زدن دست‌هایش را چطور در هوا تکان می‌داده؟

اولین بار که «هشت کتاب» سهراب را باز کردم، چهارده ساله‌م بود. اسفندِ ده-یازده سال پیش ... آن‌وقت‌ها شیفتۀ شعرهای «مسافر» و «صدای پای آب» بودم. آن‌جا که می‌گفت: «-دچار یعنی.../ -عاشق/ -و فکر کن که چه تنهاست/ اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بی‌کران باشد...»، آن‌جا که می‌گفت: «و عشق/ صدای فاصله‌هاست/ صدای فاصله‌هایی که/-غرق ابهامند...» یا آن‌جا که می‌گفت: «همیشه عاشق تنهاست/ و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست/ و او و ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز/ و او و ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند/ و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را/ به آب می‌بخشند... ».

سهراب، نقطۀ پیوند روح من با شعر بود؛ مثل خیلی‌ها. خیلی از نوجوان‌ها که شیرینی و سادگی و نشاط خفته در وزن‌های نیمایی شعرش را دوست داشتند وَ درگیر قافیه‌های نداشتۀ خیلی از شعرهایش نمی‌شدند. تنها با چشم‌های بسته، پر باز می‌کردند و با موسیقی دل‌انگیزی به پرواز در می‌آمدند. سهراب، یک خیال لطیف است برای من. خدایش بیامرزاد ...

 

پ.ن:

1. گویا تا امروز، تنها یک ویدئو از سهراب سپهری منتشر شده؛ من این تنها ویدئوی منتشر شدۀ سهراب را تقدیم آن‌هایی می‌کنم که هنوز با خیال روزهای رهای نوجوانی‌شان، از عشق و عاطفه لبریز می‌شوند...

📽 تنها ویدئوی منتشر شده از سهراب سپهری

کوتاه دربارۀ سهراب سپهری: من به آغاز زمین نزدیکم

2. بابت پست‌های پشت سر همِ این دو روز عذرخواهی می‌کنم.

  • المیرا شاهان
۱۸
اسفند

یک‌دفعه بین نت‌گردی‌ها بر خوردم به صوت گفتگو با فروغ که احتمالا ایرج گرگین انجامش داده. خواستم شما را هم در شنیدن لحن آهنگین و شیرین صدایش شریک کنم ...

🎙صوت گفتگو با فروغ فرخزاد

  • المیرا شاهان
۱۷
اسفند

بچه که بودیم، بزرگترها می‌گفتند جلوی دوستانتان لواشک نخورید و اگر دیدید کسی نگاه کرد بهش تعارف کنید تا یک وقت دلش نخواهد و گناه کرده باشید. روزگار طوری چرخید که یکی از اقلام قابل فروش در متروها شد: «لواشک‌های ترش و خوشمزه، بسته‌ای دو تومان» و آن‌ها که وُسعشان رسید خریدند و آن‌ها که وُسعشان نرسید آب دهانشان را قورت می‌دادند یا رویشان را آن طرف می‌کردند و با دستشان چشم بچه‌هاشان را می‌پوشاندند تا نبینند و کسی نفهمد دلشان خواسته است.

روزگار باز هم چرخید و شبکه‌های مجازی قوت بیشتری گرفتند و صفحه در اینستاگرام نداشتن تبدیل به مسالۀ مهمی شد. بنابراین آن‌ها که با مفهوم سلفی و خویش‌انداز آشنا نبودند، رفته‌رفته سلفی می‌گرفتند و بعضاً دچار خودگیری شدند و چال گونه‌هاشان شد موضوع بسیاری از عکس‌های شخصی که از قضا خوب یا بد دوستانشان مجبور به پسندیدنشان بودند. اغلب بدون تولید محتوای علمی و عمیق، در دسته‌های «همین الان یهویی در کافه فلان»، «همین الان یهویی در جشن تولد مختلط، در استخر، در حال سرو نوشیدنی!»، «همین الان یهویی در رستوران‌های لاکچری پایتخت» و «همین الان یهویی در کنسرت خواجه‌امیری و ابی» جای گرفتند و به خیالشان این ریخت و پاش‌ها در کنار صفحه‌های آموزش آشپزی و دیگر صفحات که آب از دهان همگان راه می‌انداخت، هیچ بود! اما آن‌ها هم خوب بلد بودند «شو» اجرا کنند و با گوشی آیفون در آینه یا با پاستا آلفردوها، شیشلیک‌های شاندیز و رستوران گردان برج میلاد فخر بفروشند و یک جور زندگی آرمانی و رویایی از خودشان به نمایش بگذارند تا همگان بدانند ایشان لاکچری و با کلاس هستند، پایتخت‌نشین‌اند و سواحل قناری و فرانسه و ونیز رفتن، یک خلوت‌نشینی منحصر به فرد در آخر هفتۀ آن‌هاست. روزگار چرخید و آن‌ها که یک روز پول پاک‌کن خریدن در مدرسه را نداشتند و زنگ‌های ورزش را می‌پیچاندند، به بهترین آرایشگاه‌ها می‌رفتند، مدل می‌شدند، هر هفته رنگ موهایشان با هفتۀ بعد فرق داشت و در بهترین باشگاه‌های بدنسازی وزنه بالا می‌بردند، این وسط کار عده‌ای هم فقط فشردن قلب‌ها با انگشت بود و «عزیزم تو بهترینی» گفتن‌ها؛ در حالی که توی دل بعضی‌هاشان آه بود و حسرت و نارضایتی از عدالت خداوند.

روزگار باز هم می‌چرخد، همین ظواهر می‌شود اهداف نسل‌های بعد و علی‌رغم همۀ این فخر فروختن‌ها، روح هیچکدام اغنا نمی‌شود. خیلی‌ها از دوست دختر قبل به دوست دختر بعد یا از دوست پسر قبل به دوست پسر بعد منتقل می‌شوند و به ریخت و پاش‌ها ادامه می‌دهند و باز هم خوشبخت نیستند! عده‌ای در صفحۀ اینستاگرامشان می‌نویسند، «کمپین حمایت از کودکان کار»، «کمپین حمایت از سگ‌های خانگی»، «کمپین حمایت از فقیران حاشیه‌نشین و زاغه‌نشینان» ... و بعد، زیر عکس حاجی‌ها و زائران اهل بیت یا شهدای منا می‌نویسند: «به جای اینکه پولتو بریزی تو حلقوم عربای وحشی، به فقرای مملکتت برس»...

امیدوارم روزی این نسل به این باور برسد که هرکجا که می‌رود، هر چیزی که می‌خورد، هر عشق و حالی که می‌کند، فقط و فقط به خودش مربوط است، نه دیگری! اگر هم شما جزو دسته‌های بالا نیستید، خوش به سعادتتان! فقط لطفاً جلوی دوستانتان لواشک نخورید! :/

  • المیرا شاهان
۱۰
اسفند

اولش فکر کردم یک شوخیِ ساده است؛ بعد دیدم که نه! شوخی نیست و حقیقت دارد. فلکه اول و سوم تهرانپارس و صادقیه، بنا به تصمیم شورای شهر مبنی بر تغییر نام میدان‌های بدون نام، نام های «تقارن»، «قمر بنی هاشم» و «سجادیه» گرفته‌اند! خب این چه کاری‌ست واقعا؟ چرا انقدر نام ائمۀ اطهار را دم دستی می‌کنید؟ می‌خواهید بگویید مملکت اسلامی‌ست و جای‌جایش مقدسات دین مبین اسلام به چشم می‌خورد؟ به چه قیمتی؟ به قیمت به سخره گرفتن این اسامی توسط مشتی عوام و معاند و کافر؟ نکنید! انقدر تصمیمات مزخرف نگیرید! انگار یک مجلس خاله‌بازی‌ست و شما ورزشکاران و دوستانتان با عروسک‌هایتان بازی می‌کنید و ما مردم هم باید به تصمیمات کودکانه‌تان لبخند ژکوند تحویل دهیم! یعنی هیچ کار مهمی جز نام‌گذاری ایستگاه و محله و خیابان و ... در آن خراب شده نیست؟ الهی بمیرید!

  • المیرا شاهان
۰۴
اسفند

dial up

آدم باورش نمی‌شود وقتی دارد از دهۀ هشتاد صحبت می‌کند، چیزی قریب به شش سال از آن گذشته باشد و حتی متولدین این دهه این روزها مشغول پیش دبستانیِ یک یا دو، دبستان، راهنمایی و دبیرستان باشند! دهه‌ای که تکنولوژی آهسته‌آهسته در روزهایش رسوخ کرد و آشپزخانه‌ها را از شکل سنتی‌اش به ژرفنای مدرنیته فرو برد و پدیده‌هایی مثل سولاردام، مایکروویو، ماشین ظرفشویی و امثالهم را به ارمغان آورد که رفته‌رفته جای تنور و گاز پیک‌نیکی و مایع ظرف‌شویی گُلی را گرفتند. آدم گاهی حتی یادش نمی‌آید که روزی در خیال خیلی‌ها پدیده‌ای مثل «اینترنت پر سرعت» نمی‌توانست وجود خارجی داشته باشد و بعضاً فکر می‌کردیم «اینترنت»، تنها همین صدای هر از گاه دیال آپ است که سکوت اتاق را دقایقی می‌شکند تا برقرار شود. ممکن بود ساعت‌ها و دقیقه‌ها دانلود کردن یک فیلم یا باز کردن یک تصویرِ با کیفیت وقت‌مان را بگیرد و برای وصل شدن به اینترنت هم می‌بایست از دکه‌ها و مغازه‌ها و کافی‌نت‌ها کارت اینترنت می‌خریدیم! اما ما نسل صبوری بودیم که دست بر زیر چانه می‌نشستیم و گاهی حد فاصل این لود شدن‌ها، برای خودمان چای می‌ریختیم و فرصت داشتیم یک دور، دور خانه بچرخیم و دربارۀ خبرهای جدید برای خانواده بگوییم.

چقدر آن روزها زود گذشت... یاهو مسنجر جزو نخستین شبکههای اجتماعی بود که می‌شد از این‌جا با کسی کیلومترها و مایل‌ها دورتر از اینجا، ارتباط متنی، صوتی و حتی تصویری (آن هم با بی‌کیفیت‌ترین حالت ممکن!) برقرار کرد و خوشحال بود از اینکه یاد گرفتنِ «آی اَم اِ بلک‌بورد» در مدرسه، بالاخره یک جایی به درد خورد! با این حال، اوایل دهۀ هشتاد بود که وبلاگ‌ها در ایران به دنیا آمدند و قالب‌های سادۀ سفید، سیاه، آبی و صورتی داشتند، و خیلی‌ها با ذوق و شوق در دنیای مجازی خانه ساختند، آن هم با چند کلیک ساده و البته مجانی! قبل از آن هم «سلمان جریری»، به عنوان اولین وبلاگ‌نویس ایرانی، درست مثل اولین کسی که با ماشین تصادف کرد (درویش خان) اسمش در تاریخ ماند! بعد هم روز‌به‌روز وبلاگ‌نویسی رونق پیدا کرد و در زمان انتخابات 88 به اوج خودش رسید و در هر وبلاگی سخن از انتخابات بود. بعد از انتخابات هم خیلی از وبلاگ‌ها از طریق موتورهای جستجو (درست یا اشتباه) فیلتر شدند و رفته‌رفته آن‌ها که وبلاگ‌نویسِ قَدَری بودند یک مودم خریدند و با کمک اینترنت پر سرعت و چندتا فیلترشکن پولی یا مفتی، پناه آوردند به شبکه‌هایی که تازه پا گرفته بود؛ مثل فیس‌بوک و توییتر و گوگل پلاس، و البته دوستان غیر وبلاگ‌نویس‌شان را هم به آن‌جا کشاندند. آن اوایل پروفایل‌ها معمولا عکسی از طبیعت بود و شاید نوعی ترس و حیا برای انتشار عکس وجود داشت. به‌خصوص که بازار فوتوشاپ داغ بود و خیلی‌ها می‌ترسیدند که عکس‌هاشان شکار مجرمینِ اینترنتی شود... بعد دنیا چرخید و چرخید تا همان عکس‌ها که جایش در فولدر خصوصی یکی از درایوهای کامپیوتر و لپ‌تاپ شخصی بود، به چشم بر هم زدنی با دوست و غریبه و آشنا و همکلاسی و فامیل و هوادار به اشتراک برسد. حالا هم که کار از عکس گذشته و اینستاگرام جایش را در تلفن‌های همراهِ شخصی که اوایل دهه هشتاد فقط باباها یا آدم‌های مهم جامعه یکی ازشان داشتند باز کرده و نداشتنش جای سوال دارد، نه داشتنش! چقدر آن روزها زود گذشت... بیایید به آن روزهای خوب برگردیم...

  • المیرا شاهان
۰۱
اسفند

علی داودی

شعر نیمایی در طول سال‌ها دستخوش تحول بسیاری شده و شاعران بسیاری با نگاهی نو به پیروی از این جریان پرداختند و آثار خوبی در قبل و پس از انقلاب ارائه کردند. در پروندۀ شعر نیمایی، گفتگویی با آقای «علی داودی» پیرامون شعر نیمایی و میزان اثرگذاری آن بر ادبیات معاصر ترتیب دادیم که در ادامه آن را می‌خوانید:

 

*در طول صد سال گذشته با ظهور شعر نیمایی شاهد اثرگذاری چشمگیر این قالب شعری بر شعر معاصر بودیم، چه چیزی در این قالب شعری هست که آن را شاخص کرده؟

برای این‌که موضع من در مقابل شعر نیمایی روشن شود، ابتدا باید بگویم که آن‌ها که سپید می‌نویسند، حتی بزرگانِ این عرصه، لزوماً آن‌چه می‌نویسند سپید نیست. تفاوت در گونه‌های شعر به تفاوت در تعریف شعر باز می‌گردد و کسی که قصیده می‌سراید اصلا شعر را مثل کسی که سپید می‌نویسد، تعریف نمی‌کند. برای مثال در بین شاعران شاخص، شعر سپید استاد گرمارودی، همان قصیده است اما به زبان نثر، و ما نمی‌توانیم شعر ایشان را در کنار شعر سپید آقایان رویایی و شاملو قرار دهیم. شعر سپید امروز، فرم، ساختار و بازی زبانی دارد. اما آن‌چه در اشعار آقای گرمارودی می‌بینیم، موضوعیست که خیلی شکوهمند به آن پرداخته‌اند و مبتنی بر توصیف و سبک خراسانی‌ست که آن را در قصیده‌های ایشان هم می‌بینیم. بنابراین اگر در شعر نیمایی تفاوتی با شعر کلاسیک می‌بینیم، فقط این نیست که وزن دستخوش تغییر شده باشد و مصراع‌ها کوتاه و بلند باشند، تفاوت بر می‌گردد به تعریفی که از شعر نیمایی داریم و باید بدانیم که کار بزرگ نیما در وهلۀ اول این نیست که مصراع‌ها را کوتاه و بلند کند؛ که بسیاری پیش از نیما این کار را کردند و شعر نیمایی نشد، مثل مولوی که در سده‌های گذشته گاهی ردیف یا وزن را رعایت نکرد. آن‌چه شعر نیما را شاخص کرده، پیشنهاد نیما در نوع «نگاه» است.


*این «نگاه» از چه نشأت گرفت و چه راز و رمزی در شعر نیمایی نهفته است؟

نیما کسی‌ست که درک کرد روزگار عوض شده. ما امروز مثلا در حوزۀ دینی ممکن است متنی بخوانیم که ششصد سال پیش هم کسی عیناً آن را خوانده. اما اصلا نگاه ما با نگاه آن فرد در ششصد سال پیش یکی نیست. ما امروز ابزاری در دست داریم که با آن فکر می‌کنیم، می‌توانیم جهان را از دریچۀ آن نگاه کنیم و تاثیر مستقیمی بر مغز ما دارد. حتی در هوایی نفس می‌کشیم که در گذشته این اندازه کربن در آن نبود، این همه اخبار نداشتیم... نمی‌گویم آن روزگار مسائل اجتماعیِ خودش را نداشته، اما آن‌چه ما امروز می‌بینیم با گذشته متفاوت است. نیما این را درک کرده بود. برای همین شهریار کوشید که بگوید من تعالی حافظ هستم و بعضی شعرهای من از حافظ هم بهتر است؛ مثل کودکی که می‌گوید نقاشی من از نقاشی پدرم بهتر است. اما این نگاه کودکانه‌ست. حلاج هم فریاد انا الحق برآورد. مردم گفتند چرا این آدم چنین چیزی می‌گوید در حالی که حضرت محمد(ص) درجاتش از او بالاتر است؟ برای اینکه حلاج کودک بود و ظرفیت کمی داشت؛ اما حضرت محمد(ص) به حدی ظرفیتش زیاد بود که می‌فرمود دریا هم برایم کم است. هرچند شهریار تهجد داشت اما آخرش حافظ نشد. چون در فضا و جوّ دیگری زندگی می‌کرد و در عصر حافظ نبود. نیما این را درک کرد. فهمید که دوران مدرن آمده و از یک سری از سنت‌های ما تقدس‌زدایی کرده. او دانست که ما به جای تازه‌ای رسیدیم و این زبان خودش را می‌طلبد. یعنی شما وقتی به اندیشه‌ای می‌رسید باید با عناصر خودش آن را بروز دهید. چنان‌که در آن دوره مسائل علمی جدید وارد شد و خود به خود در آن فضای سنتی جایی باز کرد. ما مسلماً نمی‌توانیم مثل صباحی بیدگلی که پنجاه سال پیش از نیما یا قاآنی که در کودکی نیما بوده یا حتی نظام وفا که هم‌زمان با نیماست، شعر بگوییم. نیما فهمیده باید هر چیز را به زبان خود گفت، حتی غم و شادی را هم نمی‌شود به یک زبان بیان کرد. پس در زمان نیما هنجارشکنی اتفاق افتاد. تفاوت در نگاه، شعر نیمایی را از شعر کلاسیک متمایز کرد، البته نقطۀ اشتراکشان با هم این است که شعر نیمایی در امتداد ادبیات کلاسیک است.

  • المیرا شاهان