سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «تئاتر و سینما» ثبت شده است

۱۱
فروردين

کتاب

فکر می‌کنم تعطیلات فرصت خیلی خوبی برای جمع‌بندیِ کارهای سال گذشته بود. فروردین سال‌های پیش هم گفته‌ام که عادت دارم در روزهای آغازین سال، اهداف و آرزوهای رنگی‌ام را بنویسم. اگر تا پایان سال به تمام آرزوهایم نرسم، لااقل به نیمی از آن ها رسیده‌ام و این هر سال انگیزه‌ام را برای نوشتنشان قوی‌تر می‌کند. نوشتن نوعی اعجاز در دلش دارد. کلمات معجزه می‌کنند. آن‌طور که عارفان گذشته هم بسیار از آن گفته اند...

نترسید! آرزوهایتان را بنویسید روی یک برگ کاغذ و گوشۀ ذهنتان دنبالشان کنید. خداوند، بخشندۀ مهربان است...

ادامۀ مطلب دربارۀ کتاب‌ها و فیلم‌هایی‌ست که سال پیش خوانده و دیده‌ام. یک‌جور خودشناسی‌ست برای سال‌های بعد، اگر عمری بود.

پیشنهاد می‌کنم شما هم لیستی از کتاب‌ها و فیلم‌هایی که سال پیش خوانده و دیده‌اید تهیه کنید و به آن‌ها امتیاز دهید یا نقد و نظرتان را در آن باره بنویسید. شاید کسی مثل من مشتاق خواندن لیست علاقمندی‌های هنردوستان باشد.

  • المیرا شاهان
۲۷
آبان

«سیانور»، روایت و بریده‌ای‌ست از تاریخ معاصر، که در آن «بهروز شعیبی» به‌عنوان کارگردان اثر، به سازمان مجاهدین خلق پرداخته است؛ سازمانی شبه نظامی که در ابتدا انقلابی بود و با هدف مبارزۀ مسلحانه با رژیم شاه تشکیل شد، اما بعدها تغییر ایدئولوژی داد. هستۀ اولیۀ این سازمان را بچه مسلمان‌ها تشکیل می‌دادند که یکی از آن‌ها «شهید مجید شریف واقفی» بود و بعدها «دانشگاه آریامهر» به احترام او، به «دانشگاه شریف» تغییر نام داد. تا زمانی که مشی سازمان مجاهدین خلق، براساس دین اسلام بود، خوب مدیریت می‌شد، اما با تغییر نگرش این سازمان از اسلام به مارکسیسم، اوضاع تغییر کرد و در این فیلم، ما شاهد همان برهه از تاریخ، یعنی انقلاب اول ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق هستیم و می‌بینیم که اسلام‌گراها توسط کمونیست‌ها تصفیه می‌شوند و سازمان به حذف فیزیکی هستۀ مرکزی و بنیانگزار مجاهدین خلق می‌پردازد. بنابراین «تقی شهرام» (فرزین صابونی) دانش‌آموختۀ رشتۀ ریاضی در دانشگاه تهران، در سِمت رهبر انشعاب مارکسیستی سازمان مجاهدین، دستور قتل «شریف واقفی» (بهروز شعیبی) را صادر می‌کند و به این ترتیب قیام مسلحانۀ اسلامی به قیام مسلحانۀ مارکسیستی تبدیل می‌شود. پرداختن به این بخش از تاریخ به دلیل عدم شناخت بسیاری از مردم نسبت به این سازمان و حمایت بخش خصوصی (سید محمود رضوی) از این اثر، به جذابیت این فیلم دامن زده است. تاریخی که شاید از سوی نسل‌هایی که آن را درک نکرده‌اند، نگاه خوبی نسبت به آن وجود ندارد و کمتر جوانی در این روزها می‌داند که کسی مثل شریف واقفی، «شهید» است.

از سوی دیگر، آن‌چه در سیانور روایت شده، داستانی‌ست که علاوه بر پرداختن به وجه سیاسی این سازمان، وجهی عاشقانه نیز ارائه می‌کند که تلفیق این دو، از مولفه‌های دیگر جذابیت فیلم است؛ به عبارتی، خط داستانی که نویسنده (مسعود احمدیان) و کارگردان در آن پیش می‌روند، از سازمانی شعارزده و بی‌احساس، روایتی عاشقانه می‌سازد و ما با عاشقانه‌هایی از سازمانی سیاسی مواجهیم؛ لیلا زمردیان{صدیقه خلقی} (بهنوش طباطبایی) و مجید شریف واقفی با وجود ازدواج تشکیلاتی، به هم دلباخته‌اند و از سوی دیگر، رابطۀ عاشقانه‌ای بین افسر ساواک (پدرام شریفی) و یکی از اعضای این سازمان (هانیه توسلی) مطرح است.

  • المیرا شاهان
۱۹
ارديبهشت

آن روزها که خودم را مجاب به نوشتن می‌کنم، هی چند خط می‌نویسم و هی پاک می‌کنم و دوباره از نو. گاهی هم بی‌خیال نوشتن می‌شوم و می‌روم روی تخت دراز می‌کشم و به آسمان روشن اتاقم چشم می‌دوزم. بعد هی فکر می‌کنم که می‌توانستم با کلماتم از «آن» روز و «آن» روز بگویم، یا از «آن آدم» و «دیگری» و «دیگری‌ها». اما ننوشتمشان ... گاهی کلمات، برای ننوشتن‌اند. برای خاموشی و اندیشه و تنها همین.

تو اما می‌خواهی صدای کلمات را درآوری؛ کار خوبی هم هست. این‌که بنویسی: «باران» و صدای نم‌نمِ باریدنش به شیشۀ شعرهایت را بشنوی یا بنویسی: «پرواز» و تمام کلماتت پرنده شوند یا بنویسی: «غروب» و آسمان، دلش بگیرد از غم سنگین این کلمه ... . تو می‌خواهی کلمه‌ها شروع کنند به حرف زدن و راز توی سینه‌شان را بکشند بیرون و شعر و داستان و حرف شوند. برای همین است که می‌خواهی دست‌هایم را به راه نوشتن بیاورم و بنویسم. کار خوبی هم هست ...

دارم دست‌هایم را به راه می‌آورم؛ حتی با شنیدن یک قطعۀ موسیقی، حتی با ضربِ یک آهنگ. راستش این را که نوشتم یاد سینماییِ «افسانۀ 1900» افتادم؛ اعتقاد به این‌که هر آدمی موسیقی خاص خودش را دارد و می‌شود از موج چشم‌ها و نگاه و حرکاتش، نُتی برداشت و نواخت. به راستی که موسیقی چه هنر شیرین و شگرفی‌ست. دنیای آواها و صداها. من گوش‌های شنوایی دارم برای شنیدن آهنگ‌ها و گاهی آن‌قدر در یک قطعۀ موسیقی فرو می‌روم که روزها و روزها با روح و روانم عجین است. من حتی، صدای آدم‌ها را با تمام فراز و فرودشان به خاطر دارم. وقتی نوشته‌هاشان را می‌خوانم یا تکست‌هایشان را در شبکه‌های اجتماعی و گفتگوهای مجازی، اگر صدای‌شان را شنیده‌باشم، انگار خودشان دارند برایم حرف می‌زنند؛ با همان لحن و آوا و مکث‌ها و نشیب‌ها. این را همین سه‌چهار روز پیش برایت گفتم. همان‌جور ماندی! دلم خواست «دوستت دارم»هایم را با صدای خودم می‌خواندی! اما نه ...

یاد حرف سیّار افتادم توی اردوی آخر؛ می‌گفت با کلمات ذکر بگوییم. گاهی بگوییم: آب، آب، آب و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها به ذکری که می‌گوییم فکر کنیم. مثل من که این روزها ذکر دوست داشتنت را، زیاد می‌گویم ...


پ.ن:

یک. اگر به نمایشگاه کتاب و شهر آفتاب رفتید، کتاب «یک چمدان بهار» را بخرید و بخوانید. شعری از من تویش چاپ شده. سالن دو، راهروی چهار، انتشارات شهرستان ادب.

دو. صحبت های سیار توی اردو خوب بود، لینکش را گذاشتم اینجا.

*مولوی.

  • المیرا شاهان
۱۲
خرداد

نمی دانم چه شد که ناغافل پرت شدم وسط صحنه تئاتر و جلوی صدها نفر تماشاچی، نقش یک آدم خبیث را بازی کردم. فقط می دانم از ماه قبلش فکر اجرای یک نمایش راست راستکی جلوی جماعتی از آدم ها توی سرم وول می خورد. بعد، یک تماس تلفنی من را کشاند به چهارراه ولیعصر و ساختمانی پشت تئاتر شهر، و دست آخر ما چند نفر با نقاب هایی سفید و لباس هایی سیاه خاک صحنه خوردیم و من به راستی طعم یک اجرای واقعی را چشیدم.

اینکه برای لحظاتی، تلاش کنی از قالب واقعی خودت خارج  شوی و ذهنت را از خودت و دغدغه هایت خالی کنی، خوب است. اینکه کمی دروغ بشوی، کمی فریب یا حقه، اینکه قدم هایت را شبیه کسی دیگر برداری و دست هایت را شبیه کسی غیر از خودت در هوا بچرخانی، خوب است. اینکه نقاب بکاری روی چشم هایت و فکر کنی به اینکه حتی برای دقایقی هم که شده، کسی حالات چشم هایت را نمی خواند، وسوسه انگیز است. حتی اگر تا دیروقت جانت را بگذاری پای تمرین های فشرده و وقت نکنی آدم های تازه ی زندگی ات را گرم و صمیمی در آغوش بگیری، بنشینی پای حرف هایشان و ایمان بیاوری که چقدر ماندگاری بعضی هایشان بالاست ... کاش دوباره به باور قبل ترهایم برسم؛ به این که زندگی درست همان نمایشنامه ای ست که باید یاد بگیری به ماهرانه ترین وجه، به بازی بگیری اش؛ بی غصه و گلایه و اعصاب خوردی ...

  • المیرا شاهان