سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸
خرداد

مرز ما عشق است

در زمانه‌ای که کم نیستند آن دسته از شاعرانی که محض شهرت و محبوبیت، به جای شعر «سرودن»، شعر «می‌سازند» و به غم‌انگیزترین وجه ممکن کلماتی چند گرد می‌آورند و نظمی تهی از نگاه شاعرانه و تخیل و عواطفی شگرف می‌پرورند (و البته مصداقِ آیۀ شریف «وَ إنَّهُم یَقولونَ ما لا یَفعَلون*»اند)، شگفت‌انگیز است که به مجموعه‌ای از ابیات بر بخوریم که بعضاً روضۀ مکتوب‌اند و آدمی را به هیجان می‌آورند و بر سوز دل می‌افزایند. چنان‌که گویی صفحه‌ها در دست خواننده گُر می‌گیرند و به تب‌وتاب‌اش می‌کشانند...

پس بی‌راه نیست که مجموعه‌شعری بتواند در نخستین روزهای انتشارش، به چاپ دوم برسد و مورد اقبال مخاطبان شعر واقع شود. باید واژه‌ها با حرف و سخنی ورای گفته‌های معمول درآمیخته باشند تا مخاطب را به شیفتگی و شوق برسانند. و «مرز ما عشق است» به‌راستی لایق این حجم از اقبال و توجه، در نخستین روزهای انتشارش بود. مجموعه‌ای که اشعار عاشقانه و آیینیِ شاعرِ جوان، «سیدمحمدمهدی شفیعی» را در دل دارند که در دو قالب غزل و رباعی جمع شده‌اند.

شاعر «مرز ما عشق است» بی‌شک از چشمۀ دانش و آگاهی و حقایق توشه برداشته و آن‌ها را بر جان واژگانش ریخته که این اندازه خوش سروده است. برای همین هم هست که وقتی از سیدالشهدا(ع) حرف می‌زند، از تکرار رمیده و تصویر سر بریده و لب عطشان را به نظم در نیاورده است، بلکه از جان برای جانان سروده که هر جانِ شیفته و مشتاقی را هوایی کربلای حسین(ع) می‌کند:

... تفصیل بندبند مصیبت نمی‌کنیم

انگشترت... ز شرح اشارات بگذریم

یک خط برای روضۀ گودال کافی است:

زینب چه دید وقت ملاقات؟ بگذریم ... (ص 55)

  • المیرا شاهان
۲۷
خرداد

از همان دیروز غروب، که با بغضی در گلو رسیدم خانه، دلم گریه‌ای بلندبلند و هق‌هق‌وار می‌خواهد، به‌خاطر دنیایی که سالیانِ سال است در قحطیِ «مرد» به سر می‌برد. به‌خاطر خشونتی که هنوز از مردهای هم‌زبان و هم‌مذهب و هم‌ریشه‌ام در خیابان‌های این شهر می‌بینم و هنوز احساس ناامنی می‌کنم و نمی‌توانم خشمم را در مشت‌هایم بریزم و زیر چشمشان خالی کنم. «چه دنیای بدی‌ست!» این ذکر از دیشب ورد زبانم است و آرامم نمی‌کند. مگر نه‌این‌که تمام مردانی که دور و برمان می‌بینیم پدر و برادرهای خودمان و بستگان‌مان و همشهری‌هامان هستند؟ مگر نه‌این‌که همسران و فرزندانِ همین مردان، روز تولدِ حضرت امیر(ع) به ایشان می‌بالند و ذوق‌شان را می‌کنند؟ آن مردهای افلاکی و آسمانی که «روز پدر» یا «روز مرد» می‌شوند تصویر پروفایل بسیاری از زنان و دختران این سرزمین کجا هستند که منِ تنهایِ خستۀ بی‌پناه بتوانم با دلِ خوش و خیال راحت در این شهر راه بروم بی که کسی صدایش را برایم بالا ببرد، حقم را بخورد یا کیفم را وقت سوار شدن به تاکسی محکم از دستم بکشد تا پول مفت بگذارم در جیبش و بشود لقمۀ حرام در گلوی بچه‌هاش؟

چقدر دلم پر است ... چقدر دلم از مردانی که صدایشان را بالا می‌برند تا بگویند زورشان از «ریحانه»ای بیشتر است پر است! چقدر دلم از مردانی که ادعای مردانگی دارند و «حریم خصوصی» ناموسِ‌شان را نمی‌فهمند پر است! چقدر در این دنیا «زن» بودن کار سخت و پیچیده‌ای‌ست. خدای من! چقدر بهانه دارم برای گریستن... ما زن‌ها هزار و چهارصد سال است که یتیم شده‌ایم ...

  • المیرا شاهان
۱۶
خرداد

فکر کردم بد نیست وبلاگ‌نویس‌ها را به چالش نوشتن از تجربیات زندگی دعوت کنم...

(در این پست صرفاً از تجربیات تلخ نوشته‌ام. شیرینی‌جات بماند برای بعد!)

 

اگر زمان به عقب بازمی‌گشت و من همین آدمِ امروز بودم، چقدر روزگارم متفاوت بود. اگرچه در آن شرایط هم سختی‌ها به شمایل تازه و شاید سرسخت‌تری وجود داشتند و دامنم را رها نمی‌کردند، اما به قول سعدیِ شیرازی: «مرد هنرمند هنرپیشه را/ عمر دو بایست در این روزگار/ تا به یکی تجربه اندوختن/ با دگری تجربه بردن به کار»...

در جوانیِ اول، استادی داشتم که گهگاه این شعر از سعدی را به خاطرم می‌آورد و می‌گفت: «اگر آدم می‌توانست یک‌بار با خیال راحت و دلِ خوش زندگی کند و باز به دنیا بیاید و با تجربۀ حاصل از زندگی اولش زندگی کند، روز و روزگارش بِه از امروز بود!» اما حیف چنین اتفاقی برای هیچ‌کس نمی‌افتد و این راه، دور برگردان ندارد که بگوییم «روز از نو، روزی از نو.»

این روزها که بر می‌گردم به خودم، دلم می‌خواهد مادرانه بنشینم تمام تجربه‌های گذشته تا امروز را پیش چشم بیاورم و با خود بگویم: «عزیز دل! سال‌های اول و البته تلخ و شیرین جوانی‌ات گذشت، بکوش برای همین چند سالی که از جوانیِ دوم باقی مانده» و باور کنم که بسیاری ویژگی‌ها علی‌رغم فریاد بَری بودن از آن به‌واقع در وجودم هست و نمی‌توانم کتمانش کنم. اصلاً همین ندیدنِ بخش‌های منفی از وجود باعث خیلی رفتارها و اشتباهاتِ تا امروز بوده. نمی‌دانم گاهی چه‌مان می‌شود که کاهلیم و از خود غافلیم. حواس از پی هر چیز می‌رود و به خیال این‌که «من خودم را می‌شناسم»، «من چنینم و چنان» و «من این‌جوری نیستم و تمام» از زیر بار خیلی عادات اشتباه در می‌رویم، بی‌که بکوشیم اصلاحش کنیم.

1. آخرین‌بار که ناظم راهنمایی‌ام را دیدم، سه سال پیش بود. با لجبازی کودکانه‌ای می‌گفتم: «من همیشه سعی می‌کنم از تجربۀ دیگران استفاده کنم!» و او اصرار داشت که تو به هیچ‌وجه این‌جوری نیستی! حالا بعد از گذشت سه سال می‌بینم که او راست می‌گفت. گاهی یک لجبازی، یک بلاهتِ ناکارآمد، سه سال زندگی آدم را به بازی می‌گیرد؛ ایده‌آلش این است که بعد از ماه‌ها بفهمی اشتباه می‌کردی. وگرنه، «آن کس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند1». خب، این نمونۀ خیلی کوچکی‌ست.

2. من گاهی زیاد از حد غر می‌زنم. البته بیشتر سر خودم! اما وقتی صبرم تمام می‌شود، به اولین مأمنی که می‌رسم نگاه نمی‌کنم چه کسی پیش رویم است. هرچه در دلم سنگینی می‌کند را با ناراحتی و غرغر و دل‌خوری می‌ریزم پیش پاش. دو حالت دارد: اول این‌که او واقعاً رفیقِ شفیق و دلسوز و رازدار و مشکل‌گشاست. و دوم این‌که بلد است چطور از آب گل‌آلود ماهی بگیرد! نمونۀ بینابینی هم هست البته: از قدیم گفته‌اند: «حرف خودت را کجا شنیدی؟ گفت: آن‌جا که حرف مردم را!» به قول «فامیل دور» در «کلاه قرمزی» هم: هیچ‌وقت در زندگیتون با یه خر دردِ دل نکنید! بسیار بسیار از این زاویه چشیده‌ام؛ نوش جانم اصلاً!

3. اگر از همان نوجوانی عقل امروز را داشتم، مثل یک اشراف‌زاده عمل می‌کردم! نه به این معنا که جز نوک بینی هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نبینم، نه! که می‌کوشیدم دور از دسترس‌تر باشم و دست نیافتنی‌تر. خیلی وقت است که این عملکردِ نوجوانی‌ام را که تا سال‌های آغازین جوانی همراهم بود مایۀ آزار و اشتباه می‌بینم. در رمان «لیدی ال» نوشتۀ «رومن گاری»، آن‌جا که «مسیو دوتولی» می‌کوشد که «آنت» یا همان «لیدی ال» را برای ملاقات با اشخاص طبقۀ بالای اجتماع به شمایل یک اشراف‌زاده در بیاورد، به او می‌گوید: «یادت باشد دخترم... تو سرد و بی‌اعتنایی... دست یافتنی نیستی... همیشه دور از دسترس باقی می‌مانی... الهه‌ای هستی که به‌تنهایی در اولمپ خودت نشسته‌ای... هیچ‌کس نباید پیشت به خود جرأت جسارت بدهد... فقط باید از دور تو را ببیند و به‌احترام ستایشت کند... » و فکر می‌کنم آن مروارید گم شده در هم‌جنس‌های نسل من، همین «مغرور» نبودن در مواجهه با آدم‌هاست. اگر زمان به عقب برمی‌گشت، برای خودم «گارد» ویژه‌تری ترتیب می‌دادم که روح حساس و شکننده‌ام آزردگی امروز را نداشته باشد و البته در برابر بعضی از آدم‌ها این همه مهربان نبودم! این از مصائب نسل ماست که با تکنولوژی بزرگ شدیم؛ که آن مردها و پسرهایی که در دانشگاه و محل کار، اعتماد به نفسِ سلام کردن هم نداشتند، به‌راحتی و با یک کلیک ساده وارد حریم خصوصی ما نشوند و بارها ما را مورد عنایت صمیمیت‌های بی‌مورد و بی‌اخلاقی قرار ندهند. و شاید اگر کمی غرور بیشتری داشتم، نمی‌ترسیدم از اینکه نکند بگویند «چه دخترِ دگم و خشک و عقب‌مانده‌ای‌ست!» واحسرتا که «هرکسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من2».

4. چرا من در سال‌های نوجوانی، برخلاف سال‌های ابتدایی کتاب نمی‌خواندم؟! چه کار می‌کردم به جای کتاب خواندن؟ لابد سرم گرمِ تلویزیون بود و بازی‌های کامپیوتری و بازیگوشی! همیشه بابت این کاهلی خودم را سرزنش کرده‌ام. این علاقمندی شفافم به کتاب و فیلم و تئاتر را چه دیر دانستم! البته که شاید سال دوم دانشگاه بود که تا حدی خودم را شناختم. از همان سال بود که سینه سپر کردم که با دل و جرأتِ هرچه تمام‌تر بروم در دل زندگی و خودم را به آرزوهایم برسانم. این بزرگ‌ترین انگیزه برای این بود که پس از بیست سال از خواب زمستانی بیدار شوم. دور از حقیقت نیست که کتاب خواندن خیلی به آدم اندیشه و قدرت تصمیم‌گیری می‌دهد. اگر کتاب می‌خواندم، شاید با وجود تمام علاقه‌ام به رشتۀ ریاضی، دانش‌آموزِ رشتۀ انسانی می‌شدم و به‌جای این‌که امروز کارشناسی مدیریت بازرگانی داشته باشم، ادبیات فارسی می‌خواندم؛ با همۀ توانم! انقدر هم دیر بزرگ نمی‌شدم ...

5. خیلی دیر یادم افتاد که خدا و طبیعت و کائنات را نمی‌شناسم؛ خیـ...ـلی دیر! دور و بری‌ها هم خیلی آدم‌های سُبحه بر کفی نبودند. فطرتم هم دیر به خاطرم آورد مأمنی برای التیام و آرامش هست؛ مولوی حق گفته واقعا که «هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش3». البته که حوادث روزگار، کم و بیش من را به این سمت و سو کشید، اما دیر بود برای دانستن. حالا هم دیر است البته. به جایش فقط حسرت است که مانده در دلم برای نمازها و روزه‌های قضا شده و ادا نشده و خمس و زکات‌هایی که هنوز صاف نشده! باز هم خدا را شکر که چرتِ کاهلی‌هام پاره شد! نه این‌که نمازخوان و روزه‌گیر نبوده باشم از قبل، که درک عمیق‌تری نسبت به تکالیف دین داشتم و لنگ نمی‌زدم سالیان سال!

6. اگر زمان به عقب برمی‌گشت، پی دوستی‌های عمیق و محدود می‌گشتم، نه دوستی‌های سطحی و بی‌شمار. نه این‌که بد باشد اجتماعی بودن و برون‌گرایی. اما می گشتم تا فقط رفیقِ اهلِ دل پیدا کنم. آن‌ها که از همه به من شبیه‌تر بوده‌اند. آن‌ها که من را به خاطر خودم می‌خواستند نه برای آن‌که نفعی بهشان می‌رسانم یا هر چی! لابد این‌جوری رنج کمتری هم در زندگی می‌کشیدم و خیال آسوده‌تری داشتم. لابد رازهای غیر قابل ارائه‌ام این همه برایم قابل ارائه نمی‌نمود.

 

کاش می‌شد تجربه‌های تلخ گذشته را لاک گرفت؛ کاش!

 

1ابن یمین.

3و2مولوی

  • المیرا شاهان
۱۱
خرداد

امامزاده صالح

لحظۀ تحویل سال نود و شش، بی‌قرار و دل‌شکسته رفته بودم امامزاده صالح‌بن‌موسی‌الکاظم(ع). بمب سال نو را که زدند، همان‌طوری که با چشمان اشک‌بار زل زده بودم به گنبد فیروزه‌ای، از خانمِ خادمی که کنار دستم ایستاده بود پرسیدم: «چطور می‌شود این‌جا خادم شد؟» گفت: «باید حتما لیسانس داشته باشی»، گفتم: «دارم»، گفت: «بعد از ایام عید، در ساعات اداری برو پیش خانم لک. اگر خادم بخواهند حتماً خبرت می‌کنند، ان‌شاءالله که بخواهند.» خب... طبیعتا در پوست خودم نمی‌گنجیدم. سال‌ها بود که دلم پر می‌کشید خادم حرم امام رئوف(ع) بشوم اما تحقیق که کردم هیچ‌جوره شرایطم برای خادم شدن جور نبود و راهم نمی‌دادند. حالا کورسوی امیدی پیدا شده بود که بروم خدمت برادر امام رضای مهربان که اگر دل آدم هوای مشهد را کند، رد خور ندارد که به حضرت صالح(ع) بگوید و او، سفارش آدم را پیش برادرش نکند برای سفر به خراسان.

بعد از عید، در گیرودار مشغله‌های دنیا، کاهلی می‌کردم برای رفتن به حرم. چندروز پیش که دلم از دنیا گرفته بود رفتم زیارت. از خادمان حرم سراغ خانم لک را گرفتم، پرسیدند: «می‌خواهی چه کار؟» گفتم: «می‌پرسم برای خادمی.» آب پاکی را ریختند روی دستم که آستان به همین راحتی‌ها نیرو نمی‌گیرد. بعید می‌دانیم قبول کنند. رفتم دور ضریح گشتم و نگاهش کردم. خوب نگاهش کردم حضرت رفیق را که تا امروز هرچه دل‌خوری و دق دلی و غم و غصه بود در دامنش ریخته بودم. دلم می‌خواست حالا که خواسته‌ام دلم را مشغول جایی کنم که از همهمۀ دنیا و کبودی‌ها خالی‌ست، دستم را بگیرد و بگوید «بیا چند ساعتی مهمان من باش، همین یک جا خودم هوایت را دارم و جایت می‌دهم در این مأمن آبیِ آرام...». همان لحظات دختر جوانی که حاجت‌روا شده بود و روی ضریح را پر از گل میخک کرده بود، پیش آمد و دو شاخه میخک داد بهم. وقتی رفت، با دو شاخه میخک سرخ پله‌های رواق معصومیه را آرام‌آرام بالا رفتم و در اتاق خانم لک را زدم. گفت: «ما به همین سادگی‌ها نیرو نمی‌گیریم.» بغضی شدم. «حالا چون ماه رمضان نزدیک است و آستانه شبانه‌روزی شده چند نفری را ثبت‌نام می‌کنیم تا خدا چه بخواهد.» بغضم شکافت و به خودم که آمدم دیدم ثبت نام شدم...

امروز اولین روزی بود که طعمِ خوش «خادم» شدن را چشیدم. چه بغض‌ها که پیش پایم شکست و اشک شد در چشم منِ هیچ‌کاره. چه التماس دعاهایی که شنیدم و چه لبخندهای مهربانی که بر جانم نشست. کاش خدا توانی دهد که این اتفاقات بی‌نظیر را بنویسم... کاش بتوانم بنویسم...


پ.ن: عکس از خودم :)

  • المیرا شاهان
۱۰
خرداد

از پنجرۀ اتاقِ ایوان‌دارِ خانه‌مان به بیرون که نگاه می‌کنم، یک تصویر هفده-هیجده ساله هست که همیشۀ خدا من را می‌برد به روزهای بچگی. بچه‌تر که بودم بیشترِ تصویر، از آسمان بود و دیوار سنگی ایوان که همان‌جا راست می‌ایستاد جلوی چشم‌هایم. بزرگ‌تر که شدم، سهم آسمان کم شد، اما دیوار سنگی همان اندازه باقی ماند! دیواری با سنگ‌های سفیدِ رگه‌دار ... به مرور تصویر دیگری رویید، که از آن به بعد هیچ‌وقتِ هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت برایم تغییر نکرد. از پشت پنجره، درست روبه‌روی خانۀ ما، دو چنار بلندبالا پیداست و دو کاج سبز. به علاوۀ باغچۀ کوچکی که برگ‌های چنار، توی دلش ریخته‌اند. پشت چنارها، پشت کاج‌ها و پشت دیواری که مرز یک حیاط بزرگ است با یک پیاده‌روی بزرگ، یک خانۀ جنوبی قد کشیده که خیلی هم بلند نیست. نشسته روی زمین و زل زده به آپارتمان پنج طبقۀ ما.

سال‌ها بدون آن‌که بدانم چرا، این تصویر شده بود بهانۀ آرامش من. شب‌ها، پیش از آن‌که همه بخوابند بدون آن‌که چراغ را روشن کنم، صاف می‌ایستادم پشت پنجرۀ اتاق ایوان‌دار و از آن‌جا خیره می‌شدم به آن تصویر سیاه و سفید. من بودم و پنجره‌ای که از پشت چنارها و کاج‌ها یک خانۀ خسته را قاب گرفته بود که حتماً آدم‌های خوشحال و بدحال، هر دو را با هم، داشت. آن خانه شد جزئی از زندگی من. جزئی از تعلقات من. وابسته‌اش شدم. برایم بزرگ و بزرگ‌تر شد. برداشتی که من از سنگ‌هایش می‌کردم هرروز با روز بعد تفاوت داشت؛ از پنجرۀ مستطیلی طبقۀ پایینش، از درب سفید طرح‌دارش، از کهنگی‌اش، جای پای باران روی تن سفیدش، از پشت بامی که آشیانۀ پرنده‌هایش از دور هم به‌خوبی پیدا بود و همه و همۀ تصاویری که در چشم من می‌نشست و من را بیشتر و بیشتر شیفته‌اش می‌کرد.

آن شب من بودم و خانۀ شمارۀ هشتاد و چهار! یک لحظه، برای اولین‌بار و بهترین‌بار، حس کردم چقدر شبیه همیم. اندازۀ هم بد دیده بودیم هر دو! اگر او از کاغذهای تبلیغاتی که روی درش می‌چسباندند خسته می‌شد، من هم از آدم‌های تبلیغاتی زندگی‌ام خسته می‌شدم. آدم‌هایی که خوبی‌هاشان را تبلیغ می‌کردند و ظاهراً آدم خوبۀ قصه‌های قشنگ بودند، اما متظاهر بودند و دورو یا نه آن‌قدر خوب که نشان می‌دادند ... اگر او از باران‌هایی که به‌جای پاک کردن و نشاط بخشیدن به چهره‌اش، آلودگی روی سرش می‌ریختند خسته می‌شد، من هم از تمام آدم‌هایی که می‌توانستند زندگی‌ام را زیباتر کنند، اما آلوده کردند و گرد ناپاکی و نارفیقی و خیانت و دروغ رویش پاشیدند خسته می‌شدم.

آن شب فکر کردم به تمام روزهایی که گذشت. به تمام باران‌هایی که روی خانه شمارۀ هشتاد و چهار بارید و گند زد به زندگی‌اش، به تمام کاغذهای تبلیغاتی، به تمام ماشین‌هایی که روی پلی که برای او بود پارک می‌کردند، تجاوز می‌کردند به حریمش، بدون آن‌که او بخواهد، به تمام برف‌هایی که مثل تهمت‌ها و کنایه‌ها و حرف‌های مفت آدم‌ها، تنش را سرد می‌کردند و روحش را می‌میراندند. فکر کردم به همۀ آدم‌های خوشحال و بدحالش که مثل شادی و غم‌های من توی دلش جا خوش کرده بودند و گاهی دل‌شادش می‌کردند و گاهی دل‌خون! آن خانه، اگرچه زیاد بد دیده بود و درد کشیده بود مثل من، اگرچه زیادی غصه‌اش می‌شد در لحظه‌های شکست، اما هنوز روی پایش ایستاده بود. آوار نشده بود روی غم و شادی‌هایش. هنوز نریخته بود. هنوز مأمنی بود برای پرنده‌های بالاسرش. درست مثل من ... که فرو نریختم و محکم ایستادم روی پای خودم. با تمام تلخی و رنجش‌ها و شکست‌ها و غم دیدن‌ها! درست مثل من که روی پای خودم ایستادم. تلخی‌ها و رنجش‌ها و شکست‌ها و غم دیدن‌ها وسیله‌ای شد تا در ازای تمام سوختن‌ها، ساخته شوم! مرا از نو زایید. به من فهماند که باید مثل آن خانه محکم و سخت و مقاوم بود؛ به اشاره‌ای بغض ها را نشکست، غصه‌ها را جار نزد. زندگی را همان‌طوری که هست دوست داشت. زندگی را دوست داشت با تمام فراز و نشیب‌هایش. به کم بودن شادی‌ها دل‌خوش بود و به همین سادگی تسلیم غم‌های گذرا نشد. از آدم‌ها توقع نداشت و همه را همان‌طوری که هستند پذیرفت.

آن شب درست پشت پنجرۀ اتاقِ ایوان‌دار بود که آسمان شب برای نخستین‌بار درخشید. شهاب باران شد شهر زندگی من. باران امید بارید. شهر پر شد از تمام خاطره‌های خوش. از تمام باورهای درست و ایمانی که از رنگین‌کمانی‌ترین آسمان خدا توی قلبم سرازیر شده بود. از تمام تجربه‌هایی که نتیجۀ خاطره‌های بد بودند. آن شب من تمام سختی‌ها و بدی‌ها و تلخی‌های گذشته را به فال نیک گرفتم. و از آن شب به بعد، از پشت چنارها و کاج‌ها و دیوارها، آشیانۀ کبوترها زیباترین تصویری‌ست که می‌بینم ...

 

پ.ن: من این یادداشت را در بیست سالگی نوشتم. برای خودِ پریشانِ این روزهایم، هفته‌ای هفت بار خواندن این یادداشت را تجویز می‌کنم. امید که پند گیرم...

  • المیرا شاهان
۰۵
خرداد

ریختن نور روی شاخه‌های پایین - سیداکبر میرجعفری

اگرچه به‌قول فروغ فرخزاد شرح‌حال‌نویسی به آن صورت که ما از اتفاقات معمول زندگی مثل زمین خوردن دوران کودکی، عاشق شدن روزهای جوانی، ازدواج و ... بنویسیم، نمی‌تواند خیلی برای آدم‌های دیگر فایده و لذتی به دنبال داشته باشد*، اما بعضی اتفاقات و خاطرات هستند که بازگویی، یادآوری و حتی شنیدنشان برای بسیاری از افراد خوشایند و مطلوب است؛ مثل وقت‌هایی که در شب‌نشینی‌ها، دید و بازدیدها یا ملاقات‌های دوستانه، دربارۀ ویژگی خاص پیرزن همسایه، رفتار یک رانندۀ تاکسی یا حتی خاطرۀ حضور در کنار اشخاصی که دیگر در بین ما نیستند، مثل شهدا، صحبت می‌کنیم و هر یک می‌تواند توأم با درس یا نکتۀ نغز و شیرینی باشد. چنان که گویی «سید اکبر میرجعفری» هم در کتاب «ریختن نور روی شاخه‌های پایین» مهمان خانۀ ماست و برای ما خاطرات کوتاهی از زندگی چهل و اندی ساله‌اش تعریف می‌کند و معتقد است که: «... زندگی من و شما لحظه‌هایی دارد که دیگران از تماشای آن حظ می‌برند... » و به گفتۀ او آن‌چه در این مجموعه می‌خوانیم، ماحصل دیده‌های اوست، و نه شنیده‌هایش.

میرجعفری این «زندگی نوشت» را در پنج فصل نوشته است. کتاب با فصلِ «آبادی» و از روزهای کودکی او و خانه‌ای در معین‌آبادِ زواره واقع در شهرستان اردستانِ استان اصفهان آغاز می‌شود. خانه‌ای در حاشیۀ کویری کم‌آب با طوفان‌های بنیان‌کن و ریگ‌های روان، و زیستِ نویسنده‌ای که کودکی‌اش با آخرین رمق‌های قنات مصادف شده بود و حال از خود می‌پرسد: «قنات در کویر با چه چیز در بدن ما شبیه است؟ خون؟ نَفَس؟ روح؟ کدام‌یک از این‌ها وقتی دستکاری می‌شوند، ما ظاهرا زنده‌ایم اما جور دیگری شده‌ایم؟» و بعد روزهای طاقت فرسای زندگی در کویر، آن‌ها را از روستای کوچکشان به شهر میکشاند و خانۀ چهارصفۀ کویری آن‌ها به بهای هزار تومان به فروش می‌رسد و فصل دوم زندگی میرجعفری در شهر «قم» آغاز می‌شود.

  • المیرا شاهان