سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۴ ثبت شده است

۳۱
ارديبهشت

برای فرو رفتن در پیله تنهایی کافی ست به گوشه ای از زندگیتان بخزید، چشم هایتان را ببندید و به یک موسیقی آرام گوش جان بسپارید. راستش من با جان و دلم این پیله تنهایی را دوست دارم. همین پیله ی پاک و معصومی که با عاشقانه ترین لحظه های زندگی هم برابرش نمی دانم. که در آن من هستم با تمام خودم، خالی از هرچه خواهش و نیاز نسبت به آدم های پیرامونم است. این میل به فرو رفتن و فرو خفتن در این پیله ی دوست داشتنی، نشان منزوی بودن، خودخواهی، بی کسی و افسردگی ام نیست؛ لااقل برای من که با طیف وسیعی از افراد رابطه دارم و بین دوستانم دخترکی خندان و دل خوشم. برای من که بلدم در بیشتر مواقع برای خانواده ام دختر ته تغاری خوبی باشم. برای من که تمام تلاشم را می گذارم تا آدم ها را خوشحال کنم، حتی وقتی در گوشه های دلم یک خوشه غم روییده و مست اندوه و ناراحتی شده ام. من این پیله ی تنهایی را دوست دارم. این در حاشیه ی آدم ها بودن و از دور به آن ها نگاه کردن را. اینکه کسی به این محیط پا نگذارد و من به تنهایی برای سرزمین و قلمروی خودم ملکه ی خوب و مهربانی باشم. برای خودم مادری کنم و هر گلی هست به سر خودم بزنم. کاش آدم ها فرصت دهند که من تا مدت ها در این خلوت عمیق و آرامش بی اندازه بمانم، آن وقت بدون شک روزی خواهد رسید که پیله ام را خواهم شکافت و تا همیشه به سوی آن چه که باید، پرواز خواهم کرد ...

پ.ن: از آن موسیقی های آرامِ خواستنی، اثر Mikis Theodorakis؛ PAOLA

  • المیرا شاهان
۲۸
ارديبهشت

من همیشه دنبال نشانه پیدا کردن از رابطه ها هستم. اینکه در فلان جا با فلان آدم آشنا شوم به نظر من یک نشانه است. اینکه من صبح خواب می مانم و توی تاکسی، مترو یا اتوبوس کنار یک آدم می نشینم که اگر خواب نمی ماندم نمی دیدمش و کنارش نمی نشستم، یا اینکه توی یک مهمانی شرکت می کنم و یک نفر دیگر هم خیلی اتفاقی و بی دعوت در آن مهمانی هست. اینکه در وقت قرار ملاقات با یک نفر کمی زودتر می رسم تا آدم هایی را ببینم که شاید با کمی دیرتر رسیدنم نمی دیدمشان، این که لیدر همان توری که می خواهم با آن ها به سفر بروم می گوید گروه پر شده و تور دوست دیگرش را به من معرفی می کند، همه و همه این ها از نظر من نشانه است. حتی وقتی چیزی می نویسم، کسی می خواند و توی شبکه های مجازی دنبالم می گردد و یک دفعه می شود یکی از آدم هایی که این روزها خیلی زیاد با او مراوده دارم.

این روزها دارم کارهای تازه تری می کنم. آدم های تازه ای می بینم، تجربه های تازه به دست می آورم. گاهی می نشینم به تحلیل آدم ها، به تحلیل روابطم، به تحلیل گفتگوهایمان. یک جاهایی غصه می خورم و می گویم اگر این طور بود بهتر بود. یا یک جاهایی خوشم می آید برای کرده هایم. اما همیشه یک غم کوچک لعنتی با من است که من را می ترساند، یک غم مأیوس کننده که سرزده می زند به افکارم و دلم می خواهد از دنیا و مافیها بروم. راستش، این "رفتن" و انباشتگی را نمی دانم چه کارش کنم. شاید طاقتم کم است، شاید باید آدم صبورتری بشوم، شاید باید یکی بیاید و بگوید: رفیق! این ها همه تجربه ست. مثل سارا که سه سال پیش در همین روزها توی زندگی ام آمد و هفته ای سه بار به من می گفت: دختر! این ها همه تجربه ست. یک روز کلی به این غم و غصه ها می خندی ...

یعنی بازی با این نشانه ها می تواند کودکانه باشد؟ من این طور فکر نمی کنم. شک ندارم که ما همه رسالتی در مواجهه با همدیگر بر عهده داریم. کافی ست حواسمان را جمع کنیم و پیغمبر خوبی برای همدیگر باشیم. شاید یکی از همین روزها، از یکی از همین آدم های نشانه دار چیزی نوشتم ...

  • المیرا شاهان
۱۹
ارديبهشت

راستش خاطره بازی خیلی هم بد نیست. تقریباً چهار سال پیش بود، اواسط برج مرداد و ماه رمضان. میدان بهارستان بودیم. داشتیم می رفتیم وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تا حاجی مجوز چاپ مجدد یک کتاب مجموعه شعر را بگیرد که یکی از شعرهای من هم تویش چاپ شده بود. پشت در یکی از اتاق ها ایستاده بودیم تا کارهای اداری انجام شود؛ کارهای اداری انتهاناپذیرِ اداره جاتی از این دست، آدم را ویران می کند! از قصه ی ازدواج احمد شروع کرد به گفتن تا قصه های دیگر. گفت: «یک روز احمد آمد پیش من و گفت حاجی من عاشق و دلباخته و مجنونِ دختر آقای ایکس شده ام و الا و لله می خواهم همین هفته بروم خواستگاری اش». احمد را می شناختم. تاکید داشت که همه جا اسمش را با هـ دو چشم بنویسیم. خودش هم همه جا می نوشت اهمدِ فلان! کاراکتر طنزی بود برای خودش. از هر چیزی یک شعر می ساخت و می گذاشت توی شبکه های اجتماعی و انصافاً ذوق و قریحه ی قابل وصفی داشت. حاجی برایم تعریف کرد که: «من با بابای دختری که اهمد می خواست صحبت کردم و «نه» شنیدم؛ چون اهمد وضع مالی خوبی نداشت و با وجود بیکاری و بدون مدرک دانشگاهی می خواست زن بگیرد. حالا مانده بودم چطوری به او بگویم که این جوان بیست - بیست و یک ساله دلش نشکند. دعوتش کردم به دفترم و بالاخره به هزار ضرب و زور و کلی مقدمه چینی گفتم اهمد جان! دختری که گفتی فعلا قصد ازدواج ندارد. انتظار هر عکس العملی را داشتم اما اهمد زل زد توی چشم من و گفت حاجی راستی دختر فلانی هم هست ... برو ببین آن یکی چطور است». این جا حاجی قاه قاه خندید. بالاخره اهمد با دومین دختر پیشنهادی اش ازدواج کرد. آن روز حاجی مجوز چاپ مجدد کتابش را گرفت، من را ارشاد کرد، از هم خداحافظی کردیم و بعد از آن دیگر نشد ببینمش. اما تمام این حرف ها برای این بود که آن روز حاجی دلش می خواست بگوید آدم باید مثل اهمد باشد. جوری که ننشیند غصه ی چیزهای نشدنی را بخورد. جوری که هیچ چیز را به خودش نگیرد و زندگی اش را کند. با یک کشمش گرمی و با یک غوره سردی اش نشود. شانسش را امتحان کند اما اگر نتیجه نداد متوقف نشود و بگذرد. اصرار نورزد که حتما باید همین چیزی که می خواهد اتفاق بیفتد. چرا این ها را نوشتم؟ برای اینکه دلم می خواست کسی این حرف ها را دوباره برایم بگوید. حالا که کسی نیست، آدم گاهی برای دلخوشی و آرامشش مجبور است خاطره هایش را ریزه ریزه شخم بزند! اصلاً خیلی هم خوب است.

  • المیرا شاهان
۱۴
ارديبهشت

دوتا قاب روی دیوار سفید پشت سرش دارد. روی یکی اش نوشته: «It is what it is» و روی سمت راستی که کمی پایین تر از آن یکی ست نوشته شده: «every day is a second chance» امروز کتاب داستان تازه ای که این روزها می خواند با شور و شوق از توی کمد کتاب هایش در آورد، گرفت رو به روی من و گفت: «من عاشق این کتابه شدم!» گفتم: «چه خوب! اسمش چیه؟» کتاب آبی را آورد نزدیک تر و گفت: «ببینید!» اسمش «Star girl» بود. نوشتۀ Jerry Spinelli. گفتم: «دختر ستاره ای!» و توی ذهنم آمد دختری ستاره ای درست مثل خودش. گفت: «نگاه کنید چقدر عکس روی جلدش خوبه!» دخترِ آدمکی زردی که یک ستاره بالای سرش داشت. با هیجان ادامه داد: «وای! نمی دونید چه قصۀ قشنگی داره!» در لحظه، فکر کردم دختر ستاره ای چطور دختری می تواند باشد! چه چیزی‌ست که می تواند یک دختر را به یک ستاره تبدیل کند؟ ستاره بودن، نتیجۀ داشتن چه ویژگی هایی ست؟ ازش خواستم تا جایی که خوانده را برایم تعریف کند. توی چشم هایش ذوق بود که دودو می زد ... با هیجان گفت: «یه دختر که با همه متفاوته، وقتی می ره مدرسه لباس های عجیب غریب می پوشه، هر روز روی نیمکت همکلاسی هاش گل می ذاره و روز تولد دوستاش براشون آواز می خونه، برای همین توجه خیلی ها رو به خودش جلب می کنه. بعد با یکی از همکلاسی هاش دوست می شه و بعد از مدتی اون پسر بهش می گه همه دارن درباره رفتارای تو حرف می زنن، بهتره تبدیل بشی به کسی مثل بقیه ... » اینجا لحن حرف زدن اش تغییر می کند و نومیدانه می گوید: «و اون تبدیل می شه به کسی مثل بقیه، اما دیگه اون پسره دوستش نداره و دوستیشون تموم میشه!» برایم گفت کتاب پایان تلخی دارد. آدم دوست ندارد اینطوری تمام شود. آخرش دختر ستاره ای می رود به یک جای دور. بعد از مدت ها برای آن پسر نامه ای بدون نشانی می نویسد و اعتراف می کند که همیشۀ خدا دوستش داشته است. تمام قصه را برایم می گوید. قصه اما برای من تمام نمی شود. من همانطور که او کتاب را روی میز می گذارد، همانطور که از صفحه لپ تاپ به تصویر کیلومترها دورترِ او نگاه می کنم، همانطور که کتاب علوم را بر می دارم، همانطور که برایش می گویم دما با گرما متفاوت است، همانطور که دماسنج های جیوه ای و الکلی را برایش توضیح می دهم، همانطور که از او می پرسم دمای هوای آن جا چند درجۀ فارنهایت است، به دختر ستاره ای فکر می کنم. به دختران شبیه به همِ توی دنیا، به دختران متفاوت انگشت شمار، به دخترهایی که ستارۀ زندگی شان را یافته اند و آن را بالای سرشان آویخته اند. دخترانی که چشم هایشان از دورها هم سوسو می زند، دخترانی که تفاوتشان در مهربانی و عشق ورزیدن آن هاست، دخترانی که خلاق اند و شبیه دیگران بودن را نمی خواهند. دخترانی که به راستی دختران ستاره ای متفاوت اند و تا همیشه دختران ستاره ای متفاوت می مانند. همان هایی که اگر کتاب قصه هایشان هم تمام شود، در پایان هیچ قصه و ماجرایی تمام نخواهند شد ... .

 

پ.ن:

با سپاس از هفتگ برای انتشار این مطلب و رادیو شنوتو برای انتشار نسخۀ صوتی.

  • المیرا شاهان
۱۲
ارديبهشت

در آستانه ی برگزاری نمایشگاه کتاب ...

خیلی دودوتا چهارتا کردم که بنویسمش یا نه! اما دیدم من از آن هاش هستم که تا یک چیزی را ننویسم انگار توی مغزم مثل ذرت، "فکر" بو می دهند و آرام و قرارم نیست.

رک و پوست کنده می خواهم بپرسم: برای چیست که ما انقدر شاعر داریم؟ چرا انقدر آدم های ریشوی پشمالوی متفکرِ دست بر زیر چانه داریم که ماهی چندبار جلسه شعر تشکیل می دهند و با تیپ های هنریِ خسته، شعرهای جوان های با ذوق را گوش می کنند و سرشان را آهسته بالا و پایین می کنند تا بگویند: «احسنت! تو یک پدیده ای! تو صاحب سبکی و فلانی و بهمان ... »؟

سوال دوم اینکه: چرا ما در حوزه ی ادبیات انقدر جذب شاعر داریم؟ چرا هیچ ارگان خاصی نداریم تا اول از هرچیز به ما بگوید شعر چیست و شاعر کیست؟ هر کسی دوتا جمله می نویسد و اسمش را می گذارد شعر سپید یا آزاد. بعد هم توی شبکه های اجتماعی برای خودش فالوور جمع می کند و کمی بعد می بینیم که آدم مطرحی می شود و خیلی ها زیر هر دو خطی که او می نویسد به به و چه چه می کنند و کم کم او به جرگه ی شاعران مهم عصر حاضر می پیوندد، به جلسات شعر "دعوت" می شود و "استاد" لقب می گیرد!

  • المیرا شاهان
۰۹
ارديبهشت

ای کاش می شد بخشی از گذشته را لاک گرفت و آن را از دوباره نوشت؛ گذشته های خیلی دور، گذشته های خیلی نزدیک ...

  • المیرا شاهان
۰۴
ارديبهشت

«صغری خانم» و «عباس آقا» باید ترکیب جالبی باشند وقتی تنها چیزی که از این دو نتیجه می دهد، عشق است! یعنی از همان روزهای بچگیِ من که اسمشان هی توی خانه می گشت، چیزی جز یک لبخندِ ملایمِ دنباله دار توی ذهنم نقش نمی بست.

آن سال ها خانه ی ما نبش بن بست نگار بود. از همان سال هایی که یک روز، مریم - دختر یکی یکدانه ی صغری خانم و عباس آقا - گوشه ی کوچه ایستاده بود و داشت برای گذشته ای که دوستش نداشت مثل ابر بهار می بارید. بچه ها دهن لقی کرده بودند و آن چه بین پچ پچ های خانم های همسایه شنیده بودند برای مریم گفتند. اینکه او دختر واقعی پدر و مادرش نیست و یک دختر خوانده ی محبوب و مورد توجه است؛ مریمی که تا روز قبل خوشبخت ترین دختر آن کوچه بود و خانواده اش، نمونه مهربانیِ مطلق خداوند بودند حالا شده بود دختر خوانده یک پدر و مادر غریبه. لابد بعد از آن بود که یک غم بزرگ لعنتی گوشه سینه اش نشست و وقت هایی که صغری خانم قبل از رفتن او به مدرسه توی کیفش لقمه می گذاشت فکر می کرد به اینکه زندگی با مامان و بابای واقعی چه طعمی دارد! لابد بعد از آن بود که آن غم بزرگ لعنتی به سینه اش گره خورد و گره گره به عقده ای بی نهایت تبدیل شد و تا همیشه با او ماند.

مریم بزرگ می شد و انگار خداوند نقش صورت صغری خانم را توی صورت او می کشید؛ آن قدر که هر روز به نامادری اش که مثل یک مادر راست راستکی، خوش قلب و مهربان بود، شبیه تر می شد. مریم بزرگ شد و یک روز زودتر از همه دخترهای محل لباس عروس پوشید. حالا هرروز به جای صدای مریم در حیاط خانه، هفته ای چند روز صدای دختر و پسر مریم توی حیاط خانه شنیده می شد. یک گوشه حیاط هم صغری خانم بساط تنقلات را پهن می کرد و ذرت بو می داد و برنجک درست می کرد تا دل نوه هایش را شاد کند. تا اینکه یک روز، عقده ی سال های دراز توی سینه مریم سر باز کرد. صغری خانم کنار تخت بیمارستان، نرم و با احتیاط دست های مریم اش را توی دست گرفت. گره ها در ریه های مریم عفونت شده بودند و به یک روز نکشیده، مریمِ سی ساله توی دست های خداوند نشست ...

طاقچه ی خانه ی انتهای بن بست نگار، برای قاب عکس مریم خالی شد. انگار زندگی با مریم، دوباره آغاز شده بود. ذرت های بو داده و برنجک های کنار حیاط، خیرات هر جمعه ی یک دختر خوانده شدند و کسی نفهمید، علت مردن مریم، یک سرماخوردگی ساده بود یا اندوهی که کسی در کودکی توی دلش کاشته بود ... .


پ.ن: برای شادی روحش لطفا یک صلوات ...

با سپاس از رادیو شنوتو برای انتشار این نسخۀ صوتی.

  • المیرا شاهان
۰۳
ارديبهشت

حرف هایی از نخستین روزهای ماه اردی بهشت ...

 

  • المیرا شاهان
۰۱
ارديبهشت

بخشی از آن چه پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما از روزهای کودکی و تصاویر سیاه و سفید سال های پیش از انقلاب بخاطر دارند، کوچه های باریک و آشتی کنانی بود که خانه های بسیاری را به هم وصل می کرد و به غیر از زنگ دوچرخه ها و صدای بازی ها و شیطنت های کودکان، پچ پچ زنان خانه دار زیادی را در خود داشت که روی پله ها و سکوهای جلوی خانه خود یا همسایگانشان می نشستند و از هر دری با یکدیگر سخن می گفتند. این پچ پچ ها گاهی اوقات علاوه بر تعریف ها، نصیحت ها و گفتگوهای دور همی زنان قدیمی، درباره ی خبرها و آگهی هایی بود که دهان به دهان می چرخید و رفته رفته گوش تمام مردم یک محله را پر می کرد و می توانست خبر ازدواج کردن یک دختر دم بخت یا افتتاح یک نانوایی جدید در کوچه پشتی باشد. بنابراین منبع خبر عمده ی زنان خانه داری که به راستی از متن اصلی جامعه و ادارات و موقعیت های اجتماعی دور بودند، به خبرگزاری کوچه ها محدود می شد. این خبررسانی شفاهی زنان به نوعی می توانست حکم تبلیغی جامع و کامل پیرامون هر مساله ای اعم از بازارچه ها، لباس فروشی ها و ... داشته باشد که به مراتب اثرگذاری خاص خودش را داشت. چرا که زنان یک محله با یکدیگر دوستان و رفیقان شفیقی بودند که اگر میوه فروش محل یک سیب کرم خورده به یکی از آن ها می فروخت فاتحه ی کار و کاسبی اش را خوانده بود و نفوذ کلام زنانِ زخم خورده می توانست تا مدت ها مانع خریدن یک پاکت میوه از آن میوه فروشی شود.

آن چه که این روزها در مکالمات ما به عنوان تبلیغات شفاهی یا افواهی خوانده می شود و زنان کوچه های باریک پیش از انقلاب ندانسته به آن می پرداختند، در حقیقت از جمله مؤثرترین و کارآمدترین شیوه های تبلیغاتی است که نخستین بار حدود چهل سال پیش توسط ویلیام وایت منتشر شد و مورد توجه عموم بازاریابان قرار گرفت. چیزی که آلفرد سووی نظریه پرداز حوزه ی تبلیغات و روانشناسی اجتماعی عنوان «پچ پچ» را برای آن برگزیده است و به اعتقاد وی تا زمانی که یک کالا یا خدمت به مرحله ی پچ پچ یا تبلیغات شفاهی برسد و مردم، مبلّغ آن کالا یا خدمت بشوند می بایست تبلیغات گسترده ای توسط شرکت ها و تولیدکنندگان انجام پذیرد و آن کالا یا خدمت به کیفیت عالی در نزد مردمان شناخته شود.

  • المیرا شاهان
۰۱
ارديبهشت

ما می توانیم خیلی زود به «چیزها» عادت کنیم؛ به چیزهایی که می بینیم یا می شنویم، به آدم هایی که هرروز با آن ها سر و کار داریم، به خیابان هایی که مسیر هرروزه مان شده اند و به آواها، نجواها و صدای پرندگان، ماشین ها و آدم ها. آهسته آهسته دیدن خیلی اتفاقات، رفتارها و حرکات در اطرافمان عادی می شود. چیزهایی که شاید اولین بار به صورت ویژه ای توجه ما را به خود جلب کرده بودند و ما را در لحظاتی مبهوت و مغموم و مشعوف خود ساختند، یک روز دیگر برای ما تازگی و طراوت روز اول را ندارند و انگار از روز نخست چیزهایی پژمرده، بی صدا و مرده بوده اند.

***

عادت به اشیا، ابزار و آدم ها، بدون توجه به آن چه در دل خود دارند و هویت آن ها را بازگو می کند، و بدون کشف لایه های درونی و نگرشی تازه به بخش های دیگری از وجود آن ها، حکایتی نیست که بتوان آن را از قامت زندگی آدم ها پاک کرد و به راستی حقیقتی ناگوار است که می تواند به ناگاه همه ی آدم را به غریبانه ترین شکل، تسخیر ناکامی ها و تلخی ها کند.

سال ها پیش، وقتی دست در دست پدر و مادرهایمان سوار اتوبوس یا تاکسی می شدیم یا در مکان های عمومی در میان خیل افراد مراجع فرود می آمدیم، فکر می کردیم بزرگ که شدیم می شویم شبیه همین آدم بزرگ هایی که هرچند غریبه اند، اما وقتی به هم می رسند باب گفتگو را باز می کنند یا از دور به یکدیگر لبخندهای دوستانه می زنند؛ کسی خودش را برای دیگری نمی گیرد و با کلیدِ توی دست هایش بازی نمی کند که مثلاً دوست یا آشنای نزدیکش را ندیده است! تا آن که گوشی های همراه رفته رفته در زندگی آدم ها فضای گسترده تری را اشغال کرد و آهسته آهسته از دست پدرها به دست فرزندان و دیگر اعضای خانواده رسید و امروز وقتی از زاویه ی بالاتری به آدم ها نگاه می کنیم، آن ها به نقطه های کوچکی می مانند که در کنار نقطه های دیگر توان ساختن نیم خط های کوچک و نگاه و توجه به یکدیگر را ندارند. در احمقانه ترین شکل، لحظه ی دست فروشی کودکان سر چهارراه ها، غرق شدن یک آدم در دریا یا خودکشی یک مسافر در ایستگاه مترو، سرشان را بالا می گیرند و فیلمبرداران و عکاسان قَدَری می شوند که برای به اشتراک گذاری هر آنچه دیده اند، سر و دست می شکنند.

ما آدم های گوشی به دست

چند وقت پیش، توی اتوبوسی که از یکی از شلوغ ترین محله های شهر می گذشت، مسافرانی نشسته و ایستاده بودند که توی دست هایشان یک گوشی هوشمند یا تبلت داشتند و به غیر از آن ها که سرشان به انگری بردز، 2048 و شهر شکلات ها گرم بود، بقیه در دنیای عظیم دیگری سیر می کردند که با وجود مجازی بودن، حقیقت زندگی بسیاری از ما به آن گره خورده است. خانم مسافر کنار دستی سرش را به گوش هایم نزدیک کرد و بعد از چند جمله بد و بیراه گفتن به این آدم ها و خانواده هایی که برای فرزندانشان تبلت هایی به قواره ی خود کودکان تهیه می کنند، ده دقیقه ی تمام لعن و نفرین به جان همسرش کرد که جنبه ی استفاده از گوشی هوشمند را ندارد و به طور ناجوانمردانه ای بعد از پانزده سال زندگی مشترک، به معاشرت با آدم های ندیده و نشناخته ای می پردازد که توی شبکه های اجتماعی مثل تانگو و لاین با آن ها آشنا شده است. آن چه پشت آدم را می لرزاند، خیانتی است که برملا شده، در شرایطی که همسر آن خانمِ مسافر، ابایی از آشکار شدن روابطی که به قهقرا می رود ندارد!

  • المیرا شاهان