سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۱
بهمن

اخیراً مشتریِ ویدئوهای TED شده‌ام؛ بد ندیدم که گاهی اوقات چکیده‌ای از آن‌ها را این‌جا بنویسم، شاید همه امکان تماشایش را نداشته باشند؛ اما احتمالا خواندن چکیدۀ آن به درد جامعۀ دل‌مرده و بی‌انگیزۀ این روزها خواهد خورد.


آدام گرنت، نویسنده و استاد مدرسه وارتون دانشگاه پنسیلوانیاست. گرنت تا امروز دو سخنرانی در تِد با موضوعات «عادت‌های عجیب اندیشمندان مبتکر» و «شما یک گیرنده هستید یا دهنده؟» داشته که به ترتیب بیش از هفت و سه میلیون بار دیده شده‌اند.

او در سخنرانیِ اول می‌گوید که همیشه الزاماً آن کسی که نخستین‌بار ایده‌ای را اجرا می‌کند، موفق‌ترین نیست و به شما این اطمینان را می‌دهد که اگر جزو اولین‌ها نیستید، می‌توانید دومین‌ها یا دهمین‌هایی باشید که از قبلی‌ها موفق‌ترند! مثل شرکت گوگل که توانسته در مقایسه با یاهو که خیلی پیش‌تر از او به دنیا معرفی شد، بهتر و هوشمندانه‌تر عمل کند. چرا که با علم به ضعف‌ها و اشکالات اولین‌ها، فرصت بیشتری برای «بهترین بودن» وجود دارد. به علاوه، تعلل کردن، باعث می‌شود که ایده‌های بهتر و خلاقانه‌تری به ذهنمان خطور کند و می‌شود این‌طور نتیجه گرفت که کسانی که از چندماه پیش از موعد کاری را آماده می‌کنند، در مقایسه با کسانی که تا آخرین لحظات دلهره‌ای به خودشان راه نمی‌دهند، نتیجۀ رضایت‌بخشی نمی‌گیرند.

گرنت در سخنرانی دوم، از شما می‌خواهد که دربارۀ خودتان فکر کنید؛ اینکه شخصیت شما گیرنده است یا دهنده. و اینطور می‌گوید که لازم نیست گاندی یا مادر ترزا باشید، بلکه می‌توانید انسانی باشید که در امور معمولی زندگی سخاوتمند و دهنده است؛ حتی بی که کسی از شما کمک بخواهد. او ضمن تحقیقات بسیار به این نکته دست یافته که طیف گسترده‌ای از افراد بین این دو دسته قرار دارند و می‌شود به آن‌ها گفت افراد سازگار، که معتقدند باید از همان دست که می‌دهند، پس بگیرند. گرنت بدترین عملکردها را متعلق به گروه دهنده‌ها می‌داند. اما معتقد است که موفقیت و ارتقای سازمان‌ها مدیون سخاوتِ دهنده‌هایی‌ست که گاهی جور دیگران را می‌کشند.

او در پایان این‌طور نتیجه می‌گیرد که اگر گیرنده‌ها را به سازمان راه ندهیم و دهنده‌ها را از فرسودگی حفظ کنیم تا آن‌ها در رسیدن به اهداف خود و کمک به دیگران راحت باشند، درواقع توانسته‌ایم تعریف افراد از موفقیت را تغییر دهیم، در این صورت موفقیت، به مشارکتِ بیشتر بستگی خواهد داشت، نه رقابتِ بیشتر. چرا که درست‌ترین راهِ موفقیت، کمک به موفقیت دیگران است؛ در این صورت است که بدبینی را نیز شکست داده‌ایم.

 TED

  • المیرا شاهان
۰۹
بهمن

این را یک ماه پیش نوشته بودم؛ اما گذاشته بودمش در کانال تلگرام. دلم خواست که اینجا هم باشد...


برای من که سفر را دوست دارم نور علی نور است اگر ثانیه‌ای از آن با ادبیات پیوند بخورد. از دیروز که فهمیدم مقصدمان رشت است، برنامه را جوری چیدم که قدری بیشتر لاهیجان بمانیم و برویم بقعۀ شیخ زاهد گیلانی؛ حقیقت این‌که من این آقای شیخ را اصلا نمی‌شناسم، اما در گورستانی که در گوشۀ این بقعه هست، سالیان درازی‌ست که آشنای من خفته... کسی که من روزها با جملات استعاره‌خوی و تشبیهات خواستنی‌اش زیسته‌ام.

بیژن نجدی عزیز من، بی‌اتاقک و طاق و تشریفاتی از این دست، کنار سیده بلقیس سلیمانی و عارف هم‌آور آرمیده بود؛ بی نشانۀ آشکار! اما به‌محضی‌که ایستادم در میانۀ گورستان تا چشم تیز کنم و نامش را بین آن‌همه مستطیل سنگی بیابم، آهسته صدایم زد و دیدم پیش پایش ایستاده‌ام و این‌بار او برای هزارمین بار مؤمنم کرد که اغلب، این مردگان‌اند که ما را به ملاقات فرا می‌خوانند و صدامان می‌زنند...

سال‌ها گذشته از آن روز که دستی روی سنگ سیاهی در گورستان انتهای خیابان شیخ زاهد لاهیجان، جملات آغازین کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را حک کرد و شاید نمی‌دانست این جملات از دل وصیت‌نامۀ یک معلمِ نویسندۀ شاعر انتخاب شده‌اند:

«و می‌بخشم به پرندگان/ رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها/ به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند/ غار و قندیل‌های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را/ به فصل‌هایی که می‌آیند/ بعد از من.»

استاد عزیز!

بعد از تو، تمام فصل‌ها، بوی باغچۀ خانه‌ات را می‌دهند، بوی دلتنگی...

  • المیرا شاهان
۰۷
بهمن

بعد از ماه‌ها رفتم تا ببینمش؛ کادوی ساده‌ای برایش خریدم که بعد از جشن، دست خالی نروم خانۀ عروس. او اما حسابی تدارک دیده بود و قرمه‌سبزیِ خوش‌طعم جا افتاده‌ای بار گذاشت. تمام روز حرف زدیم و توانستم کنارش اشک بریزم و از روزهایی که بر من رفته بود برایش بگویم و او به‌تمامی گوش بود برای شنیدن...

قبل از خداحافظی، از او خواستم به رسم قدیم پیانو بنوازد و با هم بخوانیم. بهانه آورد که سازم کوک نیست و بین سی‌دی‌هایش به دنبال پیانونوازی کسی گشت. به عادت معهود گوشی‌ام را گذاشتم در حال رکورد و هم‌خوانی و بعد خداحافظی...

قفل فرمان را که باز می‌کردم، یادم افتاد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. سریع رفتم که تحویلش بگیرم، با خنده گفت: یادت رفته بود رکوردر را هم قطع کنی و تمام خداحافظی‌مان هم ضبط شده. آخرش را گوش نکن...

چندروز پیش که داشتم صداهای اضافی را از گوشی پاک می‌کردم بر خوردم به «هم‌خوانی در خانۀ یاسمن». شیطان رفت توی جلدم که بروم آخرش را گوش کنم. او بعد از خداحافظی، کادویم را عجولانه باز کرده بود و قربان‌صدقه‌ام رفته بود و من را «با سلیقۀ من!» خطاب کرده بود. بعد هم یک‌دفعه چشمش افتاد به گوشی من و فریاد ‌زد و فقط گفت: «وای! گوشیشو جا گذاشت! حالا چطوری بهش بگم؟ چطوری برسونم به دستش؟». بعد هم صدای فشردن کلید استاپ.

کلمات ما بعد از خداحافظی چه هستند؟

ما بعد از خداحافظی دربارۀ هم چه می‌گوییم؟ چقدر زبان و دل یکی هستیم و صادقیم؟ چقدر از دیدن هم خوشحال می‌شویم و خودمانیم، نه در لباس تظاهر؟

چقدر رفیقیم و واقعی؟

من یکی از واقعی‌ترین‌های عالم را در کنارم دارم. دوست واقعی شما چه کسی‌ست؟

چه خوب است که کائنات تمام کلماتمان را می‌شنوند...

  • المیرا شاهان