سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
۱۷
مهر

شعر عاشقانه

«شعر عاشقانه» همواره یکی از مورد توجه‌ترین مضامین شعر ایران و جهان بوده و در طول تاریخ، متناسب با نوع نگاه شاعران به مقولۀ «عشق»، دستخوش تغییرات بسیاری شده است. اما به‌راستی آن عشقِ حقیقی که دلیل سرایش خیلِ شعرهای جهان و به‌خصوص اشعار شاعرانِ نامیِ سرزمین ماست، در چه نگاه و با چه تعابیری تجلی می‌یابد؟

با این مقدمه، شما را به خواندن گفتگویی با «سعید پورطهماسبی»، شاعرِ عاشقانه‌سرای مجموعۀ «قرار»، دربارۀ «ماهیت عشق و شعر عاشقانۀ امروز» دعوت می‌کنیم:

 

*آن‌چه از قدیم‌الایام بیش از سایر مضامین شعر، در اشعار فارسی وجود داشته، مضمون «عاشقانه» است؛ به نظر شما، آیا جامعۀ ما به این حجم از اشعار عاشقانه نیاز دارد؟ یا این میزان شعر عاشقانه بیشتر از ظرفیت جامعۀ ماست؟

احساس عاشقانه بخشی از احساس هر انسانی‌ست و حداقلی از استعداد برای درک آن در همۀ افراد هست. و به هر صورت هر شاعری که در این عرصه قدم بر می‌دارد به این سمت می‌رود. اما متناسب با نیاز جامعه، در سطوح مختلف، تنها بخشی از شعرها که جزء بهترین‌ها هستند، از سوی مردم پذیرفته و گزینش می‌شوند. در گذشته، بالطبع تعداد شعرا به اندازۀ امروز نبود یا لااقل انقدر رسانه در اختیارشان نداشتند که این قضیه نمود داشته باشد. طبیعی هم هست؛ چرا که سواد در دسترس عموم نبود و هر شاعری به یک مجموعه مهارت‌ها برای سرودن نیاز داشت تا شناخته شود. تولید شعر هم به اندازۀ امروز نبود و با این حال به شعرهای گذشتگان که باز می‌گردیم، می‌بینیم مثلاً در اشعار سعدی به‌عنوان عاشقانه‌سرا، تنها تعدادی از آن‌ها به عنوان بهترین‌ها هستند و در ذهن‌ها باقی مانده‌اند. آن تعداد هم برای بازگویی عواطف و احساسات عاشقانه ما کافی هستند. اما فراگیر شدن سواد و در خدمت در آمدن رسانه، تولید این قبیل شعرها را به چشم آورده که به واقع نیاز جامعه نیست.

 

*این تولیدِ بی‌شمار، باعث تکراری شدن فضا و موضوع شعرهای عاشقانه نمی‌شود؟

بله. این یکی از آسیب‌هایی‌ست که گریبانگیرِ این مضمون می‌شود و کار را برای عاشقانه‌سراهای اصیل سخت می‌کند. چرا که شاعران تا امروز سراغ خیلی از مضامین رفته‌اند که اگر شاعر توانمندی به سراغ آن می‌رفت، از آن مضمون خیلی خوب‌تر در شعرهایش استفاده می‌کرد. به همین خاطر شاعران خوب به جهت کلیشه‌ای شدن مضامین از آن‌ها اهتراز می‌کنند. مگر این‌که خیلی خلاقیت به خرج دهند و از زوایای تازه‌ای به آن نگاه کنند یا این‌که آن‌قدر در شعر تزریق عاطفی صورت گرفته باشد، که خودش را متمایز نشان بدهد...


ادامۀ این گفتگو را اینجا بخوانید.


منتشر شده در سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۳۱
شهریور

محرم

سال پیش چنین وقتی تازه از کربلا آمده بودم؛ یکی دو روزی بود شاید. مست بودم از هوایی که سر کشیده بودم پیش جدّ بزرگوار و رئوفم، و هنوز که هنوز است، هیچ آغوشی نتوانسته به اندازۀ گرمای آغوش حسین علیه‌السلام، آرامم کند...

با همان حالِ اندوه‌بار، همان دل‌شکستگیِ حاصل از اتفاقاتی که در کربلا برایم افتاد، غصه‌هایم را پای ساختِ این پادکست‌ها زار زدم. هنوز، آن‌وقت‌ها که دلم تنگ می‌شود... ، شروع می‌کنم به شنیدن این روضه‌ها که قرن‌ها پیش محتشم کاشانی آن را سرود.

اگر گوش دادید و دلتان لرزید، این بندۀ کوچکِ دلتنگِ بی‌قرار را هم دعا کنید...

اول محرم‌الحرام                           ششم محرم‌الحرام

دوم محرم‌الحرام                           هفتم محرم‌الحرام

سوم محرم‌الحرام                          هشتم محرم‌الحرام

چهارم محرم‌الحرام                          نهم محرم‌الحرام

پنجم محرم‌الحرام                         دهم محرم‌الحرام

  • المیرا شاهان
۱۲
شهریور

تصور کنید مخلوقِ برتر از انسانی وجود داشت؛ ما را در اتاقی شیشه‌ای حبس می‌کرد، آب و نانمان می‌داد و نیازهای اولیۀ زندگی‌مان تأمین بود. بعد روزانه تعدادی مخلوق برتر از انسانِ دیگر پیدا می‌شدند و برای دیدن ما و تفریح دوستانه، پول می‌دادند و می‌نشستند به تماشای پزشک و مهندس و معلم و غیره. چه حالی می‌شدیم؟ در این شرایط، مهم نبود ابعاد این اتاق چقدر باشد، مهم این بود که در قفسی شیشه‌ای محبوس بودیم و وسیلۀ «تفریح» مشتی غریبه که از دنیای ما چیزی نمی‌فهمیدند! ما غصه‌دارِ آزادی سلب شده‌مان بودیم. غصه‌دارِ در بند کشیده شدن...

«باغ وحش»، توصیف همان قفسی‌ست که ما ساخته‌ایم؛ اما برای حیوانات. و تلخی زندگی در قفس وقتی قابل درک است که حجم اندوهِ حاصل از زیستن در آن را بفهمیم. شاعر اما از همان ابتدا دست ما را می‌گیرد و با نگاهی نو و خلاقانه از کنار قفس‌های در هم آمیخته عبورمان می‌دهد تا حقیقت را لمس کنیم. اندوهی مثل سنگ زدن سرخوشانۀ چند کودک به سنگ‌پشتی که هم آب و هم غذا برایش فراهم است، اما می‌داند که هرچه با قدم‌های آرام و آهسته‌اش پیش برود، راه به جایی نخواهد برد:

«این همه آب

غذا

و بازی آورده‌اند برایش

چه بسا قفس هم

بارها تا صبح باز مانده باشد

اما انگار بی‌هدف‌تر از آن است که در بند چیزی باشد

بزرگ‌ترها صحبت‌شان گل انداخته است

بچه‌ها بازی‌شان...

سنگ می‌زنند

سنگ‌پشت

تکانی می‌خورد

در خودش

در احمقانه‌ترین شکل ممکن

از نگاه آدم‌ها

فرو می‌رود

و درد می‌کشد.»

و این نخستین سوگنامۀ این کتاب است...

ادامۀ این یادداشت را اینجا بخوانید.


منتشر شده در خبرگزاری تسنیم و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۰۲
شهریور

امروز صبح، پنجره‌ها را بستم، پرده‌ها را گوش تا گوش کشیدم و فکر کردم که چقدر گوش‌هایم از شنیدن صدای این همه گربه و ماشین و بوق پر است. دلتنگِ «سکوت» بودم و می‌دانستم در این درندشتِ الکی بزرگ، نمی‌توانم پیدایش کنم. نفسم یارای بالا آمدن نداشت ... چرا که خسته بودم؛ واقعاً خسته. راستش، خستگی به تنم مانده! پنداری به قوارۀ من دوخته‌اند این لباس خستگی را. مدام می‌خواهم بشکافمش و چونان پروانه‌ای رها شوم از این پیلۀ خودساخته. اما توان شکافتنش را ندارم. این روزها چطور تمام می‌شوند رفیق؟ این آدم‌ها چطور؟

  • المیرا شاهان
۲۹
مرداد

حجت الاسلام زکریا اخلاقی

در هر فعالیت فرهنگی و رسانه‌ای، آنچه در ابتدای امر باید مورد توجه و حمایت قرار گیرد، «اخلاق رسانه‌ای»ست. چنان‌چه به گفتۀ امام خمینی(ره): «تمام رسانه ‏ها مربی یک کشور هستند؛ باید تربیت کنند کشور را، افراد یک کشور را و باید خدمت کنند به ملت... مطبوعات حامل پیام ملت و حامل پیام اسلام باید باشد و مبلّغ احکام اسلام و مجری احکام اسلام... اخلاق را در جامعه باید پخش کند اخلاق الهی را... ». به هر روی، هدف از این مقدمه، اشاره به بی‌اخلاقی هفته‌نامه خبری-تحلیلیِ «پنجره» در شمارۀ 272 به تاریخ انتشارِ دوم مردادماه 95، در صفحۀ 80 است. در این هفته‌نامه که نسخۀ پی‌دی‌اف سایت آن، ضمیمۀ این مطلب شده،  گفتگوی خانم «المیرا شاهان» با شاعر گرامی «حجه الاسلام زکریا اخلاقی» و با عنوان «گپ و گفت پنجره با سهراب سپهری انقلاب» علی‌رغم تاکید گفتگوکننده به درج نامش، با نام «علی محمودی» منتشر شده!  ما ضمن بازنشر این مطلب در سایت شهرستان ادب با نام گفتگوکنندۀ اصلی (خانم شاهان)، امیدِ آن داریم که این رویۀ غلط در رسانه‌ها باب نشود و همواره حقوق نویسندگان در نظر گرفته شود.

زکریا اخلاقی، متولد سال 1341 در میبدِ استان یزد است. او تحصیلات حوزوی در حد خارج فقه اصول دارد و هم اکنون مدرس حوزۀ علمیه است. در ادامه گفتگوی ما را با خالق مجموعه شعر «تبسمهای شرقی» می‌خوانید:

برای خواندن ادامۀ مطلب به اینجا بروید.


منتشر شده در سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۰۹
مرداد

«هم‌قفسان» عنوان چهارمین مجموعه‌شعر «مژگان عباسلو»ست که اردیبهشت امسال همزمان با روزهای سی‌اُمین نمایشگاه کتاب منتشر شد و در بردارندۀ 34 غزل با مضامین عاشقانه، اجتماعی و آیینی‌ست.

آن‌چه بیش از هر چیز در شعرهای عباسلو به چشم می‌آید، عاطفه و زنانگی اوست که در خلال تصاویری بکر و خلاقانه به مخاطب ارائه می‌شوند؛ مثل سومین غزل از «هم‌قفسان» که عشق را عنصری مشترک در روح همۀ زنان عالم هستی معرفی می‌کند:

چه فرق می‌کند عذرا و لیلی و شیرین

که او حکایت یک روح در هزار تن است

یا

کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او

فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است!

 

او عشق را، حقیقتِ محترمی می‌داند و خطاب به آن‌ها که این حقیقت را مورد بی‌مهری قرار می‌دهند به طعنه می‌گوید:

عشق در این عصر پر نفرت کلاه تازه‌ای‌ست

تا که بگذارند برخی، عده‌ای برداشتند

 

نگاه شاعرانه و عاطفی این شاعر به پدیده‌ها در تمام غزل‌ها با او همراه است و عباسلو با زبانی سهل و ممتنع در جای‌جای کتاب با لطافت هرچه تمام‌تر، آن‌چه در خیال دارد به قامت شعر می‌نشاند...


برای خواندن ادامۀ مطلب به اینجا بروید.


منتشر شده در سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۰۵
تیر

سرو سهی

می‌خواستم همزمان با میلاد حضرت علی(ع) رونمایی‌اش کنم، به دلایلی نشد. نیمۀ شعبان هم به دلایلی نتوانستم. علی ای حال، قرعه به عید فطر افتاد. ضمن تبریک این عید سعید و فرخنده به همۀ دوستانم، سایت رسمی و شخصی خودم را از این تریبون معرفی می‌کنم که دربردارندۀ نوشته‌های شخصی و مطبوعاتی من، به علاوۀ صوت قصه‌های هزار و یک شب و دیگر شعرخوانی‌ها و داستان‌خوانی‌های این حقیر است. هرچند هنوز مجال انتشار تمام نوشته‌ها و صوت‌ها را پیدا نکرده‌ام...

وظیفۀ خودم می‌دانم که از مهربانیِ رفیق و دوست عزیزم که این سایت هدیۀ ارزشمند اوست قلباً و صمیمانه تشکر کنم. ضمناً طراحی این سایت، زحمت برادرِ توانمند، جناب آقای علیرضا رضایی بود که بی‌اغراق از عهدۀ هر نظر و سلیقه‌ای که در طراحی سایت داشتم برآمدند و به واقع من را شرمندۀ الطافشان کردند.

از طریق دو دامنۀ زیر امکان دسترسی به سایت فراهم است:

www.sarwesahi.ir

shahrzadeqessegoo.ir

 

عیدتان مبارک🌸

المیرا شاهان

 

  • المیرا شاهان
۲۸
خرداد

مرز ما عشق است

در زمانه‌ای که کم نیستند آن دسته از شاعرانی که محض شهرت و محبوبیت، به جای شعر «سرودن»، شعر «می‌سازند» و به غم‌انگیزترین وجه ممکن کلماتی چند گرد می‌آورند و نظمی تهی از نگاه شاعرانه و تخیل و عواطفی شگرف می‌پرورند (و البته مصداقِ آیۀ شریف «وَ إنَّهُم یَقولونَ ما لا یَفعَلون*»اند)، شگفت‌انگیز است که به مجموعه‌ای از ابیات بر بخوریم که بعضاً روضۀ مکتوب‌اند و آدمی را به هیجان می‌آورند و بر سوز دل می‌افزایند. چنان‌که گویی صفحه‌ها در دست خواننده گُر می‌گیرند و به تب‌وتاب‌اش می‌کشانند...

پس بی‌راه نیست که مجموعه‌شعری بتواند در نخستین روزهای انتشارش، به چاپ دوم برسد و مورد اقبال مخاطبان شعر واقع شود. باید واژه‌ها با حرف و سخنی ورای گفته‌های معمول درآمیخته باشند تا مخاطب را به شیفتگی و شوق برسانند. و «مرز ما عشق است» به‌راستی لایق این حجم از اقبال و توجه، در نخستین روزهای انتشارش بود. مجموعه‌ای که اشعار عاشقانه و آیینیِ شاعرِ جوان، «سیدمحمدمهدی شفیعی» را در دل دارند که در دو قالب غزل و رباعی جمع شده‌اند.

شاعر «مرز ما عشق است» بی‌شک از چشمۀ دانش و آگاهی و حقایق توشه برداشته و آن‌ها را بر جان واژگانش ریخته که این اندازه خوش سروده است. برای همین هم هست که وقتی از سیدالشهدا(ع) حرف می‌زند، از تکرار رمیده و تصویر سر بریده و لب عطشان را به نظم در نیاورده است، بلکه از جان برای جانان سروده که هر جانِ شیفته و مشتاقی را هوایی کربلای حسین(ع) می‌کند:

... تفصیل بندبند مصیبت نمی‌کنیم

انگشترت... ز شرح اشارات بگذریم

یک خط برای روضۀ گودال کافی است:

زینب چه دید وقت ملاقات؟ بگذریم ... (ص 55)

  • المیرا شاهان
۲۷
خرداد

از همان دیروز غروب، که با بغضی در گلو رسیدم خانه، دلم گریه‌ای بلندبلند و هق‌هق‌وار می‌خواهد، به‌خاطر دنیایی که سالیانِ سال است در قحطیِ «مرد» به سر می‌برد. به‌خاطر خشونتی که هنوز از مردهای هم‌زبان و هم‌مذهب و هم‌ریشه‌ام در خیابان‌های این شهر می‌بینم و هنوز احساس ناامنی می‌کنم و نمی‌توانم خشمم را در مشت‌هایم بریزم و زیر چشمشان خالی کنم. «چه دنیای بدی‌ست!» این ذکر از دیشب ورد زبانم است و آرامم نمی‌کند. مگر نه‌این‌که تمام مردانی که دور و برمان می‌بینیم پدر و برادرهای خودمان و بستگان‌مان و همشهری‌هامان هستند؟ مگر نه‌این‌که همسران و فرزندانِ همین مردان، روز تولدِ حضرت امیر(ع) به ایشان می‌بالند و ذوق‌شان را می‌کنند؟ آن مردهای افلاکی و آسمانی که «روز پدر» یا «روز مرد» می‌شوند تصویر پروفایل بسیاری از زنان و دختران این سرزمین کجا هستند که منِ تنهایِ خستۀ بی‌پناه بتوانم با دلِ خوش و خیال راحت در این شهر راه بروم بی که کسی صدایش را برایم بالا ببرد، حقم را بخورد یا کیفم را وقت سوار شدن به تاکسی محکم از دستم بکشد تا پول مفت بگذارم در جیبش و بشود لقمۀ حرام در گلوی بچه‌هاش؟

چقدر دلم پر است ... چقدر دلم از مردانی که صدایشان را بالا می‌برند تا بگویند زورشان از «ریحانه»ای بیشتر است پر است! چقدر دلم از مردانی که ادعای مردانگی دارند و «حریم خصوصی» ناموسِ‌شان را نمی‌فهمند پر است! چقدر در این دنیا «زن» بودن کار سخت و پیچیده‌ای‌ست. خدای من! چقدر بهانه دارم برای گریستن... ما زن‌ها هزار و چهارصد سال است که یتیم شده‌ایم ...

  • المیرا شاهان
۱۶
خرداد

فکر کردم بد نیست وبلاگ‌نویس‌ها را به چالش نوشتن از تجربیات زندگی دعوت کنم...

(در این پست صرفاً از تجربیات تلخ نوشته‌ام. شیرینی‌جات بماند برای بعد!)

 

اگر زمان به عقب بازمی‌گشت و من همین آدمِ امروز بودم، چقدر روزگارم متفاوت بود. اگرچه در آن شرایط هم سختی‌ها به شمایل تازه و شاید سرسخت‌تری وجود داشتند و دامنم را رها نمی‌کردند، اما به قول سعدیِ شیرازی: «مرد هنرمند هنرپیشه را/ عمر دو بایست در این روزگار/ تا به یکی تجربه اندوختن/ با دگری تجربه بردن به کار»...

در جوانیِ اول، استادی داشتم که گهگاه این شعر از سعدی را به خاطرم می‌آورد و می‌گفت: «اگر آدم می‌توانست یک‌بار با خیال راحت و دلِ خوش زندگی کند و باز به دنیا بیاید و با تجربۀ حاصل از زندگی اولش زندگی کند، روز و روزگارش بِه از امروز بود!» اما حیف چنین اتفاقی برای هیچ‌کس نمی‌افتد و این راه، دور برگردان ندارد که بگوییم «روز از نو، روزی از نو.»

این روزها که بر می‌گردم به خودم، دلم می‌خواهد مادرانه بنشینم تمام تجربه‌های گذشته تا امروز را پیش چشم بیاورم و با خود بگویم: «عزیز دل! سال‌های اول و البته تلخ و شیرین جوانی‌ات گذشت، بکوش برای همین چند سالی که از جوانیِ دوم باقی مانده» و باور کنم که بسیاری ویژگی‌ها علی‌رغم فریاد بَری بودن از آن به‌واقع در وجودم هست و نمی‌توانم کتمانش کنم. اصلاً همین ندیدنِ بخش‌های منفی از وجود باعث خیلی رفتارها و اشتباهاتِ تا امروز بوده. نمی‌دانم گاهی چه‌مان می‌شود که کاهلیم و از خود غافلیم. حواس از پی هر چیز می‌رود و به خیال این‌که «من خودم را می‌شناسم»، «من چنینم و چنان» و «من این‌جوری نیستم و تمام» از زیر بار خیلی عادات اشتباه در می‌رویم، بی‌که بکوشیم اصلاحش کنیم.

1. آخرین‌بار که ناظم راهنمایی‌ام را دیدم، سه سال پیش بود. با لجبازی کودکانه‌ای می‌گفتم: «من همیشه سعی می‌کنم از تجربۀ دیگران استفاده کنم!» و او اصرار داشت که تو به هیچ‌وجه این‌جوری نیستی! حالا بعد از گذشت سه سال می‌بینم که او راست می‌گفت. گاهی یک لجبازی، یک بلاهتِ ناکارآمد، سه سال زندگی آدم را به بازی می‌گیرد؛ ایده‌آلش این است که بعد از ماه‌ها بفهمی اشتباه می‌کردی. وگرنه، «آن کس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند1». خب، این نمونۀ خیلی کوچکی‌ست.

2. من گاهی زیاد از حد غر می‌زنم. البته بیشتر سر خودم! اما وقتی صبرم تمام می‌شود، به اولین مأمنی که می‌رسم نگاه نمی‌کنم چه کسی پیش رویم است. هرچه در دلم سنگینی می‌کند را با ناراحتی و غرغر و دل‌خوری می‌ریزم پیش پاش. دو حالت دارد: اول این‌که او واقعاً رفیقِ شفیق و دلسوز و رازدار و مشکل‌گشاست. و دوم این‌که بلد است چطور از آب گل‌آلود ماهی بگیرد! نمونۀ بینابینی هم هست البته: از قدیم گفته‌اند: «حرف خودت را کجا شنیدی؟ گفت: آن‌جا که حرف مردم را!» به قول «فامیل دور» در «کلاه قرمزی» هم: هیچ‌وقت در زندگیتون با یه خر دردِ دل نکنید! بسیار بسیار از این زاویه چشیده‌ام؛ نوش جانم اصلاً!

3. اگر از همان نوجوانی عقل امروز را داشتم، مثل یک اشراف‌زاده عمل می‌کردم! نه به این معنا که جز نوک بینی هیچ‌چیز و هیچ‌کس را نبینم، نه! که می‌کوشیدم دور از دسترس‌تر باشم و دست نیافتنی‌تر. خیلی وقت است که این عملکردِ نوجوانی‌ام را که تا سال‌های آغازین جوانی همراهم بود مایۀ آزار و اشتباه می‌بینم. در رمان «لیدی ال» نوشتۀ «رومن گاری»، آن‌جا که «مسیو دوتولی» می‌کوشد که «آنت» یا همان «لیدی ال» را برای ملاقات با اشخاص طبقۀ بالای اجتماع به شمایل یک اشراف‌زاده در بیاورد، به او می‌گوید: «یادت باشد دخترم... تو سرد و بی‌اعتنایی... دست یافتنی نیستی... همیشه دور از دسترس باقی می‌مانی... الهه‌ای هستی که به‌تنهایی در اولمپ خودت نشسته‌ای... هیچ‌کس نباید پیشت به خود جرأت جسارت بدهد... فقط باید از دور تو را ببیند و به‌احترام ستایشت کند... » و فکر می‌کنم آن مروارید گم شده در هم‌جنس‌های نسل من، همین «مغرور» نبودن در مواجهه با آدم‌هاست. اگر زمان به عقب برمی‌گشت، برای خودم «گارد» ویژه‌تری ترتیب می‌دادم که روح حساس و شکننده‌ام آزردگی امروز را نداشته باشد و البته در برابر بعضی از آدم‌ها این همه مهربان نبودم! این از مصائب نسل ماست که با تکنولوژی بزرگ شدیم؛ که آن مردها و پسرهایی که در دانشگاه و محل کار، اعتماد به نفسِ سلام کردن هم نداشتند، به‌راحتی و با یک کلیک ساده وارد حریم خصوصی ما نشوند و بارها ما را مورد عنایت صمیمیت‌های بی‌مورد و بی‌اخلاقی قرار ندهند. و شاید اگر کمی غرور بیشتری داشتم، نمی‌ترسیدم از اینکه نکند بگویند «چه دخترِ دگم و خشک و عقب‌مانده‌ای‌ست!» واحسرتا که «هرکسی از ظن خود شد یار من/ از درون من نجست اسرار من2».

4. چرا من در سال‌های نوجوانی، برخلاف سال‌های ابتدایی کتاب نمی‌خواندم؟! چه کار می‌کردم به جای کتاب خواندن؟ لابد سرم گرمِ تلویزیون بود و بازی‌های کامپیوتری و بازیگوشی! همیشه بابت این کاهلی خودم را سرزنش کرده‌ام. این علاقمندی شفافم به کتاب و فیلم و تئاتر را چه دیر دانستم! البته که شاید سال دوم دانشگاه بود که تا حدی خودم را شناختم. از همان سال بود که سینه سپر کردم که با دل و جرأتِ هرچه تمام‌تر بروم در دل زندگی و خودم را به آرزوهایم برسانم. این بزرگ‌ترین انگیزه برای این بود که پس از بیست سال از خواب زمستانی بیدار شوم. دور از حقیقت نیست که کتاب خواندن خیلی به آدم اندیشه و قدرت تصمیم‌گیری می‌دهد. اگر کتاب می‌خواندم، شاید با وجود تمام علاقه‌ام به رشتۀ ریاضی، دانش‌آموزِ رشتۀ انسانی می‌شدم و به‌جای این‌که امروز کارشناسی مدیریت بازرگانی داشته باشم، ادبیات فارسی می‌خواندم؛ با همۀ توانم! انقدر هم دیر بزرگ نمی‌شدم ...

5. خیلی دیر یادم افتاد که خدا و طبیعت و کائنات را نمی‌شناسم؛ خیـ...ـلی دیر! دور و بری‌ها هم خیلی آدم‌های سُبحه بر کفی نبودند. فطرتم هم دیر به خاطرم آورد مأمنی برای التیام و آرامش هست؛ مولوی حق گفته واقعا که «هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش3». البته که حوادث روزگار، کم و بیش من را به این سمت و سو کشید، اما دیر بود برای دانستن. حالا هم دیر است البته. به جایش فقط حسرت است که مانده در دلم برای نمازها و روزه‌های قضا شده و ادا نشده و خمس و زکات‌هایی که هنوز صاف نشده! باز هم خدا را شکر که چرتِ کاهلی‌هام پاره شد! نه این‌که نمازخوان و روزه‌گیر نبوده باشم از قبل، که درک عمیق‌تری نسبت به تکالیف دین داشتم و لنگ نمی‌زدم سالیان سال!

6. اگر زمان به عقب برمی‌گشت، پی دوستی‌های عمیق و محدود می‌گشتم، نه دوستی‌های سطحی و بی‌شمار. نه این‌که بد باشد اجتماعی بودن و برون‌گرایی. اما می گشتم تا فقط رفیقِ اهلِ دل پیدا کنم. آن‌ها که از همه به من شبیه‌تر بوده‌اند. آن‌ها که من را به خاطر خودم می‌خواستند نه برای آن‌که نفعی بهشان می‌رسانم یا هر چی! لابد این‌جوری رنج کمتری هم در زندگی می‌کشیدم و خیال آسوده‌تری داشتم. لابد رازهای غیر قابل ارائه‌ام این همه برایم قابل ارائه نمی‌نمود.

 

کاش می‌شد تجربه‌های تلخ گذشته را لاک گرفت؛ کاش!

 

1ابن یمین.

3و2مولوی

  • المیرا شاهان