سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
۰۵
ارديبهشت

پیامبر مهربانی(ص) فرمودند: «زمانی بر مردم می آید که ماندن بر دین حق مانند نگه داشتن گلوله آتش در دست است.»

خواستم برای مهربانترین مرد عالم هستی به تفصیل بنویسم، دیدم این حدیث از سخنان ناگفته لبریز است

امروز، همۀ ما بین هزاران مُبلّغی زندگی می‌کنیم که مردم را دعوت به مسیحیت، یهودیت، بهاییت و آیین‌های نوظهور می‌کنند. ما اما چرا خیالمان جمع است که دین محمد(ص) نیازی به تبلیغ و ترویج ندارد؟

آیا آن‌چه امروز بین برخی سیاست‌مداران و روحانیون و قُضات و آقازاده‌های این مملکت می‌بینیم، تصویری از محمد(ص) است؟

اسلام را بین این جماعت جستجو نکنید!

این‌ها تنها عاملی برای دل‌زدگی مردم از آیین پیغمبری هستند که رحمة للعالمین است (و ما ارسلناک الا رحمه للعالمین: و تو {محمد(ص)} را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم*). چرا در این وانفسای لعنتی فساد و فجور و دروغ و رذالت، محمد(ص) را به دوستانمان نمی‌شناسانیم؟

چرا حواسمان به رسالتی که بر دوش داریم نیست؟

چرا بی‌تفاوتیم؟


*هفتمین نشانه از سورۀ انبیا.

 لینک مرتبط:

1. تو را از دورها هم می شود آموخت ای خورشید ...

2. یک مسلمان هست، آن هم ارمنی ست!

  • المیرا شاهان
۰۲
ارديبهشت

روی کشتی کوچکی که اسمش «ماسوله» بود و بر آب‌های انزلی می‌گذشت، به او گفتم که گاهی وقت‌ها ما از خدا چیزی را می‌خواهیم و خدا از ما دریغش می‌کند تا هدیه‌ای بزرگتر تقدیم ما کند. ما اما نمی‌فهمیمش. تا وقتی که آن هدیۀ بزرگ را بگیریم از خدا.

پنجشنبه دلم پا زدن به دریا می‌خواست و شن‌بازی در ساحل را. اما تقدیر اینگونه رقم خورد که خدا من را بر فراز کشتی برد و بر امواج و آب‌هایش نشاند.

اگرچه حسرت آن دل به دریا زدن به دلم ماند، اما خدا من را لذت تازه‌ای بخشید که هرگز انتظارش را نداشتم.

با این حال من هنوز دلم به همان چیزی مشغول بود که دوستش داشتم...

می‌ترسم! می‌ترسم از اینکه می‌گویند خدا از تو چیزی را می‌گیرد تا چیز بهتری نصیبت کند. اگر آن‌چه خدا به بنده‌اش هدیه می‌کند، بهتر باشد، باز همان نیست که او دلش خواسته و آرزویش را دارد. می‌ترسم از آن «حسرت»ی که موقعیت ناشناس است.

حکمت این را چطور می‌شود فهمید؟

گاهی چقدر برای درک بعضی چیزها بچه می‌شویم!


*فرازی از دعای ماه رجب. (آنچه تو دهی چیزی کم ندارد!)

  • المیرا شاهان
۲۷
فروردين

به جرات می‌توان گفت که یکی از بی‌نظیرترین کتاب‌هایی که هرکس می‌تواند در تمام عمر بخواند، کتاب «صد سال تنهایی»ست! کتابی که در سال 1982 جایزۀ نوبل ادبیات به آن تقدیم شد و صد سال از زندگی خانواده‌ای در روستای «ماکوندو» را به تصویر می‌کشد، ضمن توصیف خیلِ شخصیت‌هایی که هر یک، هوشمندانه و با مهارتی وصف‌ناپذیر، از انگشتانِ توانمند «گابریل گارسیا مارکز» تولد یافته‌اند.

«صد سال تنهایی»، روایتی از صد سال «تنهایی» است که خانوادۀ بوئندیا نسل در نسل، آن را بر دوش می‌کشند. این خانواده با ازدواج «خوزه آرکاردیو بوئندیا» و «اورسولا ایگوآران» پدید می‌آید که با یکدیگر نسبت دخترخاله-پسرخاله دارند و همواره به خاطر ازدواجشان با یکدیگر ترس این را دارند که فرزندی ناقص‌الخلقه از ایشان متولد شود، حتی ترسِ به دنیا آمدن فرزندی که دم خوک در پشتش است.*

طبق پیش‌بینی شخص پیشگویی به نام «ملکیادس»، این خانواده بالاخره یک روز خواهند دید که «نخستینِ آن‌ها را به درختی بستند و آخرینِ آن‌ها، خوراک مورچه‌ها خواهد شد». این پیش‌گو، یکی از جماعت کولی‌هایی‌ست که در ماه مارس به ماکوندو می‌آیند. او هربار چیز تازه‌ای برای عرضه دارد و در بساطش، هر آن‌چه از نسترآداموس، پیش‌گوی قرن شانزدهم میلادی، بر جا مانده است نیز پیدا می‌شود، و همچنین اختراعاتی نظیر آهنربا، تلسکوپ، ذره‌بین و حتی یخ! 

  • المیرا شاهان
۲۵
فروردين

به زودی برای مدت‌ها یا شاید همیشه از اینستاگرام، این سرزمین رویاییِ ساختگی، خواهم رفت؛ از دنیایی که تنها بخشی از واقعیت یا شاید بخشی از نمای قابل ارائه‌ای از زندگی آدم‌ها را به دیگران تقدیم می‌کند. سرزمینی که فکر می‌کنم، خیلی چیزها در آن نمایشی دور از حقیقت‌ است؛ که زندگیِ مشترک خیلی از آدم‌ها، این همه آرمانی و لبریز از شادی‌های اغراق‌آمیز نیست (که زنِ جوان صبح زود، پشت تلفن، از خیانت همسرش گلایه می‌کند و زار می‌گرید و شب، می‌خواهد به همۀ دنیا بگوید که خوشبخت‌ترین زن دنیاست). یک نوع تلقین خوشبختی و بستن چشم روی حقایقی که غیر قابل انکارند.

اما به راستی واقعیت زندگی ما چیست؟ حقیقت، همان لحظه‌هایی‌ست که گوشی همراهمان را کنار گذاشته‌ایم و داریم غذا درست می‌کنیم، یادداشت می‌نویسیم، با ارباب رجوع سر و کله می‌زنیم، می‌رویم خرید و تخفیف می‌گیریم. پای یک سریال اشک می‌ریزیم، سوار تاکسی می‌شویم و راننده کرایه را زیاد می‌گیرد، توی صف بی‌آرتی یا مترو هستیم و وقت سوار شدن به هم رحم نمی‌کنیم، هنوز فکر می‌کنیم چطور می‌شود درس آمار را تقلب کرد، چطور می‌شود کلاس اندیشه را پیچاند، چطور می‌شود ازدواج کرد و خیلی چطورهای دیگر، واقعیاتی که تا وقتی گوشی‌ها را برنداشته‌ایم، دکمۀ لایو را نفشرده‌ایم، برای اشتراک‌گذاری قرار با دوستانمان وارد گالری تصاویر نشده‌ایم، بر همه پوشیده است.

چه دنیای رنگ‌رنگ و چشم‌نوازی‌ست این دنیای حواشی. چه دنیای بی‌هویت و نپخته و تئاترگونه‌ای‌ست. چه وقت‌ها که دستخوش بطلان می‌شوند در این سرزمین رویایی. چه فالوئرهایی که پول می‌دهیم تا بخریمشان برای مشهور شدن. چه هنرمندانِ قابل ترحمی که دنبالت می‌کنند و همین که دنبالشان می‌کنی، آنفالوات می‌کنند! چه بستر کال و گسی‌ست این سرزمین. کمی واقعی زندگی کنیم کاش. بیشتر خودمان باشیم. بیشتر خودمان را پرورش بدهیم تا رسالتی که وقت زاییده شدن روی دوشمان گذاشتند را از یاد نبریم. از خودمان دربارۀ علت آمدن سوال کنیم، به آرزوها و هدف‌هایمان فکر کنیم. بخواهیم شرایط اجتماعی و سیاسی و اقتصادی امروز را خودمان تعریف کنیم و بهبود بخشیم؛ نگذاریم چگونه زندگی کردن را به ما تکلیف کنند، همین.


لینک مرتبط: قاعدۀ اشتباه.

👈🏻کمی بعد نوشت: شاید خیلی‌ها به علامت «پسندیدم» و «نپسندیدم» در زیر پست‌هایشان بی‌توجه باشند، اما من توجه می‌کنم. حتی در وبلاگ‌های دیگران. و بعد لابلای کامنت‌ها دنبال نظر مخالف می‌گردم. این‌که ما بی‌توضیح با چیزی مخالفت می‌کنیم برای چیست؟ اگر نویسندۀ یک یادداشت اشتباه می‌کند، اشتباهش را به او بگوییم، با او وارد گفتگو شویم، نه اینکه سکوت کنیم و برویم. شاید بتوانیم کمکش کنیم که درست فکر کند. انقدر سخت و پیچیده است؟

  • المیرا شاهان
۲۴
فروردين

قلبی که شکست می‌خورد، نیاز به مرهمی دارد برای آرامشی که زخم عمیق بی‌کسی‌های آدمی را التیام بخشد. و فکر کن که یگانه مرهم این زخم عمیق و سوزنده برای هر قلبِ شکست­‌خورده‌­ای، چیزی جز فراموشی نباشد.

یادم هست که در کتاب شازده کوچولو*، روباهی بود که می‌خواست اهلی شود. می‌خواست شازده کوچولو اهلی‌اش کند. می‌گفت: «اگر تو مرا اهلی کنی، هردو، نیازمند همدیگر می‌شویم. آن‌وقت، تو برای من موجودی می‌شوی که در دنیا بی‌­نظیر است». می­‌گفت: «اگر تو مرا اهلی کنی مثل این است که زندگی­‌ام با طلوع خورشید روشن شود. آن‌وقت من صدای پایی را خواهم شناخت که با صدای پاهای دیگر تفاوت دارد. صدای پاهای دیگر مرا وا می‌دارد که با عجله درون لانه‌­ام در زیر زمین بروم؛ اما صدای پای تو مثل نغمۀ موسیقی، مرا از لانه­‌ام بیرون می‌کشد. یک چیز دیگر؛ نگاه کن! آن گندمزار را می­‌بینی؟! من نان نمی‌خورم؛ به همین دلیل گندم برای من چیز بی‌فایده­‌ای­‌ست و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی‌اندازد. و البته این موضوع جای تأسف دارد. اما موهای تو طلایی­ است. حالا اگر تو مرا اهلی کنی، فکر کن چه اتفاق جالبی می‌افتد! همین گندمزار طلایی، مرا به یاد تو می‌اندازد و صدای وزیدن باد در گندمزار را هم دوست خواهم داشت ... ».

حالا تو فکر کن، وقتی که تو شازده کوچولوی من شدی و مرا در بی نهایتِ محبت و عشق اهلی کردی، هر چیزی مرا به یاد تو می­‌اندازد. همۀ دقایق یک ساعت، همۀ خیابان­‌های یک شهر، همۀ محبت‌ها و عشق‌ورزی‌های یک آدم ... همه و همۀ چیزهایی که خیالِ روشن عاشقی را به یاد من می­‌آورد ... .

تو مرا اهلی کردی، روزی که کسی را نداشتم در تاریکیِ تنهایی­‌هایم. حالا فکر کن که اگر منِ اهلی شدۀ دل‌داده به یک‌باره از زیر سایۀ محبت‌هایت بیرون شوم چقدررر تنها می‌شوم. اهلی شدن را دوست داشتم، عشق را دوست داشتم، همدلی و حرف‌­های عاشقانه و رمزی را دوست داشتم ... اهلی که شدم، دیگر هیچ‌چیزی جز کسی که مرا اهلی کرده بود برایم ارزشی نداشت. «آدم از کجا باید بداند که آتشفشان خاموش، همیشه همین‌طور می‌ماند ... ؟!

تو مسئول چیزی هستی که آن را اهلی کرده ­ای.

اگر کسی اهلی شدن را پذیرفت باید پای گریه کردنش هم بنشیند.

وای از این دنیای اشک، که چقدر رازآلود است... ».

*آنتوان دوسنت اگزوپری.

 

پ.ن: یک حافظۀ چند گیگی بین وسایلم داشتم که گذاشتمش برای پخش. رسیدم به صدای پنج سال پیشم که این نوشته‌ام را خوانده بودم. درست است که ضبط این نوشته دستی بود و بدون هیچ نرم‌افزاری ساخته بودمش. اما وصف حال بود چقدر...

  • المیرا شاهان
۲۱
فروردين

سلام بابای خوبم، سلام عزیز دل، دلم برات یه ذره شده بابای مهربونم! اگه پارسال بود انقدر دلم دیوونت نبود که الان هست. شهریور که بین شلوغی و غصه‌های زندگی صدام زدی و اومدم نجف، چه دلی ازم خون بود. هنوزم دلم خونه‌ها، هنوزم دارم فقط دست و پا می‌زنم و نگام به دستای گره‌گشای خودته. قبول که غصه‌های من پیش مصیبت‌هایی که کشیدی هیچه، اما من که زورم قدّ تو نیست. من که توکّلم نصف تو هم نیست. من ضعیفم. فقط خون سیادتت تو رگامه، اما اشاره بهم کنن هق‌هقم میره تا آسمون...

خوش به حال دنیا که تو رو دیده، یتیم نوازیاتو، مردونگیتو، معرفتتو. اگه نبودی دنیا باید مثل شمع آب می‌شد از خجالت. چرا انقدر غریب شدی مهربون؟

میگن سُنی‌های شهرای مرزی، را به را دارن بچه سنی درست می‌کنن. خیلیاشون عربای پولدارن که دخترای شیعه عروسشون میشن یا باباهای به اصطلاح مردِ پول‌دوست، دختر دسته‌گلشونو می‌ذارن تو بغل سنی‌ها. اون‌وقت ازشون بچه شیعه که دنیا نمیاد! نفری شیش هفت تا بچه سنی میفته تو دامنشون. چرا انقدر غریب شدی باباجون؟

چرا مردم دلشون نمی‌تپه برات؟ چرا مهرت از دلشون رفته؟

اصلا کیه که امروز بشناستت؟ کی میره دنبال اینکه بشناستت؟ چرا همش درگیر حاشیه‌ن این مردم؟ اگه روز پدر، روز همۀ پدرا باشه به جز تو، به چه دردی می‌خوره؟

دستمو بگیر که از پا افتادم... دستمونو بگیر...

امضا: المیرا سادات


پ.ن: این پادکست را به همۀ پدرهای دنیا تقدیم می کنم.

  • المیرا شاهان
۲۰
فروردين

اگر آدم‌های سرزمینِ من، یک بند و تنها یک بند از قوانین زندگی‌شان را حذف می‌کردند و قانون تازه‌ای به جای آن می‌نوشتند، حال و روزشان بهتر از امروز بود. آن یک قاعده، قاعدۀ «مردم چه می‌گویند؟» است. قاعده‌ای که سرسختانه و توجیه شده، جلوی خیلی از انتخاب‌ها و پیشرفت‌ها و نجاتشان را گرفته و مصیبت عظما آن‌جاست که خیلِ کثیری از این جماعت، تا لحظۀ مرگ هم نمی‌فهمند که این قاعده چه روزگاری از ایشان سیاه کرده!

هرچند اکثر قریب به اتفاق ما جزو همین مردمی هستیم که بی‌وقفه دربارۀ همدیگر حرف می‌زنیم، اما از یک جایی باید انقلاب کرد! انقلابی درونی که به هرکس جرأت و جسارت این را می‌دهد که «خودش» باشد. «همانی» که به‌واقع هست و نه البته موجودی آزاردهنده و آسیب‌رساننده به غیر. این جسارت، آدم را جستجوگر و دقیق می‌کند. هرکس به جای تقلید کورکورانه و جذب شدن به مطلوبی که جامعه به خوردش می‌دهد، راه خودش را پیدا می‌کند. غذای مورد علاقۀ خودش را می‌خورد، لباس مورد علاقۀ خودش را می‌پوشد، پارکِ مورد علاقۀ خودش را انتخاب می‌کند. به راه خودش می‌رود و به جای شبیه شدن به دیگران در پوشش و آرایش و نگرش، نگاه خودش را می‌یابد که آرامش روحی‌اش را در پی خواهد داشت.

هرمان هسه در داستانِ سیذارتا، وقتی با دوست خوب و همراهش گوویندا به ملاقات بودا می‌رود، بعد از مدتی می‌فهمد که آن همه مراقبه و گرسنگی کشیدن، او را به آرامش و حقیقتی که دنبالش بوده نرسانده. پس بودا و رفیقش را ترک می‌کند. سیذارتا معتقد است که بودا راه خودش را یافته و او هم باید راه خودش را پیدا کند. اگرچه این اشاره به رمانِ محبوب هسه را نیاوردم تا نتیجه بگیریم به تعداد آدم‌های روی زمین راه برای رسیدن به حقیقت و خدا وجود دارد و این حرف‌ها، نه ... بحث دربارۀ این موضوع در این یادداشت نمی‌گنجد و بسیار گسترده‌ست. حرف و البته پرسش من این است که راه «ما» چیست؟ مقصود «ما» چیست؟ دنیای آرامی که به دنبالش هستیم چقدر از ما فاصله دارد؟ مردم و حرف‌های همیشگی‌شان تا کجا حیات‌بخش و راه‌گشایند؟

قطع به یقین تا وقتی که آن یک قاعده ما را بر مدار خود می‌چرخاند، راه به جایی نخواهیم برد. جز اینکه در لحظۀ مرگ، با کوله‌باری از یک زندگیِ «بی‌هویت» دنیا را وداع گفته‌ایم. همیشه اول سال به خودمان قول زیاد می‌دهیم که چنین می‌کنم و چنان. چیزی از آغاز سال تازه نگذشته. بیایید امسال «خودمان» باشیم. شبیه خودمان زندگی کنیم. شبیه خودمان فکر کنیم. شبیه خودمان بنویسیم. شبیه خودمان راه برویم و لباس بپوشیم و تفریح کنیم تا در این دنیای به هم ریخته و یک‌نواخت، «هویت» واقعی و گم‌شدۀ خود را به دست آوریم و خودمان را بشناسیم که به قول بیدل: «گر به منزل نرسیده‌ست کسی، نیست عجب/ کان سوی خویش ندارند ره و تاخته‌اند ... .»


مرتبط با: در جستجوی حقیقت.

  • المیرا شاهان
۱۱
فروردين

کتاب

فکر می‌کنم تعطیلات فرصت خیلی خوبی برای جمع‌بندیِ کارهای سال گذشته بود. فروردین سال‌های پیش هم گفته‌ام که عادت دارم در روزهای آغازین سال، اهداف و آرزوهای رنگی‌ام را بنویسم. اگر تا پایان سال به تمام آرزوهایم نرسم، لااقل به نیمی از آن ها رسیده‌ام و این هر سال انگیزه‌ام را برای نوشتنشان قوی‌تر می‌کند. نوشتن نوعی اعجاز در دلش دارد. کلمات معجزه می‌کنند. آن‌طور که عارفان گذشته هم بسیار از آن گفته اند...

نترسید! آرزوهایتان را بنویسید روی یک برگ کاغذ و گوشۀ ذهنتان دنبالشان کنید. خداوند، بخشندۀ مهربان است...

ادامۀ مطلب دربارۀ کتاب‌ها و فیلم‌هایی‌ست که سال پیش خوانده و دیده‌ام. یک‌جور خودشناسی‌ست برای سال‌های بعد، اگر عمری بود.

پیشنهاد می‌کنم شما هم لیستی از کتاب‌ها و فیلم‌هایی که سال پیش خوانده و دیده‌اید تهیه کنید و به آن‌ها امتیاز دهید یا نقد و نظرتان را در آن باره بنویسید. شاید کسی مثل من مشتاق خواندن لیست علاقمندی‌های هنردوستان باشد.

  • المیرا شاهان
۲۸
اسفند

به همین سادگی باد، نیمۀ اول دهۀ نود را با خود برد. حالا دیگر از سال‌هایی که با هزار و سیصد و نود شروع می‌شوند، پنج سال می‌ماند. پنج سالی که اصلاً معلوم نیست  به پایانش برسم یا نه. آخر، مرگ در کمین است و بی که چمدان‌مان را بسته باشیم و منتظرش بنشینیم، تا بخواهیم استکان برداریم و برایش چای بریزیم، می‌گوید: «صرف شده، فقط بلند شو برویم. دیر است. باید سر موقع برسانمت آن دنیا.» و آدم همان‌طوری که انگشت‌های اشاره‌اش را گذاشته کنار هم و شست‌هاش را در هم قفل کرده شیرجه می‌زند در تونلی که جاذبه‌اش رو به آسمان است و آخرش می‌رسد به برزخ. خوب یا بد، تصور من از برزخ و بهشت و جهنم، جایی‌ست در دل همین آسمان‌هایی که خدا روی هم سوار کرده. این باور من است. همین که جایی از فضا که در تخیل ما نمی‌گنجد و حتی بهترین تلسکوپ‌ها و ماهواره‌ها و امثال آن‌ها هم از دیدنش عاجزند، زندگی جریان دارد. زندگیِ ابدی. جسم ما برای زمین است و روح ما برای آسمان. من باور دارم که هست. نمی‌دانم از کجا و چرا! شاید هم اینطوری نباشد. مثل آن که معلوم نیست تصور من از مردن در سن شصت و سه سالگی و در حال غرق شدن در رود یا دریا و این جور جاها درست یا غلط باشد. اما من هر کجا حجم بزرگی از آب می‌بینم دلم می‌ریزد. چه زنده‌رود باشد، چه سدّ دز، چه دریاچۀ ارومیه، چه خلیج فارس، چه استخری با عمق دو متر. هیچ‌جوری هم نمی‌توانم درستش کنم. دو ماه کلاس شنا هم کمکی نکرد. همان که بودم، ماندم. همان که بودم، هستم. من همیشه همانی‌ام که قبلا بودم. نمی‌دانم چرا عوض نمی‌شوم. فقط وقتی شادم لپ می‌آورم و وقتی غمگینم لپ‌هایم آب می‌شوند. این دیگر دست خودم نیست. لابد رابطه‌ای‌ست بین لپّ و اشک. رابطۀ نمی‌دانمی دارند شاید! اما رابطه دارند؛ رابطۀ پنهانی. نشان به آن نشان که اگر وقت گریه یکی‌شان گل بیندازد، آن یکی هم گل می‌اندازد. تب می‌کند. بعد چشم‌ها پف می‌کنند و لپ‌ها آب می‌شوند. به همین سادگی. این دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟ نمی‌دانم! می‌گفت در صیغۀ اول امر حاضر، برای کلماتی که با حذف حروف اَتَینِ (ا-ت-ی-ن در ابتدای فعل مضارع)، اولش ساکن نمی‌شود و بدون همزه هم می‌شود آن را خواند گاهی وقت‌ها فعل‌هایی به کوتاهیِ یک حرف داریم. مثل قِ! قِ یعنی نگه دار! (تو یک مرد) نگه دار! وَ قِنا عذابَ النّار: ما را از عذاب آتش نگه دار! حفظ کن! من طاقت آتش را ندارم. نه فقط آتشی که هیزم برایش دست و پا می‌کنند، همین آتشی که - بدون فندک - توی دل روشن می‌شود، یا همین آتشی که روی لپ‌ها می‌افتد وقت بارش اشک. لابد رابطه‌ای هم هست بین آتش و مردن در آب. یک جایی باید این آتش خاموش شود. شاید خودم می‌پرم توی آب. قبلش انگشت‌های اشاره‌ام را می‌گذارم کنار هم و شست‌هایم را قفل می‌کنم توی همدیگر. بعد شیرجه می‌زنم در آب. اما این چه غرق شدنی‌ست؟ بیشتر رها شدن جسم است. رها شدن روح است. شاعرانه‌اش نکنیم چه؟ حتما باید بنویسند پرواز روح؟ مرگ شاید فرو افتادن و سقوط جسم است. من خیلی سال است به این فکر می‌کنم. همین که مرگ، نوعی سقط توی خودش دارد. باید بخشی از تو سقوط کند تا بتوانی بالا بروی. مثل بالن‌های توی کارتون‌ها. کیسه‌ها را می‌اندازند تا بالا برود. وگرنه از جایش جنب نمی‌خورد. آن‌ها را که می‌اندازد، در ادامه بالن می‌ماند و گاز گرم و باد. باد به رفتنش جهت می‌دهد. همیشه باد را دوست داشته‌ام. اما حزبش را نه. وقتی جایی ایستاده‌ای و باد جسورانه می‌رود توی آستین‌ها، زیر روسری‌ یا پاچه‌های شلوارت. باد، هم‌قافیه با آزاد است. چقدر خوب است این جور آزادی. هرچه سبک است با خود می‌برد. هرچه به چیزی تعلق ندارد و بی وزن است را می‌گیرد توی مشتش. یک جایی هم جا می‌گذاردش؛ بادِ بی وفا! آدم معمولاً چیزی را دوست دارد که ندارد. مثلاً آن که فقیر است، پول را، آن که غمگین است، شادی را. آن که وفادار است، باد را. حالا دیگر باد، نیمۀ اول دهۀ نود را با خود برد. به همین سادگی. به همین سبکی...

  • المیرا شاهان
۲۴
اسفند

دارد فصل سرما تمام می‌شود. آن‌که با صفاتر است، غبار از آینه‌های مکدر می‌روبد، درد و کینه‌های کهنه را دور می‌ریزد و برای تولدی دوباره و آغاز روزی نو آماده می‌شود. در واپسین روزهای اسفند و در آستانۀ بهار 96، یکی از کارهای نه چندان آسانی که از سوی هیأت تحریریۀ سایت شهرستان ادب (که اخیراً برگزیدۀ نشان «سرآمد» در نهمین جشنوارۀ رسانه‌های دیجیتال شد) انجام دادم، نظرسنجی بهترین کتاب‌های ادبیات از اساتید و کارشناسان حوزۀ شعر و داستان و همچنین شاعران و نویسندگان جوان بود. البته عدم دسترسی به برخی از شاعران و نویسندگان نامی و توانمند، فرصت نظرخواهی از ایشان را گرفت. به هر روی، این نظرسنجی با ذکر دو پرسش مطرح شد، که در ادامه پاسخ این گرامیان آمده است.

به نظر می‌رسد، حتی اگر دسترسی به برخی از کتاب‌های پیشنهادی برای علاقمندان به ادبیات در تعطیلات نوروز ممکن نبود، مجموعۀ معرفی شده، لیست خوبی برای خرید در نمایشگاه کتاب اردیبهشت 96 باشد.

پ.ن: شما هم کتاب‌های پیشنهادی خود را معرفی کنید.🌸

  • المیرا شاهان