سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
۲۶
آذر

می‌ایستم روبروی آینۀ چهارگوش و دانه‌دانه موهای سپیدم را می‌شمارم. از خودم می‌پرسم: موهایت از کی سپید شد گیسوبلندِموخرمایی؟ از کدام زمستان، برف‌ها بر نازکی موهایت نشستند و گردِ پیری را پذیرا شدند؟ راستی، چروک زیر چشم‌هایت رهاورد کدام خزان است؟ چه شد که جوانی‌ات را به سال‌های تا امروز بخشیدی و شبیه خیلِ آدمیان، تسلیم عددها و رقم‌ها شدی؟

فکرهای بی‌جا می‌کنم گاهی؛ بی آن‌که حواسم باشد که فکرهای بی‌جا و مکان، آدم را پژمرده می‌کنند.

به بزرگ شدنم فکر می‌کنم، به ساقه بلند کردنم، به شکفتن و جوانه‌زدن و گل دادنم، به اشتباهاتم، به بیراهه‌ها و پستی‌ها، به التماس‌ها و گریه‌هایی که گاه از سر شب تا صبحِ علی الطلوع دنباله داشت، به بیچارگی و بی‌رمق شدنم در کش و قوس روزها... و بعد به یاد می‌آورم قصۀ انتخاب‌ها و اختیارها و پیشانی‌نوشت آدمی را. راستی که چه دردی بر سر درد گذاشتیم. چه زهر کردیم کام همدیگر را با آن‌همه پاکوبی و اصرارهای خردسالانه! گاه روزگار، بر همان مداری می‌چرخد که در دایرۀ اختیار نیست. گویی کسی از بالادست به لبخند می‌گوید: پا پس بکش از این مردابِ خیالی. و بعد دستت را به دست‌های ابریشمی‌اش می‌آویزد و می‌کشاندت تا لایتناهیِ دریای آرامش. کافی‌ست جاری شوی و به شفقتِ دست‌هایش اعتماد کنی. بی‌اختیار باشی - با رویای اختیار -. آن‌وقت به اشاره‌ای از چهارستونِ تن رها می‌شوی و سر می‌گذاری به دامانِ آرامش؛ رهاتر از همیشه و هرروز، از فصل‌ها، از وصل‌ها...

  • المیرا شاهان
۱۰
آذر

آدم یک‌وقت به خودش می‌آید و می‌بیند همان‌طور که مشغول کتاب خواندن است یا دارد برگۀ شاگردهایش را صحیح می‌کند یا آن‌وقت که نشسته به برنامه‌ریزی کردنِ کارهای عقب مانده، دلش برای کسی تنگ است که تا همین چند ساعت پیش خانه با عطرش آمیخته بود و داشت با همان لیوان همیشگی چای می‌نوشید و نانِ گرم آغشته به مربای آلبالو در دهان می‌گذاشت. دلتنگیِ عمیقی که اگر امیدِ بازگشتن و باز دیدن و باز به آغوش کشیدنت نبود، بی‌شک به ذره‌ذره مردن و آهسته پژمردن می‌مانست. باید این حرف‌ها را همین لحظه به تو می‌گفتم؛ حالا که این همه می‌خواهمت...

  • المیرا شاهان
۰۹
آذر

راز آن صدا

نوجوانی، فصلی پر تلاطم در زندگی همۀ انسان‌هاست که اتفاقات خاص خودش را دارد. گریز از کودکی به جوانی و آغاز انتظارات خانواده از فرزند و همچنین انتظارات فرزند از خانواده. این مسیر چند ساله، گاهی با شیطنت‌هایی از جانب نوجوان‌ها روبروست و آن‌ها که سعی دارند بزرگ شدنشان را به رخ اطرافیان بکشند، گاه ممکن است خواسته یا ناخواسته رفتاری از خود بروز دهند که عواقبی دور از انتظار در پی دارد. مثل کنجکاوی نوجوانی در خانۀ پیرمرد همسایه و دور از چشم او دست زدن به ضبط صوتی قدیمی که نوار ارزشمندی در آن است. آن هم درست در زمانی که پیرمرد به بهانۀ سفر کلید خانه‌اش را به فرزندان همسایه سپرده تا گلدان‌هایش تشنه نمانند.

«راز آن صدا»، داستان همین کنجکاویِ نوجوانانه است که ناخواسته دردسری می‌آفریند و در طول داستان، سه نوجوان را با خود درگیر می‌کند. آن‌ها می‌کوشند که این دردسر بزرگ را از میان بردارند، اما در کمال استقلال و بدون دخالت بزرگترها، برای حل و فصل آن دست به کار می‌شوند.

داستان درست در همین روزگار تکنولوژی و مترو و تلفن همراه اتفاق می‌افتد و مخاطب احساس نمی‌کند که با فضایی بیگانه و قدیمی روبروست. «سهراب»، شخصیت اصلی داستان است و جمع شدن نوار کاست در ضبط صوت، منجر به این می‌شود که او این وسیلۀ عتیقه اما ارزشمند را به یک تعمیرکار بسپارد، اما دست بر قضا، دزد به مغازۀ تعمیراتی می‌زند و سهراب از ترس آبرویش، تمام تلاشش را برای پیدا کردن ضبط صوت می‌کند. در این میان، «نسیم» و «نیما» که خواهر و برادرند و دوست سهراب هم هستند نیز با او همراه می‌شوند تا هر سه مثل سه تفنگدار، قهرمانانه و جسورانه، ضبط صوت را پیدا کنند و به پیرمرد برسانند. آن هم درست در شرایطی که پیرمرد به خانه بازگشته و از ناپدید شدن ضبط صوت غمگین و دل‌شکسته است.

  • المیرا شاهان
۰۲
آذر

شاید به غیر از نوجوان‌ها، کمتر آدمی پیدا بشود که از بالا رفتن شمار سال‌های زندگی‌اش خوشحال باشد. بزرگ شدن، آدم را به وحشت می‌اندازد. لااقل دربارۀ خودم می‌توانم بگویم که هر سالی که از عمرم می‌گذرد، عذاب وجدان کاری نکردن و ایستایی، حالم را خراب می‌کند. با این حال ناشکری نباید کرد. هر سال آرزوهایم را می‌شمارم و به روز تولدم که می‌رسم می‌بینم چند آرزوی کهنه هنوز روی دست‌هایم باد کرده‌اند و محقق نشده‌اند.

نمی‌دانم چرا این عددها، این‌قدر آدم را مضطرب و دلواپس می‌کنند. چرا باید ترس گذر از سی سالگی و چهل سالگی و پنجاه سالگی، این همه آدم را آزار بدهد؟ مگر نه این است که سن تنها یک عدد است و گاهی آدم در بیست سالگی هم می‌تواند پیر و شکسته شود؟ مگر آن شصت ساله‌هایی که دلی جوان و روحی امیدوار دارند در دنیای ما نیستند؟

گاهی شاید این دیگران‌اند که آدم را مجاب می‌کنند که باید در چارچوب این عددها زندگی کند. مثل موضعی که رؤسای شرکت‌ها در زمان استخدام، در برابر آن‌هایی که عدد سی را رد کرده‌اند می‌گیرند، یا مردمان جامعه‌ای که هنوز و با گذشت سال‌ها، دخترها را از سی ساله شدن و روزهای ثمر دادن و شکوفایی‌شان می‌ترسانند...

درست است که آدم تنها و تنها یک‌بار در زندگی بیست ساله می‌شود؛ اما می‌تواند تا همیشه بیست ساله بماند و با روح بیست‌ساله‌اش ذره‌ذره به اوج برود و بزرگ شود. می‌تواند هرسال در لحظۀ تولدش، به‌جای غصه خوردن از کهنسال شدن، به آرزوهایی فکر کند که تسلیم این عددها نمی‌شوند و هیچ‌وقت برای تحقق‌شان دیر نیست.

در دنیای درخت‌ها، هر که بیشتر در برابر بادها و طوفان‌ها مقاومت کند، ریشه‌هایش بیشتر با خاک رفیق می‌شوند و می‌تواند به مرور میوه‌های بالغ‌تر و بیشتری بر شاخه‌هایش بیاویزد...


پ.ن:

1. حالا و در آغاز بیست و هفت سالگی، خوشحالم که برخلاف بسیاری، به چیزی جز این باور ندارم.

2. من متولد شانزدهم آبان هستم.

  • المیرا شاهان
۲۲
مهر

باران - که در لطافت طبعش خلاف نیست تمام دیشب باریده بود و من، در خواب ژرفی به سر می‌بردم که پس از آن مهمانی دوستانه اتفاق افتاد...

دقایقی پیش از آن‌که عقربۀ کوچک ساعت دیواری روی عدد هشت بایستد و به خواب آرام من چشم بدوزد، از بوی خاکِ نم‌کشیده دانستم که شیرینی محفل دوستانۀ دیروز با رفیق گرمابه و گلستانم، به گوش آسمان‌ها هم رسیده و ماحصل آن مراودۀ ابرها بوده با یکدیگر...

تو بهتر از همه حال این روزهایم را می‌دانی مهربان؛ تویی که لحظه‌های با من را زیسته‌ای و خوب می‌دانی وقتی برایت از برآورده شدن «آرزو» حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم؛ هرروز دقیقه‌ها نگاهم را از دنیا می‌گیرم، به خاطره‌هایم چشم می‌دوزم، و صدای آرام و دست‌های کشیدۀ معلم فارسیِ راهنمایی‌ام را به خاطر می‌آورم و بعد، با خودم خیال می‌کنم این‌بار که به مدرسه رفتم، کدام کلمات را در گوش دخترهایم بگویم، ذهن‌شان را با نام کدام شاعر آشنا کنم و به کدام قصه در کدام مثنوی بپردازم که ذوق‌شان از معصومیتِ چشم‌هاشان بیرون بریزد و هر بار با شوری مضاعف برای زنگ فارسی و دیدار من مهیا شوند...

تو بهتر از همه می‌دانی که با چه حال دلخواهی روزهای معلم بودن را به مشام می‌کشم. این پاییز، پاییز خوشی‌ست وقتی در دل آرزوی سال‌های تا امروزم پرسه می‌زنم؛ پیش از آن‌که این «آرزو»، مثل هزاران آرزوی دیگر، از دهانم بیفتد، بیات شود و شوق به وقوع پیوستنش در وجودم بخشکد و تبدیل شود به یکی از اتفاقات معمول زندگی ...

  • المیرا شاهان
۱۴
مهر

صبح، چشم‌هایم را زیر سقف خانه‌ای باز کردم که ابر باران‌خیز بر آن سایه انداخته بود. تو خواب بودی و من در خیال باران بودم و فکر می‌کردم که کاش می‌شد آسمان ابریِ بالاسر ببارد و بشورد بی‌قراری روزها را... کتری را که گذاشتم روی گاز، حواسم پرتِ خیسی کوچه‌مان شد. گویی باران از نیمه‌های شب باریده بود؛ بی که هیچ‌کداممان متوجه آن باشیم... برگشتم به اتاق و کمی بعد، مثل روزهای خانۀ پدری، از صدای بارشی که در گوش کولر می‌پیچید متوجه باران شدم. صدایت زدم! از باران گفتم؛ از این‌که چقدر همیشه هوای ابری را دوست داشته‌ام، این‌که پاییز هرگز مرا غمگین و بی حوصله نکرده است و عشق می‌کنم از پر زدن در آسمان خاکستری‌اش...

پرده را کنار زدم، پنجره را هم؛ از لای نرده‌ها، خنکای باران و پاییز به صورتم دست کشید. تو خواب بودی و پاییز تازه آغاز شده بود...

  • المیرا شاهان
۰۱
مهر

شاید اگر در دهۀ پیش، برخی، بودجۀ قابل توجهی به نویسندگان سفارشی‌نویس اختصاص نمی‌دادند و می‌گذاشتند تولید آثار دفاع مقدس سیر طبیعی خودش را طی کند، و خوانندگان را در اکثریت قابل توجه این آثار با داستانی کلیشه‌ای مواجه نمی‌کردند، این روزها آثار واقعی‌تری از حقیقت هشت سال دفاع مقدس در دست بود که صرفاً حول تکریم رزمندگان و شهدا و جلوه‌های معنوی شخصیت ایشان نمی‌گذشت و در کنار تقدیس این بزرگواران، از زوایای تازه‌تری به ذات جنگ و روزهای تلخ دهۀ شصت می‌پرداخت. هرچند این حجم عظیم از تولید آثار جنگ که اغلب به سفارش حوزۀ هنری، سازمان حفظ نشر آثار دفاع مقدس و سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شده و می‌شوند به‌زعم خود کار بدی به نظر نمی‌رسد، اما این اندازه وقت و انرژی نویسندگان، می‌توانست به نحو صحیح‌تری صرف شود تا امروز رغبت بیشتری برای مطالعۀ این آثار، خصوصاً از سوی جوانانی که پس از پایان دفاع مقدس متولد شده‌اند، شاهد باشیم.

دفاع مقدس تنها شوخی‌های برخی آثار سینماییِ داخلی نیست، دفاع مقدس در دل خود صحنۀ رویارویی مسلمانی که پدر و مادر یا همسر و کودکی خردسال داشت، با برادری که درست مثل او مسلمان و حتما صاحب پدر و مادر یا همسر و کودکی خردسال بود هم هست، که ذات سیاه جنگ، از آن برادرِ عراقی برای ما دشمنی ساخت که جز مرگِ او را از خدا نمی‌خواستیم. به هیچ عنوان منکر الوهیت و معنویت شهدا و رزمندگان در روزهای جنگ نباید شد که به‌قول حضرت امام(ره)، جبهه، دانشگاه است و چه رستگاری‌ها، که در آن سال‌های خون و دفاع، نصیب شهیدان نشد، اما اگر نیک نظر کنیم تعداد آثار خوب دفاع مقدس در تمام این سال‌ها انگشت‌شمارند که البته آن آثار هم اغلب در گروه داستان‌های غیر سفارشی قرار دارند و بیشتر برآمده از ذوق نویسندگانی هستند که تحقیق و مطالعۀ خوبی در این حوزه داشته‌اند.

در ادبیات جنگ جهان اما، به آثار خوب بسیاری بر می‌خوریم که از بین آن‌ها می‌توان به خانوادۀ تیبو اشاره کرد و با مطالعۀ این کتاب‌ها به‌خوبی می‌توان دریافت که آن‌چه باعث شکوفایی ادبیات جنگ یا ضد جنگ در خارج از ایران شده، بیان حقایق بدون سانسور، خودداری از گزیده‌گویی یا دوری از معصوم‌پنداریِ اشخاص است. چنان‌چه در غالب آثار مربوط به جنگ تحمیلی، ما بیش از شناخت موقعیت‌ها و حوادث جنگ، با انسانی مواجه می‌شویم که از هر گناهی بری‌ست و این تعریف از انسان رزمنده، می‌تواند فاصلۀ انسانِ خطاکار امروز را با مفاهیمی مثل جهاد و شهادت بیشتر کند، در حالی که در صحرای کربلا هم، حر بن ریاحی از سوی خداوند فرصتی دوباره یافت و پایانی خوش نصیب او شد. انسان مقدسی که در خیل وسیع آثار دفاع مقدس از او صحبت می‌شود، از طبیعت انسان امروز، فرسنگ‌ها فاصله دارد. به‌علاوه صدور اندیشه‌های دینی و ملی، با ادبیاتی که صرفا به‌دنبال معرفی اشخاص است و از آن‌ها انسان‌هایی عاری از گناه و بی‌نقص می‌سازد، ممکن نیست. بیشترِ نویسندگان امروز ایرانی اما یا فرصت مطالعۀ آثار برتر جهان و درس گرفتن از ادبیات جنگ را نمی‌یابند، یا توان مالی لازم جهت صرف وقت و انرژی برای خواندن ادبیات جنگ جهان را پیدا نمی‌کنند.

  • المیرا شاهان
۱۷
شهریور

همین بعدازظهر داغ تابستانی که آمدم نمرۀ متون نظم و نثر عربی‌ام را چک کنم و بعد از روزها به یکی دو سایت سر بزنم، ناخودآگاه دستم رفت روی نرم‌افزار ورد و دلم خواست برایت چیزی بنویسم. خیلی وقت است دست به قلم نبرده‌ام و حس می‌کنم چقدر با جهان نوشتن و حرف زدن‌های گاه و بیگاه در این دفتر، غریبه شده‌ام. اصلا نمی‌دانم از کجا و از چه باید بنویسم. فقط می‌دانم که حسی درونم در غلیان است که من را تا این کلمات و جملات کشانده که از تو بگویم و بنویسم؛ تویی که ماه‌هاست، بی‌وقفه، زندگی‌ات می‌کنم و تمام حواس من را به خودت جمع کرده‌ای... شاید در شلوغی این روزها و سر و صداهای سیاسی و گرانی و دویدن‌های متمادی، حتی فرصت نکنی که این کلمات را بخوانی تا دم غروب که به خانه آمدی درباره‌اش با هم حرف بزنیم و یادی کنیم از خاطرات کهنه و روزهای گذشته. اما این ضرورت است؛ انگار کن که واجب شرعی‌ست که از تو و برای تو بنویسم! به خاطر زندگی‌مان، به خاطر تاریخی که برای زندگی‌مان ساخته‌ایم و می‌سازیم، به خاطر دوست داشتن...

می‌بینی؟ برای تو خیلی سخت از واژۀ «عشق» استفاده می‌کنم. چون آن‌چه درون من است، حجم بزرگی از دوست داشتن عاقلانه است تا عشق ورزیدنی مذبوحانه. لااقل فکر می‌کنم آن‌چه تا دیروز از عشق در ذهن داشتم، آن چیزی نیست که مایۀ آرامش و زیستنی درست و اخلاقی‌ست. عشق در نگاه همگان، یک هیجان روحی یا شاید شیداییِ بی‌نهایت است. آن‌چه در قلب آدم‌های دور افتاده و جدا مانده و فراق چشیده وجود دارد، عشق نیست. من فکر می‌کنم که عشق، شادی و خواستن و نگه داشتنِ توأمان است! برای همین است که هیچ دلم نمی‌خواهد این دوست داشتن قشنگ را با آن کلمۀ سر در گم مخلوط کنم. برای امروز تا همین‌جا کافی‌ست. وقت آن است که لباس‌ها را از بند رخت جمع کنم. و این یعنی زندگی.

  • المیرا شاهان
۱۴
مرداد

هرچند می‌شود چشم‌ها را بست و دیگرگونه دید و خود را در گوشه‌ای از طبیعتِ سرشار خداوند متصور شد و به خیال‌های بی‌شمار پرداخت و رؤیا بافت، اما بایستی به‌تمامی، رود و بهار و کوه و مرتع و روستا را زیسته باشی تا بتوانی روحت را به زلال آب‌ها و سبزی سبزه‌زارها و حیات ایلیاتی پیوند بزنی و از طبیعت بگویی و بنویسی. باید دلتنگی سفرهای راه دور و جدایی‌های دل‌آزار و بعضاً به اجبارِ سال‌های تا امروز را چشیده باشی تا بتوانی تلخی آن را بیت‌بیت اشک بریزی و شعر کنی. بایستی سردسیرِ خانۀ بی‌عزیز، تمام تو را بلرزاند تا بدانی حتی واژگان جان‌سوز هم جوابِ زمهریرِ «تا همیشه نداشتن» را نخواهند داد. این نوع زیستن است که می‌تواند غزل‌های راستین و صادق بیافریند و «بهار خواب»ِ محمدحسین نجفی را، به‌عنوان نخستین مجموعۀ سروده‌های او، شکوهمندانه، به غزل امروز معرفی کند.

«نجفی» اهل آباده است؛ بهتر است بنویسم اهل یکی از دو آبادۀ استان فارس؛ آن آبادۀ ییلاقی. (چنان‌که خود شاعر تفاوت این دو روستا را برای خواننده روشن می‌کند.) لابد برای همین هم هست که روح طبیعت‌خوی‌اش تابِ بی‌رحمی تهران را ندارد و بارها و بارها از کوچ هرازگاهش از روستا و دلتنگی‌های ناتمام گلایه می‌کند... و در غزل‌هایی با عناوین «جاده» و «بی سرپناهی» می‌نویسد:

ای که مانند پرستوها عشایرزاده‌ای

با تو هستم، بی خیال ماندن! آیا ساده‌ای؟

مرتع و کوه و چرا دارد صدایت می‌زند

کفش‌های خویش را پوشیده‌ای؟ آماده‌ای؟

هر طرف رو می‌کنی، دلبستگی داری به دشت... (ص 35)

و

... این کولۀ انبوه اندوه است یا کوه است

بر شانه‌های روح تنهایی که من باشم

باید به شهر و روستای خویش برگردم

یک روز اگر حتّی، برای خویشتن باشم... (ص 53)

و این دلبستگی، بیش از همه در غزل «سفر» مشهود است که یکی از زیباترین غزل‌های «بهار خواب» است:

یک مشت غزل در چمدان سفرم ریخت

مادر که دلش آب شد و پشت سرم ریخت...

آری همۀ شوکت ایلاتیِ یک مرد

تا گفت «خدا یار تو باشد پسرم» ریخت... (ص 27)

  • المیرا شاهان
۲۳
تیر

azam saadatmand

شعر سرودن کار آسانی نیست؛ این را آن‌ها که اهل دل‌اند و تا امروز دنبال روش‌های مکانیکی برای تولید شعر نگشته‌اند، به‌خوبی درک می‌کنند. شعر باید خودش بیاید! و در آخر بنا به تجربه، باید دستی به سر و گوش آن کشید که مرتب و شُسته‌رُفته بنشیند گوشه‌ای از دفتر شاعر. بنابراین تلاش آن‌ها که سال‌ها کوشیده‌اند که با کلمات و بازی‌های زبانی و ترفند، لباس زیبایی تن شعرشان کنند که در این جشنواره و آن کنگره خوش بدرخشد و خریدار داشته باشد، تلاشی بی‌مورد است. سینۀ درخشان تاریخ، تنها حافظ نام‌هایی‌ست که وفادارِ دل مانده‌اند؛ نه در بندِ کف و هورای زودگذر رفیقان! همۀ این‌ها را گفتم برای ذکر این حقیقت: «اعظم سعادتمند»، بی‌اغراق و بیتعارف، از شاعرانِ دستۀ اول است. شاعری که برای «گنجشک‌های پاییز» و «باران پس از برف» غزل‌هایی ناب سروده و آخر بار «لیلیِ آذر» را به دنیای شعر تقدیم کرده است.

 

*اردیبهشت سال گذشته مجموعه شعرِ «لیلیِ آذر» برای نخستین‌بار از سوی انتشارات شهرستان ادب منتشر شد و توجه بسیاری از شاعران صاحب‌نام را به خود معطوف کرد، قبل از هر چیز بگویید وجه تسمیۀ این مجموعه چیست؟

«لیلیِ آذر»، نام و نام خانوادگی این مجموعه است، زنی که سرد و‌ گرم روزگار را چشیده و ابعاد مختلف زندگی را تجربه کرده. توامان هم سرد است و هم گرم. و مهم‌تر از همه عاشق. از طرف دیگر شاعر این مجموعه سال‌هاست در خیابان آذر (واقع در شهر قم) سکونت دارد.

*با توجه به ویژگی‌های مثبت و تفاوت این اثر با سایر مجموعه‌های شعر که هر ساله متولد می‌شوند، فکر می‌کنید دلیل این‌که رسانه‌ها آن‌طور که باید به «لیلیِ آذر» نپرداختند، چیست؟

شاید مهم‌ترین دلیلش این باشد که برای رسانه‌ها شعرِ خوب اهمیت ندارد، بلکه اشخاص مهم هستند، اشخاصی که به هر دلیلی شهرتی کسب کرده باشند. از طرف دیگر، دیده شدن مقداری هم به ویژگی‌های شخصیتی شاعر بستگی دارد، شاعرانی مثل من که اعتقاد دارند «مُشک آن است که ببوید نه آن‌که عطار بگوید»*، در دنیای تبلیغات، جایی نخواهند داشت. همین‌طور دیده شدنِ یک شاعر تا حدی هم به فضای شعری شهری که در آن زندگی می‌کند بستگی دارد؛ قطعا ساکنِ پایتخت بودن امتیاز بزرگی‌ست و شاعرانِ متوسطِ ساکن تهران بیشتر از شاعران خوب دیگر شهرها مورد توجه قرار می‌گیرند. با تمام این اوصاف، معتقدم شعر خوب هر وقت باشد دیده خواهد شد... این مسایلی که مطرح کردم روند دیده شدن را سرعت می‌دهند و البته خیلی دلم می‌خواهد به نقطه‌ای برسم که دیده شدن یا دیده نشدن برایم اهمیتی نداشته باشد.


ادامۀ این گفتگو را اینجا بخوانید.


منتشر شده در ماهنامۀ نزدیک و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان