سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
۰۴
ارديبهشت

فکرش را نمی‌کردم که صبح یکی از روزهای بیست و شش سالگی که از خواب بیدار می‌شوم هم، همچنان جای غم‌هایی مثل غم‌های هجده-نوزده سالگی در دلم درد کند. انگار ما با غم‌های ذاتی‌مان زندگی می‌کنیم. غم با ما متولد می‌شود و در سلول‌هامان رخنه می‌کند و به همان اندازه که بزرگ می‌شویم، غم‌هامان با ما قد می‌کشند و سر به آسمان می‌سایند و حتی احمقانه‌ترین‌شان هم می‌تواند صبح یک روزِ زیبای اردیبهشتی که تمام آدم‌ها مست از عطر طبیعت باران‌خورده‌اند، دست از سر ما بر ندارد. غمی که نمی‌دانی از جنس چیست، اما می‌دانی که بهانه‌ای‌ست تا یک قطعه موسیقی بی‌کلام قدیمی گوش کنی و درست به همان معصومیت هجده سالگی‌ات اشک بریزی تا تسکین پیدا کنی... و احتمالا می‌توانی آرام شوی، اما این غم‌ها که قرار نیست هیچ‌وقت تمام شوند...


پ.ن: آن پنج نفر آدم خاموش، از بین یکصد و نود و چهار دنبال کنندۀ این بلاگ، که هستند؟ و از چه می ترسند؟

بعدا.ن: شدند چهار نفر :) تا شاید اثبات کنند که از هیچ چیز نمی ترسند ... ممنون شجاع! =)

  • المیرا شاهان
۲۷
فروردين

علت این که تنها و تنها بخشی از گذشته است که گاه و بیگاه دلتنگم می‌کند را در کدام کتاب روانشناسی می‌بایست پیدا کنم؟ حدفاصل بیست تا بیست و یک سالگی، چه در من گذشت که حتی یادآوری خاطرات و حال خوش آن روزها و رهایی محضم در آن آرامش کم‌نظیر، به شعفم می‌کشاند؟

کاش اسب روزگار این اندازه سریع و بی‌پروا نمی‌راند تا بتوانم دوباره از نو با شمایل و رهاییِ آن روزها زندگی کنم. دلم برای بیست سالگی، خیلی تنگ شده...

 

پ.ن: برای دومین سال، وبلاگم جزو برترین‌های بیان شد؛ خدا را شکر.

  • المیرا شاهان
۱۱
بهمن

اخیراً مشتریِ ویدئوهای TED شده‌ام؛ بد ندیدم که گاهی اوقات چکیده‌ای از آن‌ها را این‌جا بنویسم، شاید همه امکان تماشایش را نداشته باشند؛ اما احتمالا خواندن چکیدۀ آن به درد جامعۀ دل‌مرده و بی‌انگیزۀ این روزها خواهد خورد.


آدام گرنت، نویسنده و استاد مدرسه وارتون دانشگاه پنسیلوانیاست. گرنت تا امروز دو سخنرانی در تِد با موضوعات «عادت‌های عجیب اندیشمندان مبتکر» و «شما یک گیرنده هستید یا دهنده؟» داشته که به ترتیب بیش از هفت و سه میلیون بار دیده شده‌اند.

او در سخنرانیِ اول می‌گوید که همیشه الزاماً آن کسی که نخستین‌بار ایده‌ای را اجرا می‌کند، موفق‌ترین نیست و به شما این اطمینان را می‌دهد که اگر جزو اولین‌ها نیستید، می‌توانید دومین‌ها یا دهمین‌هایی باشید که از قبلی‌ها موفق‌ترند! مثل شرکت گوگل که توانسته در مقایسه با یاهو که خیلی پیش‌تر از او به دنیا معرفی شد، بهتر و هوشمندانه‌تر عمل کند. چرا که با علم به ضعف‌ها و اشکالات اولین‌ها، فرصت بیشتری برای «بهترین بودن» وجود دارد. به علاوه، تعلل کردن، باعث می‌شود که ایده‌های بهتر و خلاقانه‌تری به ذهنمان خطور کند و می‌شود این‌طور نتیجه گرفت که کسانی که از چندماه پیش از موعد کاری را آماده می‌کنند، در مقایسه با کسانی که تا آخرین لحظات دلهره‌ای به خودشان راه نمی‌دهند، نتیجۀ رضایت‌بخشی نمی‌گیرند.

گرنت در سخنرانی دوم، از شما می‌خواهد که دربارۀ خودتان فکر کنید؛ اینکه شخصیت شما گیرنده است یا دهنده. و اینطور می‌گوید که لازم نیست گاندی یا مادر ترزا باشید، بلکه می‌توانید انسانی باشید که در امور معمولی زندگی سخاوتمند و دهنده است؛ حتی بی که کسی از شما کمک بخواهد. او ضمن تحقیقات بسیار به این نکته دست یافته که طیف گسترده‌ای از افراد بین این دو دسته قرار دارند و می‌شود به آن‌ها گفت افراد سازگار، که معتقدند باید از همان دست که می‌دهند، پس بگیرند. گرنت بدترین عملکردها را متعلق به گروه دهنده‌ها می‌داند. اما معتقد است که موفقیت و ارتقای سازمان‌ها مدیون سخاوتِ دهنده‌هایی‌ست که گاهی جور دیگران را می‌کشند.

او در پایان این‌طور نتیجه می‌گیرد که اگر گیرنده‌ها را به سازمان راه ندهیم و دهنده‌ها را از فرسودگی حفظ کنیم تا آن‌ها در رسیدن به اهداف خود و کمک به دیگران راحت باشند، درواقع توانسته‌ایم تعریف افراد از موفقیت را تغییر دهیم، در این صورت موفقیت، به مشارکتِ بیشتر بستگی خواهد داشت، نه رقابتِ بیشتر. چرا که درست‌ترین راهِ موفقیت، کمک به موفقیت دیگران است؛ در این صورت است که بدبینی را نیز شکست داده‌ایم.

 TED

  • المیرا شاهان
۰۹
بهمن

این را یک ماه پیش نوشته بودم؛ اما گذاشته بودمش در کانال تلگرام. دلم خواست که اینجا هم باشد...


برای من که سفر را دوست دارم نور علی نور است اگر ثانیه‌ای از آن با ادبیات پیوند بخورد. از دیروز که فهمیدم مقصدمان رشت است، برنامه را جوری چیدم که قدری بیشتر لاهیجان بمانیم و برویم بقعۀ شیخ زاهد گیلانی؛ حقیقت این‌که من این آقای شیخ را اصلا نمی‌شناسم، اما در گورستانی که در گوشۀ این بقعه هست، سالیان درازی‌ست که آشنای من خفته... کسی که من روزها با جملات استعاره‌خوی و تشبیهات خواستنی‌اش زیسته‌ام.

بیژن نجدی عزیز من، بی‌اتاقک و طاق و تشریفاتی از این دست، کنار سیده بلقیس سلیمانی و عارف هم‌آور آرمیده بود؛ بی نشانۀ آشکار! اما به‌محضی‌که ایستادم در میانۀ گورستان تا چشم تیز کنم و نامش را بین آن‌همه مستطیل سنگی بیابم، آهسته صدایم زد و دیدم پیش پایش ایستاده‌ام و این‌بار او برای هزارمین بار مؤمنم کرد که اغلب، این مردگان‌اند که ما را به ملاقات فرا می‌خوانند و صدامان می‌زنند...

سال‌ها گذشته از آن روز که دستی روی سنگ سیاهی در گورستان انتهای خیابان شیخ زاهد لاهیجان، جملات آغازین کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» را حک کرد و شاید نمی‌دانست این جملات از دل وصیت‌نامۀ یک معلمِ نویسندۀ شاعر انتخاب شده‌اند:

«و می‌بخشم به پرندگان/ رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها/ به یوزپلنگانی که با من دویده‌اند/ غار و قندیل‌های آهک و تنهایی/ و بوی باغچه را/ به فصل‌هایی که می‌آیند/ بعد از من.»

استاد عزیز!

بعد از تو، تمام فصل‌ها، بوی باغچۀ خانه‌ات را می‌دهند، بوی دلتنگی...

  • المیرا شاهان
۰۷
بهمن

بعد از ماه‌ها رفتم تا ببینمش؛ کادوی ساده‌ای برایش خریدم که بعد از جشن، دست خالی نروم خانۀ عروس. او اما حسابی تدارک دیده بود و قرمه‌سبزیِ خوش‌طعم جا افتاده‌ای بار گذاشت. تمام روز حرف زدیم و توانستم کنارش اشک بریزم و از روزهایی که بر من رفته بود برایش بگویم و او به‌تمامی گوش بود برای شنیدن...

قبل از خداحافظی، از او خواستم به رسم قدیم پیانو بنوازد و با هم بخوانیم. بهانه آورد که سازم کوک نیست و بین سی‌دی‌هایش به دنبال پیانونوازی کسی گشت. به عادت معهود گوشی‌ام را گذاشتم در حال رکورد و هم‌خوانی و بعد خداحافظی...

قفل فرمان را که باز می‌کردم، یادم افتاد گوشی‌ام را جا گذاشته‌ام. سریع رفتم که تحویلش بگیرم، با خنده گفت: یادت رفته بود رکوردر را هم قطع کنی و تمام خداحافظی‌مان هم ضبط شده. آخرش را گوش نکن...

چندروز پیش که داشتم صداهای اضافی را از گوشی پاک می‌کردم بر خوردم به «هم‌خوانی در خانۀ یاسمن». شیطان رفت توی جلدم که بروم آخرش را گوش کنم. او بعد از خداحافظی، کادویم را عجولانه باز کرده بود و قربان‌صدقه‌ام رفته بود و من را «با سلیقۀ من!» خطاب کرده بود. بعد هم یک‌دفعه چشمش افتاد به گوشی من و فریاد ‌زد و فقط گفت: «وای! گوشیشو جا گذاشت! حالا چطوری بهش بگم؟ چطوری برسونم به دستش؟». بعد هم صدای فشردن کلید استاپ.

کلمات ما بعد از خداحافظی چه هستند؟

ما بعد از خداحافظی دربارۀ هم چه می‌گوییم؟ چقدر زبان و دل یکی هستیم و صادقیم؟ چقدر از دیدن هم خوشحال می‌شویم و خودمانیم، نه در لباس تظاهر؟

چقدر رفیقیم و واقعی؟

من یکی از واقعی‌ترین‌های عالم را در کنارم دارم. دوست واقعی شما چه کسی‌ست؟

چه خوب است که کائنات تمام کلماتمان را می‌شنوند...

  • المیرا شاهان
۱۸
دی

پونه نیکوی

نخستین‌بار که «6410 روز تنهایی» را روی میز غرفۀ انتشارات شهرستان ادب در نمایشگاه کتاب تهران دیدم که داغ و تر و تازه از زیر چاپ، مستقیماً به نمایشگاه آورده بودندش، با خود فکر کردم 6410 روز یعنی چه؟ حتی بی که تورّقی کنم، در ذهنم شروع کردم به محاسبه و حلّ این معما و تقسیم این عدد به 365 روز سال. می‌خواستم بدانم این همه روز، به هیأت چند سال و چند ماه و چند روز در می‌آید؟ دیدم قصّه، قصّۀ یکی‌دو سال نیست؛ 6410 روز یعنی چیزی نزدیک به هفده هیجده سال! رقم قابل توجهی بود؛ اگر این همه سال تنهایی، متعلّق به «پونه نیکوی»، شاعر سی و دو سالۀ این مجموعه باشد هم، رقم قابل توجهی‌ست ... کافی بود اندازۀ بیست و دو-سه صفحه صبوری کنم تا برسم به نهمین غزل و بریده‌ای از یک مصاحبه:

«می‌دونید 6410 روز اسارت یعنی چی؟ کاش من و شما هم حدّاقل یک روز یا فقط یک ساعت اسیر بودیم، آن هم نه در عراق، بلکه توی چهاردیواری شهرمون، خونه‌مون... تا می‌فهمیدیم، این‌که یه آدمی توی سن جوانی و حدود یک سال بعد از ازدواج، با داشتن یه پسر 4 ماهه می‌ره از وطن و ناموس ما دفاع کنه و 6410 روز اسیر می‌شه، یعنی چی؟ 18 سال حسرت نوشیدن جرعه‌ای آب خنک و یک لقمه نان... ».

و این‌ها را همسر شهید سرلشگرِ آزاده، حسین لشگری گفته بود و وجه تسمیۀ این کتاب شد. پونه نیکوی هم زیباترین غزل این مجموعه را تقدیمِ او کرده:

جایی برای حرف نمی‌ماند وقتی که بی‌قراری و دلتنگی

وقتی میان خانۀ خود با جنگ بی‌وقفه سال‌هاست که می‌جنگی

گاهی به شکل آه می‌آید غم، گاهی به شکل گریه، زیاد و کم

عمری درآمده‌ست به هر شکلی، عمری درآمده‌ست به هر رنگی... (ص 23)

***

کم نخوانده و نشنیده‌ایم آثاری که برای سال‌های جنگ سروده‌اند. شاید بشود گفت بعد از خیلِ مجموعه‌شعرهای عاشقانه که هر ساله وارد بازار نشر می‌شوند، کتاب‌های شعر و داستانِ این حوزه بی‌شمارند. اگر مجموعه‌شعری هم به‌تمامی به این حوزه نپرداخته باشد، لااقل یکی‌دوتایی شعر مربوط به سال‌های دفاع در آن هست. بدون شک هم بخاطر حمایتی‌ست که از آثارِ مربوط به مقدس‌ترین سال‌های بعد از انقلاب می‌کنند و این خوب است؛ اما این همه سال حمایت از نوشته‌ها و سروده‌های پر تکرار با مضامین کلیشه‌ای برای چیست؟


ادامۀ این یادداشت را اینجا بخوانید.


پ.ن: عکس برای نمایشگاه کتاب تهران و غرفۀ شهرستان ادب و کار خودم است.


منتشر شده در روزنامۀ خراسان و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۲۳
آذر

یکی از فولدرهای لپ‌تاپ را اختصاص داده‌ام به آهنگ‌های عاشقانۀ سنتی؛ اگرچه دارد آرام‌آرام پر می‌شود و با حوصله. از عصر دارم تلاش می‌کنم که عاشقانه‌های شادِ سنتی را از عاشقانه‌های غمگین سنتی تفکیک کنم، اما نمی‌شود! مثلاً شاعری از روی عشق و شور و اشتیاق شعری سروده، اما آهنگ‌ساز آن را در دستگاه همایون ساخته. تا حدی که عاشقانه‌های شادِ شاعران هم، می‌تواند آدم را به ژرفنای اندوهِ عاشقانه‌های غمگینِ شاعران ببرد. این خود به‌تنهایی ضعف موسیقی سنتی ما نیست؟

  • المیرا شاهان
۲۲
آذر

خواب پلک‌هایم را چنگ می‌زند؛ اما نباید بخوابم. کارهای کنفرانسِ فردا صبح را انجام داده‌ام، غالب مهمان‌های شب شعر هفتۀ آینده را دعوت کرده‌ام، خریدهایم را گذاشته‌ام توی کمد، همه‌چیز روی برنامه است، همه‌چیز مرتب است، حتی حال نسبتاً رو‌به‌راهی دارم. اما یک جای کار می‌لنگد انگار؛ همین زمان را در دست نداشتن برای زندگی. دوباره برگشته‌ام به عصرِ حسرت‌ها! این‌که بعد از این ترم چه کارهایی را می‌خواهم انجام دهم و نکند به دو تئاترِ مورد علاقه‌ام نرسم و نکند برجم از خرجم یا شاید خرجم از برجم بیشتر باشد! آخر هم نفهمیدم کدامیک درست است... خرجِ بیشتر از برج یا برجِ بیشتر از خرج! احتمالا اولی.

گویی در این لحظه‌ها منتظر اتفاقی هستم. نمی‌ترسم. اصلا تا همین لحظه هم هیچ یادم نبود که کرج به اندازۀ سه ریشتر لرزیده و دور نیست روزی که زلزله کمر تهران را دوتا کند! نه ... این چیزها مهم نیست... پپرومیای کوچکم سه تا از پنج برگی که دارد رو به نابودی‌ست. پاییز ریخته به جانش انگار. مدام فکر می‌کنم جایش که سرد نبوده، به موقع آب نوشیده، نور کافی، حتی گفتگوهای دوتاییِ دوستانه با هم داشته‌ایم؛ پس چرا دارد روبرویم جان می‌دهد آرام؟

نه ... نقل این حرف ها نیست... همین بامداد چشمم افتاد به یک نوشتۀ سه خطی! دلم خواست کسی آن را خطاب به من نوشته باشد، اما نه! برای من نبود. نه آن‌که در آن جملات، حرف از چیزهای مرسوم روابط امروزی باشد، که روایتی بود از یک آدم. دلم خواست کسی بخش‌هایی از وجودم را که همانا باطن مرا نشان می‌دهد، همین‌قدر دقیق و واقعی ببیند و بنویسد. می‌پرسم از خودم که بی‌قراری‌ام به‌خاطر یک نوشتۀ ساده است؟ نه! نمی‌تواند همین‌قدر ساده و پیش پا افتاده باشد!

باید بخوابم ... زمان چه قاتل بی‌رحم و دغل‌بازی‌ست. گاهی دلم می‌خواهد تمام زندگی درست مثل این ساعت رومیزی ده دقیقه عقب‌تر بود! این همه پر شتاب نمی‌گذشت و می‌توانستم بیشتر زندگی کنم. مدام حس می‌کنم ساعت رومیزی ده دقیقه بیشتر زندگی را به حفره‌های ریه می‌کشد... افسوس که برای این حرف‌ها وقت مناسبی نیست. باید بخوابم. فردا حتما روز بهتری خواهد بود...

  • المیرا شاهان
۱۸
آذر

- قبول داری یه وقتا ندونستن بهتر از دونستنه؟

- آره. خیلی‌وقتا این‌جوری بهتره...

- مثلا اون‌وقتا که جایی نبودی و یه نفر از روی درست نشناختنت یه چیزی راجع بهت گفته، الانم خودش یادش رفته‌ها. اما یکی اومده به تو گفته که اون‌جور...

- اوهوم ... آدم دچار بی‌اعتمادی و خشم می‌شه.

- و حتی ترس... من از بعضی آدما می‌ترسم!

- شجاع باش و قوی، تا بوده همین بوده! به این چیزای کوچیک اهمیت نده؛ راه خودتو برو.

- کاش بتونم.

- می‌تونی.


پ.ن: من هم اسیر تلگرام شدم این روزها؛ بیشتر از اینکه به وبلاگ برسم، اونجام. البته با علاقمندی ها و نگاه خودم. اگر دوست داشتید کانال رو دنبال کنید.

telegram

  • المیرا شاهان
۱۳
آذر

- شده آرزو کنی، بعد ببینی آرزوی تو برای یکی دیگه برآورده شده؟

- یعنی چی؟

- یعنی یه چیزی رو خواستی، یکی دیگه هم خواسته، بعد به تو ندادنش، ولی به اون دادن.

- ... هوم.

- همه دارن به آرزوهای من می‌رسن، من ولی به آرزوهام نمی‌رسم...

  • المیرا شاهان