سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۲۷ مطلب با موضوع «یادداشت‌های مطبوعاتی» ثبت شده است

۲۳
تیر

لیلی آذر

در سال‌های اخیر، بازار نشر کتاب‌های شعر و داستان حسابی داغ بوده و هست. بعضی از ناشران به‌طور اختصاصی به انتشار مجموعه‌های شعر پرداخته‌اند و لقب «ناشر تخصصی کتاب‌های شعر» را به خود اختصاص داده‌اند و برخی مخلوطی از آثار نظم و نثر را به مخاطبان این دو حوزه ارائه کرده‌اند.

اما تمرکز ناشران بر یک حوزۀ خاص و تشویق شاعران جوان به انتشار مجموعه شعر، هر ساله کتاب‌های شعر بسیاری را وارد بازار کتاب می‌کند که برخی به سود شاعر و برخی موجب ضرر او می‌شوند؛ آن‌ها که از انتشار کتاب‌شان متضرر خواهند شد غالباً آن‌دسته از شاعران جوانی هستند که بنا به تعارفات معمول نشست‌ها و جلسات شعر، یا تعداد لایک و تشویق مخاطبانِ نه‌چندان ادیبِ فضای مجازی، هوای شاعر بودن برشان می‌دارد و در نخستین قدم و با چاپ اولین مجموعه شعر، شکست می‌خورند. این در حالی‌ست که اولین مجموعه شعرِ هر شاعر، به‌نوعی شناسنامۀ هنری و حاصل سال‌ها ذوق و تلاش او در سرایش است و بدون شک منتقدان این آثار نیز اغلب متوجه این نکته‌اند. بنابراین بخش زیادی از موفقیت یا عدم موفقیت شاعر به نخستین مجموعۀ او متکی‌ست؛ چنان‌چه گاهی اتفاق افتاده شاعری سال‌ها بعد از چاپ اولین مجموعه‌اش، تمام کتاب‌خانه‌ها و کتاب‌فروشی‌ها را برای جمع‌آوری نخستین اثر خود پیموده تا ردّی از کتابش بر جای نگذارد. در این اثنا، عده‌ای - که می‌شود از آن‌ها به عنوان مقلدان و سارقان ادبی یاد کرد - با رجوع به آثار شاعران کهن یا خارجی، مضامین اشعار آن‌ها را به سرقت می‌برند و بعضا خیال می‌کنند با بازسرایی آثار قدیمی یا دور از دست، کار ویژه و جسورانه‌ای انجام داده‌اند، و البته در این باره باید گفت که ماه هرگز پشت ابر نمی‌ماند.

با این حال نمی‌توان منکر تاثیر تبلیغات در فروش و جلب توجه یک اثر در بین مخاطبان ادبیات شد؛ چه بسیار آثارِ به اصطلاح زرد و کم‌ارزشی که با روح هنر و ادبیات بیگانه‌اند و گاهی به خاطر روابط دوستانۀ شاعران با یکدیگر و معرفی‌های نابهجا یا حتی به دلیل جذابیت‌های کاذب خودِ مجموعه شعر، مورد توجه قرار می‌گیرند و سلیقۀ مخاطب را تا حد پایینی تنزل می‌دهند. دوستداران شعر نیز که ممکن است با ویژگی‌های یک اثر ادبیِ فاخر ناآشنا باشند، در معرض مفاهیم مبتذل و سطح پایینی قرار می‌گیرند که به‌راستی نمی‌توان آن‌ها را ذیل عنوان شعر قرار داد.


ادامۀ این یادداشت را اینجا بخوانید.


منتشر شده در ماهنامۀ نزدیک و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۱۸
دی

پونه نیکوی

نخستین‌بار که «6410 روز تنهایی» را روی میز غرفۀ انتشارات شهرستان ادب در نمایشگاه کتاب تهران دیدم که داغ و تر و تازه از زیر چاپ، مستقیماً به نمایشگاه آورده بودندش، با خود فکر کردم 6410 روز یعنی چه؟ حتی بی که تورّقی کنم، در ذهنم شروع کردم به محاسبه و حلّ این معما و تقسیم این عدد به 365 روز سال. می‌خواستم بدانم این همه روز، به هیأت چند سال و چند ماه و چند روز در می‌آید؟ دیدم قصّه، قصّۀ یکی‌دو سال نیست؛ 6410 روز یعنی چیزی نزدیک به هفده هیجده سال! رقم قابل توجهی بود؛ اگر این همه سال تنهایی، متعلّق به «پونه نیکوی»، شاعر سی و دو سالۀ این مجموعه باشد هم، رقم قابل توجهی‌ست ... کافی بود اندازۀ بیست و دو-سه صفحه صبوری کنم تا برسم به نهمین غزل و بریده‌ای از یک مصاحبه:

«می‌دونید 6410 روز اسارت یعنی چی؟ کاش من و شما هم حدّاقل یک روز یا فقط یک ساعت اسیر بودیم، آن هم نه در عراق، بلکه توی چهاردیواری شهرمون، خونه‌مون... تا می‌فهمیدیم، این‌که یه آدمی توی سن جوانی و حدود یک سال بعد از ازدواج، با داشتن یه پسر 4 ماهه می‌ره از وطن و ناموس ما دفاع کنه و 6410 روز اسیر می‌شه، یعنی چی؟ 18 سال حسرت نوشیدن جرعه‌ای آب خنک و یک لقمه نان... ».

و این‌ها را همسر شهید سرلشگرِ آزاده، حسین لشگری گفته بود و وجه تسمیۀ این کتاب شد. پونه نیکوی هم زیباترین غزل این مجموعه را تقدیمِ او کرده:

جایی برای حرف نمی‌ماند وقتی که بی‌قراری و دلتنگی

وقتی میان خانۀ خود با جنگ بی‌وقفه سال‌هاست که می‌جنگی

گاهی به شکل آه می‌آید غم، گاهی به شکل گریه، زیاد و کم

عمری درآمده‌ست به هر شکلی، عمری درآمده‌ست به هر رنگی... (ص 23)

***

کم نخوانده و نشنیده‌ایم آثاری که برای سال‌های جنگ سروده‌اند. شاید بشود گفت بعد از خیلِ مجموعه‌شعرهای عاشقانه که هر ساله وارد بازار نشر می‌شوند، کتاب‌های شعر و داستانِ این حوزه بی‌شمارند. اگر مجموعه‌شعری هم به‌تمامی به این حوزه نپرداخته باشد، لااقل یکی‌دوتایی شعر مربوط به سال‌های دفاع در آن هست. بدون شک هم بخاطر حمایتی‌ست که از آثارِ مربوط به مقدس‌ترین سال‌های بعد از انقلاب می‌کنند و این خوب است؛ اما این همه سال حمایت از نوشته‌ها و سروده‌های پر تکرار با مضامین کلیشه‌ای برای چیست؟


ادامۀ این یادداشت را اینجا بخوانید.


پ.ن: عکس برای نمایشگاه کتاب تهران و غرفۀ شهرستان ادب و کار خودم است.


منتشر شده در روزنامۀ خراسان و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۱۲
شهریور

تصور کنید مخلوقِ برتر از انسانی وجود داشت؛ ما را در اتاقی شیشه‌ای حبس می‌کرد، آب و نانمان می‌داد و نیازهای اولیۀ زندگی‌مان تأمین بود. بعد روزانه تعدادی مخلوق برتر از انسانِ دیگر پیدا می‌شدند و برای دیدن ما و تفریح دوستانه، پول می‌دادند و می‌نشستند به تماشای پزشک و مهندس و معلم و غیره. چه حالی می‌شدیم؟ در این شرایط، مهم نبود ابعاد این اتاق چقدر باشد، مهم این بود که در قفسی شیشه‌ای محبوس بودیم و وسیلۀ «تفریح» مشتی غریبه که از دنیای ما چیزی نمی‌فهمیدند! ما غصه‌دارِ آزادی سلب شده‌مان بودیم. غصه‌دارِ در بند کشیده شدن...

«باغ وحش»، توصیف همان قفسی‌ست که ما ساخته‌ایم؛ اما برای حیوانات. و تلخی زندگی در قفس وقتی قابل درک است که حجم اندوهِ حاصل از زیستن در آن را بفهمیم. شاعر اما از همان ابتدا دست ما را می‌گیرد و با نگاهی نو و خلاقانه از کنار قفس‌های در هم آمیخته عبورمان می‌دهد تا حقیقت را لمس کنیم. اندوهی مثل سنگ زدن سرخوشانۀ چند کودک به سنگ‌پشتی که هم آب و هم غذا برایش فراهم است، اما می‌داند که هرچه با قدم‌های آرام و آهسته‌اش پیش برود، راه به جایی نخواهد برد:

«این همه آب

غذا

و بازی آورده‌اند برایش

چه بسا قفس هم

بارها تا صبح باز مانده باشد

اما انگار بی‌هدف‌تر از آن است که در بند چیزی باشد

بزرگ‌ترها صحبت‌شان گل انداخته است

بچه‌ها بازی‌شان...

سنگ می‌زنند

سنگ‌پشت

تکانی می‌خورد

در خودش

در احمقانه‌ترین شکل ممکن

از نگاه آدم‌ها

فرو می‌رود

و درد می‌کشد.»

و این نخستین سوگنامۀ این کتاب است...

ادامۀ این یادداشت را اینجا بخوانید.


منتشر شده در خبرگزاری تسنیم و سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۰۹
مرداد

«هم‌قفسان» عنوان چهارمین مجموعه‌شعر «مژگان عباسلو»ست که اردیبهشت امسال همزمان با روزهای سی‌اُمین نمایشگاه کتاب منتشر شد و در بردارندۀ 34 غزل با مضامین عاشقانه، اجتماعی و آیینی‌ست.

آن‌چه بیش از هر چیز در شعرهای عباسلو به چشم می‌آید، عاطفه و زنانگی اوست که در خلال تصاویری بکر و خلاقانه به مخاطب ارائه می‌شوند؛ مثل سومین غزل از «هم‌قفسان» که عشق را عنصری مشترک در روح همۀ زنان عالم هستی معرفی می‌کند:

چه فرق می‌کند عذرا و لیلی و شیرین

که او حکایت یک روح در هزار تن است

یا

کسی که کار جهان لنگ می‌زند بی او

فرشته نیست، پری نیست، حور نیست، زن است!

 

او عشق را، حقیقتِ محترمی می‌داند و خطاب به آن‌ها که این حقیقت را مورد بی‌مهری قرار می‌دهند به طعنه می‌گوید:

عشق در این عصر پر نفرت کلاه تازه‌ای‌ست

تا که بگذارند برخی، عده‌ای برداشتند

 

نگاه شاعرانه و عاطفی این شاعر به پدیده‌ها در تمام غزل‌ها با او همراه است و عباسلو با زبانی سهل و ممتنع در جای‌جای کتاب با لطافت هرچه تمام‌تر، آن‌چه در خیال دارد به قامت شعر می‌نشاند...


برای خواندن ادامۀ مطلب به اینجا بروید.


منتشر شده در سایت شهرستان ادب
  • المیرا شاهان
۲۸
خرداد

مرز ما عشق است

در زمانه‌ای که کم نیستند آن دسته از شاعرانی که محض شهرت و محبوبیت، به جای شعر «سرودن»، شعر «می‌سازند» و به غم‌انگیزترین وجه ممکن کلماتی چند گرد می‌آورند و نظمی تهی از نگاه شاعرانه و تخیل و عواطفی شگرف می‌پرورند (و البته مصداقِ آیۀ شریف «وَ إنَّهُم یَقولونَ ما لا یَفعَلون*»اند)، شگفت‌انگیز است که به مجموعه‌ای از ابیات بر بخوریم که بعضاً روضۀ مکتوب‌اند و آدمی را به هیجان می‌آورند و بر سوز دل می‌افزایند. چنان‌که گویی صفحه‌ها در دست خواننده گُر می‌گیرند و به تب‌وتاب‌اش می‌کشانند...

پس بی‌راه نیست که مجموعه‌شعری بتواند در نخستین روزهای انتشارش، به چاپ دوم برسد و مورد اقبال مخاطبان شعر واقع شود. باید واژه‌ها با حرف و سخنی ورای گفته‌های معمول درآمیخته باشند تا مخاطب را به شیفتگی و شوق برسانند. و «مرز ما عشق است» به‌راستی لایق این حجم از اقبال و توجه، در نخستین روزهای انتشارش بود. مجموعه‌ای که اشعار عاشقانه و آیینیِ شاعرِ جوان، «سیدمحمدمهدی شفیعی» را در دل دارند که در دو قالب غزل و رباعی جمع شده‌اند.

شاعر «مرز ما عشق است» بی‌شک از چشمۀ دانش و آگاهی و حقایق توشه برداشته و آن‌ها را بر جان واژگانش ریخته که این اندازه خوش سروده است. برای همین هم هست که وقتی از سیدالشهدا(ع) حرف می‌زند، از تکرار رمیده و تصویر سر بریده و لب عطشان را به نظم در نیاورده است، بلکه از جان برای جانان سروده که هر جانِ شیفته و مشتاقی را هوایی کربلای حسین(ع) می‌کند:

... تفصیل بندبند مصیبت نمی‌کنیم

انگشترت... ز شرح اشارات بگذریم

یک خط برای روضۀ گودال کافی است:

زینب چه دید وقت ملاقات؟ بگذریم ... (ص 55)

  • المیرا شاهان
۰۵
خرداد

ریختن نور روی شاخه‌های پایین - سیداکبر میرجعفری

اگرچه به‌قول فروغ فرخزاد شرح‌حال‌نویسی به آن صورت که ما از اتفاقات معمول زندگی مثل زمین خوردن دوران کودکی، عاشق شدن روزهای جوانی، ازدواج و ... بنویسیم، نمی‌تواند خیلی برای آدم‌های دیگر فایده و لذتی به دنبال داشته باشد*، اما بعضی اتفاقات و خاطرات هستند که بازگویی، یادآوری و حتی شنیدنشان برای بسیاری از افراد خوشایند و مطلوب است؛ مثل وقت‌هایی که در شب‌نشینی‌ها، دید و بازدیدها یا ملاقات‌های دوستانه، دربارۀ ویژگی خاص پیرزن همسایه، رفتار یک رانندۀ تاکسی یا حتی خاطرۀ حضور در کنار اشخاصی که دیگر در بین ما نیستند، مثل شهدا، صحبت می‌کنیم و هر یک می‌تواند توأم با درس یا نکتۀ نغز و شیرینی باشد. چنان که گویی «سید اکبر میرجعفری» هم در کتاب «ریختن نور روی شاخه‌های پایین» مهمان خانۀ ماست و برای ما خاطرات کوتاهی از زندگی چهل و اندی ساله‌اش تعریف می‌کند و معتقد است که: «... زندگی من و شما لحظه‌هایی دارد که دیگران از تماشای آن حظ می‌برند... » و به گفتۀ او آن‌چه در این مجموعه می‌خوانیم، ماحصل دیده‌های اوست، و نه شنیده‌هایش.

میرجعفری این «زندگی نوشت» را در پنج فصل نوشته است. کتاب با فصلِ «آبادی» و از روزهای کودکی او و خانه‌ای در معین‌آبادِ زواره واقع در شهرستان اردستانِ استان اصفهان آغاز می‌شود. خانه‌ای در حاشیۀ کویری کم‌آب با طوفان‌های بنیان‌کن و ریگ‌های روان، و زیستِ نویسنده‌ای که کودکی‌اش با آخرین رمق‌های قنات مصادف شده بود و حال از خود می‌پرسد: «قنات در کویر با چه چیز در بدن ما شبیه است؟ خون؟ نَفَس؟ روح؟ کدام‌یک از این‌ها وقتی دستکاری می‌شوند، ما ظاهرا زنده‌ایم اما جور دیگری شده‌ایم؟» و بعد روزهای طاقت فرسای زندگی در کویر، آن‌ها را از روستای کوچکشان به شهر میکشاند و خانۀ چهارصفۀ کویری آن‌ها به بهای هزار تومان به فروش می‌رسد و فصل دوم زندگی میرجعفری در شهر «قم» آغاز می‌شود.

  • المیرا شاهان
۲۷
فروردين

به جرات می‌توان گفت که یکی از بی‌نظیرترین کتاب‌هایی که هرکس می‌تواند در تمام عمر بخواند، کتاب «صد سال تنهایی»ست! کتابی که در سال 1982 جایزۀ نوبل ادبیات به آن تقدیم شد و صد سال از زندگی خانواده‌ای در روستای «ماکوندو» را به تصویر می‌کشد، ضمن توصیف خیلِ شخصیت‌هایی که هر یک، هوشمندانه و با مهارتی وصف‌ناپذیر، از انگشتانِ توانمند «گابریل گارسیا مارکز» تولد یافته‌اند.

«صد سال تنهایی»، روایتی از صد سال «تنهایی» است که خانوادۀ بوئندیا نسل در نسل، آن را بر دوش می‌کشند. این خانواده با ازدواج «خوزه آرکاردیو بوئندیا» و «اورسولا ایگوآران» پدید می‌آید که با یکدیگر نسبت دخترخاله-پسرخاله دارند و همواره به خاطر ازدواجشان با یکدیگر ترس این را دارند که فرزندی ناقص‌الخلقه از ایشان متولد شود، حتی ترسِ به دنیا آمدن فرزندی که دم خوک در پشتش است.*

طبق پیش‌بینی شخص پیشگویی به نام «ملکیادس»، این خانواده بالاخره یک روز خواهند دید که «نخستینِ آن‌ها را به درختی بستند و آخرینِ آن‌ها، خوراک مورچه‌ها خواهد شد». این پیش‌گو، یکی از جماعت کولی‌هایی‌ست که در ماه مارس به ماکوندو می‌آیند. او هربار چیز تازه‌ای برای عرضه دارد و در بساطش، هر آن‌چه از نسترآداموس، پیش‌گوی قرن شانزدهم میلادی، بر جا مانده است نیز پیدا می‌شود، و همچنین اختراعاتی نظیر آهنربا، تلسکوپ، ذره‌بین و حتی یخ! 

  • المیرا شاهان
۲۴
بهمن

جشن یگانگی

پیش از آن‌که در بهار سالی که گذشت، «جشن یگانگی» از سوی انتشارات شهرستان ادب به بازار کتاب روانه شود، از مصطفی محدثی‌خراسانی کتاب‌هایی همچون «شاعران پروازی»، «هزار مرتبه خورشید»، «طنین کوه»، «سلوک باران» و «سکر سماع» به چاپ رسیده بود.

مصطفی محدثی‌خراسانی، متولد نخستین روزِ ماه پایانی پاییزِ سال چهل، در شهرستان طایبادِ استان خراسان جنوبیست و مدرک کارشناسی‌اش را در رشتۀ ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی مشهد اخذ کرده است. او از شاعران دغدغه‌مندی ست که باورهایش را در قامت شعرهایش به تصویر می‌کشد و در شعرهای او، مضامین عرفانی، اجتماعی، آیینی و عاشقانه به چشم می‌خورند.

مجموعه‌شعر «جشن یگانگی»، در بردارندۀ شعرهای سال‌های 90 تا 94 محدثی‌خراسانی‌ست و 60% از اشعار این کتابِ 184 صفحه‌ای، متعلق به این سال‌هاست. مابقی، اشعار گزیده‌ای از آثار قبلی شاعرند که در این مجموعه تجدید چاپ شده‌اند. شاعرِ این مجموعه، بیشتر در قالب کلاسیک شعر سروده است که بیش از نیمی از آن‌ها غزل و پس از آن رباعی، اخوانیه، دو بیتی، مثنوی و ترانه هستند.

از نکات قابل توجه در این کتاب، نامگذاری برای شعرهاست. اتفاقی که شاید کمتر شاعری به آن توجه لازم را مبذول دارد. «نام» شعر، به‌عنوان بخشی از شعر و چکید‌ه‌ای از حرفی‌ست که شاعر به مخاطب ارائه می‌کند که این روزها در بسیاری از مجموعه‌های شعر نادیده گرفته می‌شود و شاعران تنها به شماره‌گذاری اشعار بسنده می‌کنند. نکتۀ دیگر تقدیم برخی از اشعار به اشخاص است؛ کسانی مثل سید شهیدان اهل قلم، شهید آوینی، و یوسف‌علی میرشکاک، مجید مجیدی و همچنین جانبازان روشن‌دل. این تقدیم شعرها، جدای از فصل اخوانیه‌ای‌ست که محدثی‌خراسانی ضمیمۀ کتاب خود کرده است؛ یعنی اتفاقی که باز هم دغدغۀ تعداد کمی از شاعران معاصر است. این اخوانیه‌ها به شاعران بزرگواری از جمله زنده‌یاد قیصر امین‌پور، روان‌شاد سید حسن حسینی، مرحوم عباس مشفق کاشانی، و اساتیدی همچون محمدرضا شفیعی کدکنی، محمدعلی بهمنی و علیرضا قزوه تقدیم شده است.

  • المیرا شاهان
۲۱
بهمن

کتاب شب های روشن

نخستین داستانی که از داستایفسکی خواندم، «شب‌های روشن» بود. در سال‌های نخستین جوانی که هر کسی شاید چنین قصه‌های خیال‌انگیز و عاشقانه‌ای را دوست داشته باشد. شب‌های روشن یا شب‌های سپید، همان شب‌های بخصوصِ سن پطرزبورگ است که به خاطر وضعیت جغرافیایی آن ناحیه، تا صبح آسمانی سپید در دل دارد. آسمانی که تنها در شب‌های تابستانی به شهر نور و روشنا می‌پاشد و بدون شک جان می‌دهد برای شرحِ خیال‌پردازی‌های جوان بیست و شش سالۀ صد و پنجاه سال پیش که نویسنده به خوبی در قالب او فرو رفته و از زبان او روایت می‌کند. شاید هم آن جوانِ تنهای شب‌گرد، خودِ جوانیِ داستایفسکی در میانۀ قرن نوزدهم باشد.

به هر روی، او هیچ دوستی ندارد و آن‌ها که برای اولین بار و البته آخرین بار مهمانش می‌شوند، در خانه‌اش خوشحال نیستند، حتی شوخ طبع‌ترین و با نمک‌ترین مردمان هم، در مهمانی خانۀ این جوان بهشان خوش نمی‌گذرد! نه این که میزبان، آن‌ها را به عمد برنجاند و آزارشان دهد، که میزبان نمی‌داند چگونه باید با مهمانان خود سر صحبت را باز کند و از آن‌ها به خوبی پذیرایی کند تا توی ذوقشان نخورد. به همین خاطر است که بیشتر از آنکه دوستی در کنار خود داشته باشد، دست «خیالاتش» را می‌گیرد و در دل خیابان‌ها فرو می‌رود و از هر آدمی قصه‌ای می‌سازد، حتی خانه‌های شهر و اشیای بی‌جان هم در خیالش با او گپ می‌زنند و چاق سلامتی می‌کنند. اما او تنهاست. به واقع تنهاست. و این تنهایی با نگاه کردنِ به دیگران شاید به سختی تا نیمه پر شود. او همراه با اندوه رهگذرانِ شهر، غمگین می‌شود و از شادی آن‌ها دل‌خوش. اگر شبی یکی از آن‌ها را بین پیاده‌روی‌ها نبیند، نگرانی به دلش راه می‌یابد. این تنهایی بی‌انتها، به او می‌باوراند که سفر یک روزۀ مردمان به ییلاقی که دو ساعت با شهر فاصله دارد، گاهی برای دور شدن از اوست. پنداری همه با رفتنشان دارند از او فرار میکنند ...

آن شبی که دختر گریانی را که به نرده‌های کنار آبراه تکیه کرده می‌بیند، قفل این تنهایی و بی‌همزبانی شکسته می‌شود، و دقایقی بعد، اوست که مضطرب و لرزان در کنار دختری که همیشه در رویاها و خیالات و خواب‌هایش با او همراه بود، گام بر می‌دارد. در حالی که لحظاتی قبل دخترِ بی‌نوا را از دام رهگذری صیّاد خو، نجات می‌دهد. جوان در تمام لحظاتی که حرف‌هایش را به جان واژه‌ها می‌ریزد، می‌ترسد که حرف اشتباهی بزند و دختر را برنجاند، برای آن که نابلدی‌اش در مواجهه با دخترها را باور دارد.

  • المیرا شاهان
۳۰
آذر

شب یلدا یا شب چلّه، به جشن عروسیِ پاییز و زمستان می‌ماند؛ شب پیوند نوعروسی که زمستان می‌خوانندش با پاییزی که با کت و شلوار قهوه‌ای، خستگی از تن می‌روبد و به استقبال سپیدی می‌رود. یلدا در ادبیات ما، بیشتر با «انتظار» قرابت دارد. انتظاری که به اندازۀ یلدا کش می‌آید و پاری‌وقت‌ها خیال سر رسیدنش نیست. در پاره‌ای از اشعار هم، سیاهی و بلندی شب یلدا به گیسوی یار تشبیه شده. به هر روی، یلدا را قدر دانستیم و تک‌بیت‌هایی از شاعران کهن را فراخواندیم تا با نگاهی ژرف، در آینۀ شاعران کهن، به «یلدا» بنگریم.

 

هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک

کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود

(خواجوی کرمانی)

.

تا در سر زلفش نکنی جان گرامی

پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد

(خواجوی کرمانی)

.

شب یلداست هر تاری ز مویت، وین عجب کاری

که من روزی نمی‌بینم، خود این شب‌های یلدا را

(سلمان ساوجی)

.

بر من و یاران شب یلدا گذشت

بس که ز زلف تو سخن رفت دوش

(قاآنی)

.

بس درازستی ای شب یلدا

لیک با زلف دوست کوتاهی

(قاآنی)

  • المیرا شاهان