سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۳۰ مطلب با موضوع «یادداشت‌های مطبوعاتی» ثبت شده است

۲۰
مهر

حافظ شیرازی

می گوید: «خاله؟ یه فال ازم می‌خری؟» و جوری سرش را کج می‌کند و به چشم‌هایت زل می‌زند که گاهی وقت‌ها نمی‌شود دست رد به سینه‌اش زد و بی‌خیالِ نگاه و خواهش کودکانه‌اش شد. بعد، اسکناسی سبز تقدیمش می‌کنی و او فال‌های سبز، نارنجی، بنفش و صورتی را روبرویت می‌گیرد تا انتخاب کنی. بعد از نیت با چشم‌هایی بسته و «بسم الله»گویان یکی از فال‌ها را بر می‌داری و شروع می‌کنی به خواندن. این اتفاقی‌ست که می‌تواند خیلی جاها رخ دهد؛ در اتوبوس و مترو یا خیابان‌های شلوغِ پر از آدم. و گویای این نکته است که فال حافظ خواه ناخواه با زندگی ما گره خورده و این، اتفاق کمی نیست.

با این‌که برخلاف قرون گذشته که گاهی نسخه‌های حافظ جز در خانه‌های طبقۀ متوسطِ رو به بالا یافت نمی‌شد، این روزها غزل‌های حافظِ شیراز به یک اشاره، قابل دستیابی‌ست. کافی‌ست ورای خرید دیوان او از کتابفروشی‌ها که از هر نسخه‌ای، جلدهای متنوعی را ارائه می‌کنند، به اینترنت و فضای مجازی متصل شویم و با جستجو در سایت‌ها یا نصب اپلیکیشن‌هایی روی گوشیِ همراه، برای همیشه شعرهای حافظ را با خود به همراه داشته باشیم.

 

تو کاشف هر رازی، ما طالب یک فالیم

اما قصۀ تفأل به غزل‌های او و فالِ حافظ کمی متفاوت است. تاریخچۀ نخستین تفأل زدن به دیوان او را به زمان خاک‌سپاری‌اش نسبت می‌دهند. ادوارد براون، مستشرق نامی، در جلد سوم کتاب «تاریخ ادبیات ایران» این‌طور آورده: اولین فال متعلق به زمانی‌ست که موافقان و مخالفان حافظ، پای جنازه‌اش ایستاده بودند و مخالفان، نماز خواندن بر جنازه و آداب کفن و دفن مسلمانی را برای او که در زمانِ حیات از می‌گُساری و ساقی و شراب سروده بود، جایز نمی‌دانستند. کما اینکه مریدانِ حافظ، او را فردی مؤمن به خداوند و مسلمان می‌خواندند. به‌همین خاطر تفألی زدند به دیوان او و منابع تاریخی بیت مشهورِ «قدم دریغ مدار از جنازۀ حافظ/ که گرچه غرق گناه است، می‌رود به بهشت» را روایت کرده‌اند که پاسخی دندان‌شکن به مخالفانِ او داد. اگرچه در تاریخ ادبیات ادوارد براون این شعر آمده: «ﻋﯿﺐ ﺭﻧﺪﺍﻥ ﻣﮑﻦ ﺍﯼ ﺯﺍﻫﺪ ﭘﺎﮐﯿﺰه ﺳﺮﺷﺖ/ ﮐﻪ ﮔﻨﺎه ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻧﻮﺷﺖ/ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﻧﯿﮑﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﺪ ﺗﻮ ﺑﺮﻭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎش/ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﺩﺭﻭﺩ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﮐﺎﺭ که ﮐﺸﺖ».

بعد از آن بود که آهسته‌آهسته تفأل به دیوانِ حافظ در زندگی مردم رواج پیدا کرد و از سال‌ها پیش همین که شب یلدا، چهارشنبه‌سوری، نوروز یا جشن‌های دیگر می‌رسید، وقت آن بود که دیوان او بین دست‌های شخصِ بزرگِ خانواده بنشیند و هرکس با ارادت قلبی و خلوص نیت، تحفه‌ای از حافظ بگیرد. اما سؤال این‌جاست که چه‌چیزی در شعرهای حافظ هست که این احترام و ارادت را موجب می‌شود؟ چرا از بین شاعرانی که از نام و شهرتی مانند حافظ برخوردارند، تنها دیوانِ حافظ است که با مناسبات ما عجین است؟

  • المیرا شاهان
۱۵
مهر

سهراب سپهری

«من کاشی‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نیست. مادرم می‌داند که من روز چهاردهم مهر (6 اکتبر) به دنیا آمده‌ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را می‌شنیده است... ».

این‌ها، جملاتِ آغازین کتابِ «هنوز در سفرم»، مجموعه‌ای از شعرها و یادداشت‌های منتشر نشدۀ سهراب سپهری‌ست (1359-1307) که برخلاف بسیاری از منابع موجود، روز تولد او را به خطِّ خود او، چهاردهم مهر معرفی می‌کند. شاعری که نقش‌ها را می‌سرود و زیباترین شعرهایش را بر تن بوم نقاشی، تصویر می‌کرد.

نوشتن از اویی که طبعی لطیف و روحی آرام داشت، ساده نیست. چرا که به اعتراف خودش: «به سراغ من اگر می‌آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من ...» و این تنهایی شاید، از هر چیزی در زندگی او ماندگارتر بود. تنهایی، مانند رفیقی دیر‌ینه با تمام لحظه‌های زندگی‌اش آمیخت. او شعرهایش را در سکوت و تنهاییِ «قریه چنار» و «تپه‌های سیلک» با آهنگ طبیعت و نغمۀ جیرجیرک‌ها می‌سرود. سهراب، پرنده بود و پرنده‌ها را خوب شنیده و دیده بود. در کوه و صحراهای شهرِ خودش دنبال پرنده‌ها می‌رفت و حسرتِ پرواز، تیزی و شدّتِ حیاتِ پرنده، با او کاری کرد که پرندگی را بلد باشد. به همین خاطر، یک روز تابلوی «آواز هندسی پرنده» را نقاشی کرد و در دفتر خاطراتش نوشت: «پرنده: تنها وجودی که مرا حسود می‌کند؛ ای عبور ظریف، بال را معنی کن، تا پر هوش من از حسادت بسوزد».

او آهنگ و رنگ را به‌هم پیوند زد و اقرار کرد که «گاه، صدایی که به گوش می‌رسد، انگیزه‌ای نزدیک برای رنگ‌پذیری دارد. باد می‌پیچد. و برگ‌های خزانی را می‌پیماید. بنگرید، پیش روی ما جنبشی (تلاطمی) است از رنگ»* و کوشید که موسیقی را به نقاشی‌هایش وارد کند. طوری که هر تماشاگری، آهنگی که او با قلمش نقاشی کرده را بشنود.

  • المیرا شاهان
۰۱
مهر

حسین منزوی

با چشم کهربایی کم رنگش

                        کاهل‌وار

همزادِ من

ـ اسب کهر ـ

            به باغ

                        درآمد

از شیهه‌اش که انگار

تشویش‌های اسطوره را

با اضطراب عصر

                        می‌آمیخت

وحشت

در دودمان درختان

                        افتاد

و برگ‌ها

            تمام

                      فرو

                        ریختند

 *

شاید

اگر

            درختی بودم

این بار هم

از کهربا و کافور

در خواب می‌گذشتم

و آن‌گاه

در صبحی از عقیق و زُمرد

بیدار می‌شدم

            امّا ...

پاییز!

آه

پاییز!

ای رهگشای حسرت رستاخیز!

با رتبۀ دو پله فروتر، نیز!


 «از کهربا و کافور» همان شعری‌ست که به‌گفتة زنده‌یاد «حسین منزوی» همزادیِ او با پاییز را روایت می‌کند. شعری که بنا به تعریف خود منزوی، از او و درخت‌های پاییزی، از او و رستاخیز بهاری درخت‌ها و از او و وسوسة رستاخیز به قیمت دو پله نزول از مرتبة انسانی به حیوانی و از مرتبة حیوانی به نباتی حرف می‌زند. در حقیقت، همان تعریفی که مولانا آن را این‌گونه می‌نویسد: «از جُمادی مُردم و نامی شدم ... »؛ این، نقل قولی‌ست از زنده‌یاد حسین منزوی که «ابراهیم اسماعیلی‌اراضی» آن را در کتاب «از عشق تا عشق» در گفتگوی با این شاعر آورده است.

اما در روز تولد کسی که همراه با پاییز 1325 زاده می‌شود و به تعبیرِ «منوچهر آتشی»، پرندة بی‌قرار غزل و قربانی فرشتة بی‌رحم شعر است، جز با زبان عشق نمی‌توان سخن گفت. عشق، نام دومِ اوست وقتی‌که می‌سراید: «نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟/ زخمی‌ام، زخمی سراپا می‌شناسیدم؟/ با شما طی کرده‌ام راه درازی را/ خسته هستم خسته، آیا می‌شناسیدم؟ ... ».

  • المیرا شاهان
۳۰
شهریور

نجمه زارع

قبل از آن‌که آخرین روزهای تابستان هشتاد و چهار بیایند، شعر به شکوهِ همیشه، در رگ‌های او جریان داشت و حرف‌ها به قوّتِ سابق، بر جانِ کاغذ، شعر می‌شدند. حرف‌هایی‌که گاه از جنس غم‌های دنباله‌دارِ شاعر بودند و گاه از ریشة دردهای اجتماعی. آن‌وقت به اقرار خود او، بی‌وقفه، در و دیوار و خط‌کش و نقّاله و پرگار، شاعرانی می‌شدند برای سرودن از دردها و غم‌ها.2

بسیاری «نجمه زارع» را نخستین‌بار با غزل معروفِ «خبر به دورترین نقطة جهان برسد/ نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد ...» شناختند. غزلی که به تعبیر محمدکاظم کاظمی، آتش‌فشانی از عواطف را در بر گرفته‌است که با فورانی یک‌دم، پیوسته و متوالی در طول غزل امتداد می‌یابد و دم‌به‌دم قوی‌تر می‌شود؛ به‌طوری‌که شاعر با حفظ عاطفه و احساس در سرتاسر غزل خود، آهسته‌آهسته ماجرایی را روایت می‌کند که یأس و امید، هر دو را با هم، دارد.

شاعر اما این عاطفه را بارها و بارها با شعرهای دیگر می‌آفریند و بیش‌تر از آن‌که روح شعر را به زندگی خود بکشد، به شیوایی، زندگی را به روح شعر خود می‌کشاند و تصاویری می‌سازد که هر مخاطبی را با خود همراه می‌کند، مثل غزلی که این‌طور تمام می‌شود: «... حالا تو در اتاق خودت گریه می‌کنی/ من پشت شیشة اتوبوسی که ممکن است ...».3

این جسارت شاعرانه که از حریم وقار و متانت اخلاقی او خارج نمی‌شود، دست به آفرینش غزل‌هایی با قافیه و ردیف‌های دشوار، کم‌تکرار و حتّی بی‌تکرار می‌زند که توجه بسیاری از معاصرانش را به خود معطوف می‌کند. مثل انتخاب ردیفِ «هیچ‌وقت» درغزلِ «تو نیستی و این در و دیوار هیچ‌وقت.../ غیر از تو من به هیچ‌کس انگار، هیچ‌وقت ...»4 یا ردیف «خیابانِ شلوغ» برای غزلِ «کفش چرمی، چتر، فروردین، خیابانِ شلوغ/ یک شب بارانی غمگین، خیابان شلوغ ...»5 و انتخاب ردیفِ «ما دوتا» در غزلِ «باران و چتر و شال و شنل بود و ما دوتا/ جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دوتا ...»6 یا «ضعیف و لاغر و زرد و صدای خواب‌آور/ کنار بستر من قرص‌های خواب‌آور/ لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی/ از این تب، این تبِ مالاریای خواب‌آور ... ».

  • المیرا شاهان
۰۱
ارديبهشت

بخشی از آن چه پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما از روزهای کودکی و تصاویر سیاه و سفید سال های پیش از انقلاب بخاطر دارند، کوچه های باریک و آشتی کنانی بود که خانه های بسیاری را به هم وصل می کرد و به غیر از زنگ دوچرخه ها و صدای بازی ها و شیطنت های کودکان، پچ پچ زنان خانه دار زیادی را در خود داشت که روی پله ها و سکوهای جلوی خانه خود یا همسایگانشان می نشستند و از هر دری با یکدیگر سخن می گفتند. این پچ پچ ها گاهی اوقات علاوه بر تعریف ها، نصیحت ها و گفتگوهای دور همی زنان قدیمی، درباره ی خبرها و آگهی هایی بود که دهان به دهان می چرخید و رفته رفته گوش تمام مردم یک محله را پر می کرد و می توانست خبر ازدواج کردن یک دختر دم بخت یا افتتاح یک نانوایی جدید در کوچه پشتی باشد. بنابراین منبع خبر عمده ی زنان خانه داری که به راستی از متن اصلی جامعه و ادارات و موقعیت های اجتماعی دور بودند، به خبرگزاری کوچه ها محدود می شد. این خبررسانی شفاهی زنان به نوعی می توانست حکم تبلیغی جامع و کامل پیرامون هر مساله ای اعم از بازارچه ها، لباس فروشی ها و ... داشته باشد که به مراتب اثرگذاری خاص خودش را داشت. چرا که زنان یک محله با یکدیگر دوستان و رفیقان شفیقی بودند که اگر میوه فروش محل یک سیب کرم خورده به یکی از آن ها می فروخت فاتحه ی کار و کاسبی اش را خوانده بود و نفوذ کلام زنانِ زخم خورده می توانست تا مدت ها مانع خریدن یک پاکت میوه از آن میوه فروشی شود.

آن چه که این روزها در مکالمات ما به عنوان تبلیغات شفاهی یا افواهی خوانده می شود و زنان کوچه های باریک پیش از انقلاب ندانسته به آن می پرداختند، در حقیقت از جمله مؤثرترین و کارآمدترین شیوه های تبلیغاتی است که نخستین بار حدود چهل سال پیش توسط ویلیام وایت منتشر شد و مورد توجه عموم بازاریابان قرار گرفت. چیزی که آلفرد سووی نظریه پرداز حوزه ی تبلیغات و روانشناسی اجتماعی عنوان «پچ پچ» را برای آن برگزیده است و به اعتقاد وی تا زمانی که یک کالا یا خدمت به مرحله ی پچ پچ یا تبلیغات شفاهی برسد و مردم، مبلّغ آن کالا یا خدمت بشوند می بایست تبلیغات گسترده ای توسط شرکت ها و تولیدکنندگان انجام پذیرد و آن کالا یا خدمت به کیفیت عالی در نزد مردمان شناخته شود.

  • المیرا شاهان
۰۱
فروردين

بسیار اتفاق می افتد که ما آدم ها سالیان سال با صاحبان بعضی از مشاغل روبرو نمی شویم؛ چرا که ممکن است گذارمان پیش آن افراد نیفتد و در میان دوستان و نزدیکانمان نیز، کسی را پیدا نکنیم که به آن حرفه ی بخصوص مشغول باشد. اما غالب ما از همان سنین کودکی و نوجوانی، ممکن است در طول روز، هفته یا ماه چندین و چندبار سوار تاکسی بشویم و دقایقی را در کنار رانندگان بگذرانیم. بنابراین پیدا کردن یک راننده ی تاکسی در یک شهر و حتی یک خیابان، خیلی راحت تر از پیدا کردن یک دکتر مغز و اعصاب یا یک سفالگر یا قالی باف حرفه ای است و این بدین معناست که ما رابطه ی خیلی نزدیکی با این صنف و افراد مشغول به این کار داریم. این تعامل و ارتباط زیاد، می تواند حق یا حقوقی در روابط بین فردی - مسافران با رانندگان و رانندگان با مسافران - تعریف کند؛ بنابراین این تعامل اجتماعی از اهمیت ویژه و حساسیت بالایی نیز برخوردار است.

در عین حال که رانندگان در سطح شهر بی شمارند و هر کدام از این افراد می توانند ویژگی های شخصیتی متفاوتی به نسبت سایر همکاران خود داشته باشند، تصور عموم نسبت به این قشر آنطور که باید شایسته نیست. غالب افراد، رانندگان را قشری حرّاف، با ظاهری نه چندان خوشایند و در اکثر موارد فاقد فرهنگ و اخلاق بر می شمارند و این تصور می تواند خواه ناخواه در تعامل و برخورد با رانندگان اثرات سویی داشته باشد. این مسئله ی «همه را به یک چشم دیدن» و «همه را در یک قماش دانستن»، منجر به بروز بعضی رفتارهای ناشایست و عدم رعایت آداب اجتماعی در مواجهه با این افراد می شود. اگرچه رانندگی، شغل اصلی بعضی از افراد به حساب می آید که در زندگی خود از نعمت تحصیل بی بهره بوده اند، اما در میان آن ها افراد تحصیلکرده ای هم پیدا می شود که به خوبی با آداب تعامل های اجتماعی آشنا هستند و به جهت افزایش درآمد، پرداخت قبوض و اقساط و هزینه های روزانه ی زندگی خود و اعضای خانواده شان، این شغل را به عنوان شغل دوم خود برگزیده اند و در همین راه، سختی ها و مرارت های زیادی را نیز به جان می خرند. هرچند نمی توان بین سطح شعور اجتماعی و تحصیلات در جامعه به رابطه ی مستقیمی رسید.

  • المیرا شاهان
۳۰
دی

صدای پرندگان و بانگ سگ هایی که از گله ها مراقبت می کنند، همیشگی ترین صدایی است که در صبح روستا به گوش می رسد و نظرها را به خود جلب می کند. هر از چند گاه نغمه ی چک چک باران های بی امان که با اشیا برخورد می کند و با آهنگی گوش نواز بر تن روستا می بارد نیز، آرامش خاصی با خود به ارمغان می آورد. آرامشی که در عین سادگی،  بر همدلی و صمیمیت مردم روستا می افزاید ... با هر طلوع، پسران و مردان روستایی به دنبال کسب روزی از خانه بیرون می زنند و روز دیگری را آغاز می کنند، چرا که می دانند در آینده نتیجه ی تلاش و زحماتشان را، به بهترین نحو خواهند دید. تا سال ها پیش شغل اکثر این پسران و مردان روستایی، دامداری و کشاورزی بود، اما با گرایش جوانان روستایی به شهر به بهانه ی پیشرفت و تحصیل، نوع اشتغال این افراد تغییر وسیعی کرده است. اگرچه به واقع هیچکدام این افراد هنوز زیبایی و شگفتی های روستای خود را فراموش نکرده اند و صدای وزش باد در لابه لای درختان تنومند را به خاطر دارند. آنان که کودکی خود را میان خانه های کاه گلی و زمین های خاکیِ آمیخته با نم آب که بوی تازگی می داد، گذرانده اند و شیطنت های کودکیشان را در هنگام بالا رفتن از درختان بلند و تنومند روستا به یاد دارند. آن جا که تمام روستا زیر پایشان پیدا بود و لذت چیدن میوه با دست هایشان را می چشیدند. یا با همسالان خود در کوچه پس کوچه های روستا می دویدند و زمین می خوردند و شروع به خندیدن می کردند، و این گونه زمین خوردنشان را به فراموشی می سپردند.

پسر و مرد روستایی که هنوز به فکر مهاجرت نیفتاده است، متناسب با محل زندگی و فصل، هر صبح خود را با کارهای متفاوتی آغاز می کند. یا مشغول کارهای کشت و زرع می شود، یا دامداری می کند و به طیور خود رسیدگی می کنند و یا به کارهای مربوط به باغداری می پردازد. در روستاهای مرکزی ایران که آب و هوایی گرم و خشک دارند، پیشه ی افراد به فراخور موقعیت جغرافیایی با روستاهای واقع در چهارسوی کشور متفاوت است. برای مثال از میان شغل مردمان روستاهای مرکزی ایران، علاوه بر تولید محدود محصولات کشاورزی در بخش های گلخانه ای، زراعی و باغی، می توان به ریسندگی و بافندگی، تولید کاشی و همچنین استخراج سنگ آهن و ذغال سنگ از معادن اشاره کرد. مردمان روستاهای ایران، در نقاط مختلف کشور، صنایع دستی متفاوتی تولید می کنند و همچنین دارای شیرینی ها، غذاها، خوراکی ها و زیورآلاتی خاص مناطق زندگی خود هستند.

بعضی از پسران روستایی به تحصیل تا پایان متوسطه اکتفا می کنند. اما آن دسته از پسران روستایی که برای ادامه ی تحصیل و رفتن به دانشگاه برای مدتی محدود از روستای خود به شهرهای اطراف مهاجرت می کنند را می توان به دو دسته تقسیم کرد. جوانانی که در جستجوی اصالت و حفظ فرهنگ روستای خود هستند و با هدف پیشرفت و آباد کردن روستای خود نزد خانواده شان باز می گردند، و دسته ی دوم کسانی که با دیدن امکانات داخل شهر، ماندن را به بازگشتن به شرایط روستا ترجیح می دهند و عطای زندگی روستایی را به لقایش می بخشند.

آن دسته از مردمانی که از روستاهای مرکزی ایران به شهرها مهاجرت می کنند، اگر کشاورز و دامدار نباشند، در بسیاری از مواقع سعی در گسترش حرفه ی خود در شهرها دارند. برای مثال می توان از صنایع دستی استان اصفهان نام برد، که اهالی آن منبت کاری و قلم زنی را از دل روستا به داخل بازارهای شهری کشانده اند و حتی به آموزش این هنرهای اصیل و فرهنگی به علاقمندان نیز می پردازند.

حقیقتاً دغدغه ی یک جوان روستایی علاوه بر تحصیل، داشتن شغلی مناسب و پردرآمد، و ازدواج، پیشرفت و رسیدن به موفقیت های زندگی شهری است. اگر از شمار جوانانی که بعد از ادامه ی تحصیل در دانشگاه های موجود در شهرها، به روستایشان باز می گردند فاکتور بگیریم، باقی میل شدیدی به حضور در ادارات و شرکت ها دارند و برای رسیدن به این هدف، از هیچ کوششی فروگذار نمی کنند. با توجه به تصور اشتباه برخی از افراد شهرنشین درباره ی روستاییان و دافعه ی آن ها به خاطر متفاوت بودن روستاییان در پوشش و فرهنگ، غالب روستاییان سعی دارند که تصورات اشتباه این افراد را از بین ببرند و به این لحاظ آبروی خود و هم روستایی های خود را حفظ کنند و برای این مهاجرت ممکن است تن به سختی های بسیاری بدهند و با مشکلات زیادی مواجه شوند.

بسیاری از این جوانان روستایی که خانواده هایشان تمایلی به زندگی شهری ندارند، فضای گرم و صمیمی خانواده ی خود را رها می کنند و در بعضی موارد بدون پشتوانه ی مالی به شهرها مهاجرت می کنند. اگرچه افراد تحصیل کرده می توانند شغل های پر در آمدی با میزان سختی کمتر در شهرها پیدا کنند، اما آن دسته از کسانی که از سطح تحصیلات نسبتاً پایینی برخوردارند، با ورود به شهرها سختی های جبران ناپذیری را متحمل می شوند و به شغل های پیش پا افتاده ای مثل کارگری قناعت می ورزند. بنابراین اگر این افراد به جای تحمل این سختی ها به روستاهای خود باز گردند و سعی در انتقال امکانات شهری به زندگی روستایی کنند، می توانند از مهاجرت های اشتباه هموطنان خود به شهر بکاهند، ضمن این که از لطمه های روحی و روانی آتیِ هم روستایی های خود در فضای شهری نیز جلوگیری کنند.

  • المیرا شاهان
۳۰
دی

چشم که بیندازی همه جا رنگین کمانی از سرسبزی و صمیمیت و شادی است. اینجا که همه ی خانه هایش بوی کاه گل و نان و برنج دودی می دهد و هر کجایش صدای عشق بازی قطره و چشمه، و صدای جیرجیرِ جیرجیرک های آوازه خوان طنین انداخته است. اینجا که طلوعش روی ساعت صدای خروس ها کوک می شود و هر صبح، توی لانه ی مرغ ها سوغات تازه ای تولد یافته است. این جا که زن هایش، چادر به کمر می بندند و دست هر مردی داسی است برای درو کردن گندم ها. اینجا روستاست، و روستا، نه به کوچکی طول و عرض جغرافیایی که به بزرگی دل هایی است که رنگ آب و آینه اند و در دل این منِ شهری، هوس چند هفته زندگی در دل یکی از همین روستاها را می اندازد که تویش هیچ و هیچ و هیچ ویلای نوسازی چال نکرده باشند و پر باشد از خانه هایی چوبی که هیزم روی هم انباشته اند و آسمانشان آبی ست.

شنیدن صدای خنده های کودکانه، از لابلای صدای بال زدن پرنده ها، زوزه ی سگ ها و شیهه ی اسب ها کار سختی نیست. دختر بچه های روستایی دست توی دست هم گذاشته اند و آلیسا آلیسا بازی می کنند. کمی که از این بازی خسته شدند، لی لی می کنند یا می روند و می نشینند پای بساط خاله بازی و برای همدیگر چای می ریزند، و توی بازی، مادر عروسک های دست سازشان می شوند. دختر بچه های روستایی، از همان کودکی مادرند. از همان کودکی مامان بازی می کنند و عشق ورزیدن و محبت دخترانه را از بازی هایشان یاد می گیرند. مهد کودک آن ها، قالیچه ی توی کوچه هاست. وقت نان پختن مادرهایشان، کنار تنور می نشینند و از خمیرهای کوچک، نان های کوچک می سازند و خوشحالی می کنند. توی دست هایشان، عطر ریحان و رازقی است و با همین دست ها، باغچه های کوچکشان را با سبزی و گوجه فرنگی نقاشی می کنند. باغچه، دفتر نقاشی دختران روستاست. دخترانی که دام ها را بلدند، و از همان کودکی یاد می گیرند که شیر بدوشند و از شیرها، کره، ماست، کشک و پنیر درست کنند. دخترانی که چارقد به سر، با دامن های بلند چین دار، همپای مادرانشان، توی کوه ها چرخ می زنند، سبزی های کوهی می چینند تا سر ظهر، برای پدر و برادرانشان شوربا بپزند. اینجا، روستاست، و روستا سرزمین هنرهای دخترانه است؛ مصداق «باریدن هزار هنر از هر انگشت». چوب ها و نی ها به دست دختران روستاست که دستبند و حصیر می شوند، نخ ها به دست دختران روستا روی قالی ها، گل های رنگارنگ می رویانند. دختر بچه های روستایی، هم مادرند، هم خواهر، هم دختر و هم یک دانش آموز روستایی، و توی خانه شان جای اسباب بازی های خارجی و تبلت و گوشی های اندرویدی، به هیچ وجه خالی نیست.

  • المیرا شاهان
۰۱
مرداد

ما دو همسایه بودیم که یک روز نان و نمک هم را می خوردیم. اما روزی آمد که سایه ی همدیگر را نیز با تیر زدیم. بدون آن که به چشم های همدیگر نگاه کنیم و یادمان باشد که خیلی قبل تر از آنکه هم سایه ی هم باشیم، برادر بوده ایم...

***

اگرچه جنگ، در مفهوم عام می تواند موجب بروز کمبودها، مشکلات و نارسایی های بسیاری در زندگی بشری شود، در مقابل می تواند زمینه ی ایجاد خیر و نیکی، و پرورش افراد در ابعاد مختلف اعتقادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی را در یک جامعه پدید آورد. آن جا که مشکلات به جای مانع بودن، تبدیل به بروز لایه های پنهان انسانیت همچون روحیه ی ایثار، جوانمردی، شهادت طلبی و شکوفایی استعدادها می شوند. چنانچه خداوند در آیه 216 سوره ی بقره با اشاره به مسئله ی جهاد، می فرماید: چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید، حال آنکه خیر شما در آن است.

مسئله ی دفاع مقدس نیز، به عنوان ارزشمندترین اتفاق تاریخی قرن اخیر، با وجود سختی ها و جان فشانی های بسیارِ نسل انقلاب، همواره از اثرات و پیامدهای قابل توجهی برخوردار بوده است و در موارد زیادی، در قالب فرصت و خیر ظهور کرده است که این مسئله، خود مرهون ابعاد مختلفی از جمله فرماندهی جنگ و تصمیم گیری های آگاهانه در لحظات حساس و دشوار است. این در حالی است که کشور ما در ابتدای بروز این واقعه، فاقد هرگونه آمادگی نظامی و تجربه ی دفاعی این چنین بوده و با این وجود، با دقت در این دفاع ارزشمند، همواره شاهد حضور افرادی هستیم که غالباً کمتر از سی سال داشته اند، اما فرماندهانی حاذق و به زعم خود کاردان و کارشناس بوده اند. این افراد از طریق کسب اطلاعات کافی از نقشه ها و تصمیمات دشمن، و بررسی زوایا و ابعاد مختلف مقابله با آن ها، به طرح ریزی عملیات پرداخته و اقداماتی منحصر به فرد و نوآورانه ترتیب می دادند و دست به ابتکار می زدند؛ برای مثال می توان از ابتکاراتی همچون پل خیبر، پل بعثت و فراهم ساختن بیمارستان های صحرایی نام برد که با شناسایی موقعیت ها به اجرا می رسید.

  • المیرا شاهان
۰۱
خرداد

«خداوند به مردی که با زوجۀ خود حُسن رفتار داشته باشد، لطف و مرحمت خواهد داشت؛ چرا که خداوند مرد را قیّم بر زن قرار داده است». این حدیث از امام صادق(ع) در کتاب من لایحضره الفقیه (ج ۳، ص ۲۸۱) روایت شده‌است که به‌خوبی از نقش مرد در خانواده صحبت می‌کند.

طبق منابع مکتوبِ دین اسلام، در نظام خانواده، هر یک از اعضا متناسب با جایگاه خود نقشی را برعهده دارند تا خانواده در حریم امن و آرامش، رشد کند و به کمال مطلوب برسد. اما آن‌چه بیش از پیش در کتب دینی ما به آن پرداخته می‌شود، رفتار و اخلاق زن در خانواده از دیدگاه اسلام است. احترام به شوهر و برآوردن خواست‌های او از اصلی‌ترین وظایفی‌ست که در معرفی نقش زن در خانواده از آن گفته‌اند. اما مردان نیز وظایفی در قبال همسر و خانواده بر دوش دارند که بی‌توجهی به آن‌ها خانواده  را دچار صدمات جدی روحی و روانی خواهد کرد و می‌تواند رشد نایافتگی و رکود در خانه را به دنبال داشته باشد. از جملۀ این وظایف می‌توان به مسئولیت‌پذیری مرد در قبال خانواده، ایجاد آسایش و تامین اقتصادی، توجه به نیازهای هریک از اعضا، آراستگی، خوش خُلقی، عفت زبان، امین بودن، سخاوت و مهرورزی اشاره کرد.

رسول خدا(ص) می‌فرمایند: «بهترین شما کسانی هستند که بهترین برای زنان خود باشند و من بهترین برای زنان خود هستم.» و در روایت دیگری آمده است: «بهترین شما، بهترین برای خانواده‌اش است و من بهترین شما برای خانواده خود هستم». این‌که مرد بکوشد برای خانوادۀ خود بهترین باشد، می‌تواند از بروز هرگونه ضعف، کژی و کاستی در محیط خانه جلوگیری کند. از سویی توانایی ابراز محبت به همسر و فرزندان، می‌تواند گرمی‌بخش محیط خانه و احساس تعلق خاطر به مرد خانواده باشد که نقش همسری و پدری را پذیرفته است. چنان‌که حضرت محمد(ص) می‌فرمایند: «این گفتة مرد به زن که تو را دوست دارم، هرگز از دل زن بیرون نمی رود».

در همین راستا، به منظور تقویت حُسن خلق و یادآوری نکات کاربردی دربارۀ رفتار و اخلاق در محیط خانواده، به معرفی کتاب‌هایی برای بهبود روابط خانوادگی، به‌خصوص در مردان می‌پردازیم.

  • المیرا شاهان