سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۳
ارديبهشت

بهارِ هر کجا می‌تواند رنگی داشته‌باشد. می‌تواند بهارِ کاشان باشد و تمام باغ‌هاش پر باشند از گل‌های صورتی و عطر محمدی‌های گلاب نشده. می‌تواند بهارِ بنفشِ کاخ نیاوران باشد و گل‌های اقاقیا از نرده‌هایش سرریز کنند. می‌تواند زرد و سپید باشد، شبیه گل‌های یاسِ بلوار مرزداران که به سینۀ دیوارها ریخته‌اند. و می‌تواند سبز باشد، مثل بهارِ خیابان ولیعصر و چنارهای بالابلندی که کنار هم قد کشیده‌اند و به چنارهای پیاده‌روی روبرو تعظیم می‌کنند ...

اما بهارِ من، نه صورتی و بنفش است، و نه زرد و سپید و سبز. بهارِ من رنگین‌کمانی از تمامِ رنگ‌های زیبای خداست. رنگین‌کمانی از مهربانی، از خنده‌های کودکانه و رها، از نگاه‌های ممتد و پاکِ به هم پیوسته. بهارِ من، همان آدمِ بلندبالای صندلیِ کناری توی سینماست. همان آدمِ شیفتۀ چای آویشن و بهارنارنج و زنجبیلِ توی کافه، همان آدمِ پیاده‌روی‌های زیر باران، همان آدمِ قنوت‌های طولانی و دعاهای طولانیِ بعد از هر نماز. بهارِ من، تویی، که آدم هیچ‌وقت از شنیدنت خسته نمی‌شود. از دیدنت، از حرف‌ها و خاطراتِ بامزه‌ای که همیشه همراهت داری. بهارِ من، همان آدمِ زمستانِ کهف‌الشهداست. همان آدمی که عاشق بچه‌هاست. همان آدمی که می‌تواند ساعت‌ها برای دلِ گرفته‌ات زیر آواز بزند و آرامت کند. همان بهاری که نمی‌دانم تا کجای زمان برای من شکوفه می‌زند، تا کجای زمان با من می‌ماند و به من گرمی می‌بخشد، اما بهارِ من است. بهارِ خودِ خودِ من ...

*مولوی.

  • المیرا شاهان
۲۱
ارديبهشت

سریال شهرزاد تمام شد. حالا من ماندم و چند ترانه از محسن چاوشی که قبل از این، مرا می‌کشتند هم حاضر نمی‌شدم صدایش را گوش کنم. من ماندم و کتاب «هزار و یک‌شب»ِ عبداللطیف طسوجی که از روی تخت با گوشۀ چشم نگاهم می‌کند و می‌خواهم مثل شهرزاد هر شب برایت بخوانمش. من ماندم و کلی حرف‌های خوب که از زبان حسن فتحی بیرون آمد و جای تو را توی دلم بیشتر و بیشتر کرد.

همین چند دقیقۀ پیش بود که با هم چاوشی گوش دادیم ...  یک جایی‌ از آهنگش می‌گوید: «دوسِت داشتم با تمام وجودم/ عزیزم هنوزم تو رو دوست دارم/ الهی همیشه کنار تو باشم/ الهی همیشه بمونی کنارم ... » دلم می‌خواهد این‌بار که باران بارید، دوتایی برویم روی پل و مثل دیوانه‌ها بلند بلند بخوانیمش. اصلاً بیا توی سفر تمام مدت چاوشی گوش کنیم. بیا از همین امشب برایت هزار و یک‌شب بخوانم. بعد من را ببر بغداد را نشانم بده. آن شکوهِ ویرانه‌ای که پیش از این برایم گفتی را. آن قصرها که حالا چیز زیادی ازشان باقی نیست. بیا من را ببر به خانۀ پیرزنی که عشق گم‌شدۀ پدربزرگت بود. شعر بخوان برایم؛ سرودهای عاشقانۀ پدربزرگت را که پیش از آنی که محبوبش را برای همیشه از دست بدهد کنار چشمۀ روستا برایش خوانده بود... راستی چه انتظاری کشیده آن پیرمرد؛ چه تقدیر سخت و نفس‌گیری داشته. بیا من را ببر و خانۀ پیرزنِ گم‌شده را که سرآخر، سهمِ خادم حرم امام حسین(ع) شد، نشانم بده...

بیا باز هم با من از عشق و دوست داشتن بگو. بگو که عشق همین با هم بودن‌هاست. همین حال خوشی‌ست که با هم داریم. همین قول و قرارهایی‌ست که با هم گذاشته‌ایم... بیا برایم بگو که دوست داشتن همان چیزی‌ست که سنگی را در آغوش شیشه‌ای پناه می‌دهد، بی‌آنکه حتی خشی روی آن بیاندازد. بیا و باز هم بگو که دوست داشتن مرتبه‌ای الهی‌ست و هر کسی نمی‌تواند به آن برسد؛ به همان مقامی که بیش از ذات دنیایی‌اش، جوهر معنوی دارد. بیا و بگو که درد آدم عاشق را توکل چاره نمی‌کند؛ اما درمانِ غمِ انسانِ دوست‌دارِ دیگری، تنها توکل است. توکلی نه وابسته به وصل، که توکلی مختص ذات مقدس او... بیا و تا ابد با من حرف بزن ... بیا و تا ابد برایم بمان ...

*سهراب سپهری.

  • المیرا شاهان
۱۹
ارديبهشت

آن روزها که خودم را مجاب به نوشتن می‌کنم، هی چند خط می‌نویسم و هی پاک می‌کنم و دوباره از نو. گاهی هم بی‌خیال نوشتن می‌شوم و می‌روم روی تخت دراز می‌کشم و به آسمان روشن اتاقم چشم می‌دوزم. بعد هی فکر می‌کنم که می‌توانستم با کلماتم از «آن» روز و «آن» روز بگویم، یا از «آن آدم» و «دیگری» و «دیگری‌ها». اما ننوشتمشان ... گاهی کلمات، برای ننوشتن‌اند. برای خاموشی و اندیشه و تنها همین.

تو اما می‌خواهی صدای کلمات را درآوری؛ کار خوبی هم هست. این‌که بنویسی: «باران» و صدای نم‌نمِ باریدنش به شیشۀ شعرهایت را بشنوی یا بنویسی: «پرواز» و تمام کلماتت پرنده شوند یا بنویسی: «غروب» و آسمان، دلش بگیرد از غم سنگین این کلمه ... . تو می‌خواهی کلمه‌ها شروع کنند به حرف زدن و راز توی سینه‌شان را بکشند بیرون و شعر و داستان و حرف شوند. برای همین است که می‌خواهی دست‌هایم را به راه نوشتن بیاورم و بنویسم. کار خوبی هم هست ...

دارم دست‌هایم را به راه می‌آورم؛ حتی با شنیدن یک قطعۀ موسیقی، حتی با ضربِ یک آهنگ. راستش این را که نوشتم یاد سینماییِ «افسانۀ 1900» افتادم؛ اعتقاد به این‌که هر آدمی موسیقی خاص خودش را دارد و می‌شود از موج چشم‌ها و نگاه و حرکاتش، نُتی برداشت و نواخت. به راستی که موسیقی چه هنر شیرین و شگرفی‌ست. دنیای آواها و صداها. من گوش‌های شنوایی دارم برای شنیدن آهنگ‌ها و گاهی آن‌قدر در یک قطعۀ موسیقی فرو می‌روم که روزها و روزها با روح و روانم عجین است. من حتی، صدای آدم‌ها را با تمام فراز و فرودشان به خاطر دارم. وقتی نوشته‌هاشان را می‌خوانم یا تکست‌هایشان را در شبکه‌های اجتماعی و گفتگوهای مجازی، اگر صدای‌شان را شنیده‌باشم، انگار خودشان دارند برایم حرف می‌زنند؛ با همان لحن و آوا و مکث‌ها و نشیب‌ها. این را همین سه‌چهار روز پیش برایت گفتم. همان‌جور ماندی! دلم خواست «دوستت دارم»هایم را با صدای خودم می‌خواندی! اما نه ...

یاد حرف سیّار افتادم توی اردوی آخر؛ می‌گفت با کلمات ذکر بگوییم. گاهی بگوییم: آب، آب، آب و ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها به ذکری که می‌گوییم فکر کنیم. مثل من که این روزها ذکر دوست داشتنت را، زیاد می‌گویم ...


پ.ن:

یک. اگر به نمایشگاه کتاب و شهر آفتاب رفتید، کتاب «یک چمدان بهار» را بخرید و بخوانید. شعری از من تویش چاپ شده. سالن دو، راهروی چهار، انتشارات شهرستان ادب.

دو. صحبت های سیار توی اردو خوب بود، لینکش را گذاشتم اینجا.

*مولوی.

  • المیرا شاهان
۱۳
ارديبهشت

کاش می‌شد «آدمی» یک روز چمدانی از داشته‌هایش می‌بست، از تمام آدم‌ها کوچ می‌کرد و تنهای تنها به کلبۀ چوبی کوچکی در دل جنگلی سبز پناه می‌برد ... دور از تمام باید و نبایدها، دور از تمام حرف و حدیث‌ها، دور از بداندیشی و نفرت‌پراکنی‌های هرروزه، دور از «مردم ... ».

  • المیرا شاهان
۰۷
ارديبهشت

در کودکی، شب‌های بیشتری سر به سوی آسمان داشتم. ستاره‌ها را دانه‌دانه می‌شمردم و بعضی‌هاشان بزرگ‌تر و نورانی‌تر بودند، بعضی‌ها نقطه‌های کوچکی که توان درخشیدن نداشتند و خیلی زود تمام می‌شدند. و لابد ستاره‌های کم فروغی هم در دل آسمان مسکن داشتند که از نگاه کنجکاو کودکی‌ام دور می‌ماندند. اما راز پر فروغ بودن و کم فروغ بودن ستاره‌ها چه بود؟ فکر می‌کنی من و تو با این آرزوهایی که جنسشان زمین تا آسمان با هم فرق دارد، از بالای ابرها، از لابلای کهکشان‌ها و از فراز آسمان‌های دور چه شکلی هستیم؟ راستی اگر ما شبیه آرزوهایمان باشیم، کداممان درخشان‌تریم؟

من فکر می‌کنم آرزوهای آدم، می‌توانند شدت فروغ او را تعیین کنند. کسی که آرزوهایش متعلق به زمین است، مثل ستاره‌ای‌ست که آرزویش متعلق به آسمان‌هاست. تنها می‌تواند حجم کوچکی از دنیای اطرافش را روشن کند. اما کسی که به این حجم کوچک و نزدیک دل‌خوش نیست، می‌خواهد پر باز کند و ورای سر-زمین‌ها و سر-آسمان‌ها را ببیند. با نور و روشنایی که تمام هستی را پر می‌کند ... مثل تو که دلت می‌خواهد بال روی شانه‌هایت را باز کنی و ستارۀ پر فروغ و درخشانی باشی که به یک زمان و یک مکان محدود نیست.

بیا امشب به آسمان نگاه کنیم ... تو شروع کن به سوسو زدن و درخشیدن... قول می‌دهم که از بالای ابرها و کهکشان‌ها و آسمان‌های دور، یک روشناییِ منتشر در حال پر زدن باشد. اگر آدم‌ها شبیه آرزوهایشان باشند، تو همان روشنای همیشه‌ای؛ با بال‌هایی که به دنیا نور می‌پاشند و نرم و آرام، از زمین و آسمان‌ها می‌گذرند و هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند ...


*محمد برزگر.

Yanni - In the morning light حجم: 3.48 مگابایت

  • المیرا شاهان
۰۷
ارديبهشت

محمود اکرامی‌فر

در بیست و چهارمین مراسم «شبِ شاعر» که همزمان با روز معلم از سوی موسسۀ فرهنگی رسانه‌ای اوج برای تجلیل از دکتر محمود اکرامی‌فر برگزار شد، فرصتی دست داد که با شاعر «یا علی گفتیم و عشق آغاز شد» گفتگوی جامعی داشته باشیم که بخشی از آن در روزنامه جوان منتشر شد.

دکتر محمود اکرامی‌فر، دانش‌آموختۀ ادبیات و جامعه‌شناسی از دانشگاه تهران، دانشگاه فردوسی مشهد و دانشگاه آزاد تهران است و مدرک دکترای خود را در رشتۀ مردم‌شناسی با گرایش فولکلور از دانشگاه تاجیکستان دریافت کرده. «مخلوقات فوق‌الطبیعه در فولکلور خراسان» عنوانِ پایان‌نامۀ او بود که تحت نامِ «از ما بهتران» به عنوان پژوهش برتر بین‌المللی از سوی وزارت ارشاد انتخاب و کتاب سال دانشجویی ایران شد.

در ادامه گفتگوی ما با خالق مجموعه آثارِ «دریا تشنه است»، «ما با سلیقۀ مردم پیر می‌شویم»، «همیشه کسی هست که دلش مال تو باشد»، «این کتاب اسم ندارد» و ... را می‌خوانید:

 

* آقای دکتر لطفاً خودتان را کامل معرفی کنید؛ با ذکر تاریخ و محل تولد.

محمودرضا اکرامی‌فر، متولد 9 آبان 1338 در روستای جوشقان اسفراین و از کردهای خراسان.

* کودکی و نوجوانی شما چطور و در چه فضایی گذشت؟

«من بچه دهاتم و از روی سادگی/ گاهی که می‌خورم قسمی سرخ می‌شوم»، من اصالتاً بچۀ روستا هستم و کشاورز زاده‌ام: «پدرم بوی خاک و گندم داشت/ دست در دست‌های مردم داشت» و روزهای کودکی‌ام مثل خیلی‌ها در راه مدرسه، لی‌لی بازی، تخته بازی، سنگ بازی، یه‌قل‌دوقل بازی و تیله‌بازی گذشت. درس می‌خواندم و دنبال گله می‌رفتم و کارهای کشاورزی می‌کردم.  من آخرین نسل از دورۀ 6 کلاس ابتدایی و 6 کلاس دبیرستان بودم. بعد از کلاس دهم، رفتم دانش‌سرای مقدماتی و آن‌جا هم آخرین دورۀ دانش‌سرا بودم. بعد از فارغ‌التحصیلی هم به سپاه دانش رفتم و آن‌جا هم در آخرین دورۀ سپاه دانش حضور داشتم.

  • المیرا شاهان