سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۶
تیر

خدا تقدیر هرکس را یک جور نوشته؛ پیمانۀ عمر آدم اندازه‌اش مشخص است. فرقی نمی‌کند که آفریقا باشی یا آسیا، وسط طواف کعبه باشی یا بالای دار، شب تولدت باشد یا وسط سفری که به تایلند داشته ای، توی اتاق عمل برای یک جراحی ساده دراز کشیده باشی یا رفته باشی از حرم دفاع کنی... عمر آدم که سر برسد، کسی نگاه نمی‌کند که سفر یک هفته‌ای‌ات به استانبول یک هفته تاخیر داشته و تو حالا جایی می‌میری که وطنت نیست. آدم می‌تواند شب عروسی پسرش بمیرد یا وقت دیدن سریال معمای شاه. این همان چیزی‌ست که خدا توی سورۀ ال عمران و نساء و مائده آورده. چیزی که خیلی از ما هنوز نتوانسته‌ایم به درستی درکش کنیم.

کاش خدا کیفیت مرگمان را شهادت قرار بدهد؛ حالا هروقت که می‌خواهد باشد!

پ.ن: ادامه مطلب را بخوانید مسلمان ها.

  • المیرا شاهان
۲۱
تیر

چقدر می‌ارزیم ما آدم‌ها؟ ما را از روی چه است که قضاوت می‌کنند؟ چرا گاهی خدا را لابلای تصمیمات حیاتی و مهم‌مان گم می‌کنیم؟ چرا نمی‌بینیمش وقتی که باید بنشینیم و لااقل به اندازۀ ربعی از ساعت، دست بر زیر چانه، نگاهش کنیم؛ او را ببینیم توی لبخند آدم‌ها، توی مهربانی‌شان، توی حمایت‌هایشان، ببینیمش توی همین جملۀ به ظاهر معمولیِ «برو رفیق! من کنارت هستم...»!

خدا بین کلمات بعضی آدم‌ها سوسو می‌زند، بین بودنشان، نگاهِ از سر دوستی‌شان، و کنار خنده‌هایی که گاهی تلخند و بغض‌هایی که گاهی به ضرب زور هم از گلوی آدم پایین نمی‌روند...

  • المیرا شاهان
۱۰
تیر

می‌دانی خودت؛ یعنی مدام توی جمله‌هام بهت می‌گویم توکلت را زیاد کن، امیدت را به خدا بیشتر کن که ناامیدی به لطف خدا گناه کبیره است. بهت می‌گویم که دستت را بالا بگیر، دست خدا بالای دست‌هاست و او تنها کسی‌ست که می‌تواند دستمان را بگیرد و بکشاندمان بالای ابرها. می‌گویم برای خواسته‌ای که داری قل هوالله بخوان و نیت کن. برای این‌که دلت آرام شود و صبرت زیادتر، والعصر بخوان. می‌گویم تو که مدام شیطان می‌آید می‌زند روی شانه‌هایت و افکار تاریک و ناامیدی را در وجودت تکثیر می‌کند، سورۀ ناس بخوان. مدام می‌گویم امیدت را زیاد کن و توکلت را بیشتر. مدام آیه‌های قرآن را به تو تجویز می‌کنم. پدرجان خوابت را می‌بیند که بی‌قراری و ناخوشی. می‌گوید برای نیتی که داری ذکر نام امام جواد(ع) را زیاد بگو.

عزیزم! ما جز خدا و همین کلمات و آیه‌ها و امیدها، پناهی نداریم. پس، اقرأ ... اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ...

#امیدبخشی #توکل #صبر #اسلام #طلب_خیر #پایان_شب_سیه_سپید_است

  • المیرا شاهان
۰۵
تیر

من از بچگی دلم نمی‌خواست بزرگ شوم. با همان دنیای کودکانه‌ام خوش بودم. دیدن برخورد سخت‌گیرانۀ بزرگ‌ترها نسبت به برخی مسائل و موضوعاتی که به نظرِ طفلِ معصومی که من بودم چیزهای نه چندان مهمی بود، من را از بزرگ شدن می‌ترساند! روزهای نوجوانی دلم می‌خواست آن‌قدر نوجوانی‌ام به درازا بکشد که خودم از نوجوانی و دنیایی که شاید بزرگ‌ترها جدی‌اش نمی‌گرفتند خسته شوم. اما بی‌اینکه از آن روزها و شوق‌های تمام‌نشدنی فاصله بگیرم، جزو بزرگترها شدم. بزرگ شدم و دلم نخواست که مثل بقیه بشوم، مثل بقیه سخت و عجیب و نخواستنی. من با تمام قوا دست و پا می‌زدم که رنگ و بوی آدم‌ها را به خود نگیرم و بیش از آن‌که از روی دیگران مشق بنویسم، خودم باشم و درگیر آرزوهای کوچک و بزرگی که دارم، بمانم.

نمی‌خواهم بگویم زندگی با آدم بزرگ‌ها خمیر من را معصوم و پاک نگه داشت، که ناخواسته توی خیلی چیزها شبیه‌شان شدم، اما من در تمام زندگی، دلم خواست خودم باشم. لباسی را بپوشم که دوست دارم. دوستانی داشته‌باشم که می‌خواهم. جاهایی بروم که حالم را خوب می‌کند. هیچ دلم نمی‌خواست که برای آن‌که رسم است و دیگران چه می‌گویند و چنین است و چنان است کاری کنم.

گاهی فکر می‌کنم کاش توی زندگی آدم‌ها، این همه حرف بردن و آوردن و «مردم چه می‌گویند» و «بد است جلوی مردم» نبود. کاش روزی می‌رسید که خاله‌زنک بودن تمام می‌شد و خیلی از ما به جای آن‌که طبق خوشامد مردم انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم، خودمان می ماندیم. کاش می‌شد برای خود بودن و سادگی و بدجنسی نداشتن سرزنش نمی‌شدیم. کاش دنیا از آن‌ها که نشسته‌اند زمین بخوری و قاه‌قاه به تو بخندند خالی می‌شد. چه دنیای بدی‌ست... کاش همیشه پانزده ساله می‌ماندم ...

*شهریار.

  • المیرا شاهان
۰۳
تیر

این روزها چقدر نمی‌نویسم؛ از این بابت کفری شده‌ام. دلم می‌خواهد هرچه توی ذهن و دلم هست را بریزم به جان کلمات، اما سستی می‌کنم. البته تف به ریا؛ روزه گرفتن هم رمقی برایم نمی‌گذارد که حتی بنشینم درست و حسابی برنامۀ ترجمۀ قرآن خواندن را اجرا کنم. توی کار کردن هم دچار وقفه شده‌ام. مثلا می‌دانم دوتا گزارش را چهار ماه است باید تحویل بدهم، اما هر بار صفحۀ گزارش نیمه‌کاره‌اش را باز می‌کنم و می‌بینم مغزم نمی‌کشد چیزی بنویسم. بعد دوباره می‌بندمش و می‌روم سراغ ادوب اودیشن تا پادکست صد و یک شعر عاشقانه بسازم. انگار توی کارهایی که تازگی‌ها انجام می‌دهم، این‌کار از صبر و حوصله‌ام خارج نیست. لااقل از نوشتن و پیاده کردن صوت نشست‌ها و کارگاه‌ها و گفتگوها راحت‌تر است؛ رُس آدم را نمی‌کِشد، انرژی زیادی نمی‌گیرد از آدم.

این هفته رفته‌بودم دیدار شاعران با رهبری؛ امیدی به شعرخوانی هم نداشتم. اما قبل از رفتن چیزهایی از بعضی شاعران فهمیدم که حالم را به هم می‌زد. این‌که خیلی‌ها پشت این چهرۀ به ظاهر خوبشان، چقدر گرگ‌صفت و خائن‌اند. دلم خواست همۀ این‌ها را بنویسم توی نامه و بسپارم به بیت تا دمار از روزگارشان درآورند. رفیق گفت نکن این کار را؛ کاری نمی‌کنند.

کار این روزهایم این است که تکیه بدهم به تخت، هی کتاب‌های شعری که هدیه گرفته‌ام را بخوانم و فکر کنم که کاش بنشینم درست و حسابی شعر بگویم و جدی‌تر عمل کنم! اما غریبه‌ام با قلم. عذاب وجدان کاری نکردن هم دارد از پا می‌اندازدم.

کمی اضطراب کارهای پیشِ رو را دارم؛ «چه می‌شود کرد و چه باید کرد»ها دارند دیوانه‌ام می‌کنند. دلم خوش است آرامِ دلی دارم این روزها. اما راه، عجیب طولانی‌ست ...

  • المیرا شاهان
۰۲
تیر

مریم کرباسی نجف‌آبادی

مریم کرباسی نجف‌آبادی از شاعران توانمند اصفهانی است که در خیابان هنر به جز کوچۀ شعر در کوچۀ خوشنویسی هم رفت و آمد دارد. اولین کتاب او در سال ۱۳۸۹ با نام «چهره‌ات را پیمبری باید» منتشر شد و توانست نامزد جایزۀ پروین اعتصامی شود. دومین کتاب این شاعر با نام «خبرهای خوب» بهار امسال منتشر شد.

گفتگوی ما با این بانوی شاعر اصفهانی را، در ادامه می‌خوانید:

*در دومین اردوی این دورۀ آفتاب‌گردان‌ها شما از میهمانان شهرستان ادب بودید، به نظرتان اردو چطور بود؟

فوق‌العاده بود. از یکسال پیش که افتخار  همکاری و همراهی با موسسه شهرستان ادب و آفتاب‌گردان‌ها را دارم، می‌بینم چه امکانات خوبی در اختیار دختران شاعر قرار می‌گیرد؛ امکاناتی که هیچ کدام از آنها را ما در زمان خودمان نداشتیم و حتی جلسۀ سادهای هم پیدا نمی‌شد که در آن شرکت کنیم، هرچند من خیلی هم اهل جلسۀ شعر رفتن نبودم-و بیشتر با مطالعۀ شعر شاعران خوب در خودم انگیزۀ شاعری را تقویت میکردم اما ارسال کتاب ، نقدهای تلفنی و مکتوب ... فرصت خوبی برای دختران جوان ماست. و از همه مهمتر همین اردوهاست، اینکه شاعران جوان از نزدیک بزرگان و اساتید شعر امروز را میبینند و از حضورشان بهرهمند میشوند، من به شخصه نقدهای تلفنی را خیلی دوست دارم؛ جدا از این‌که مشکلاتی هم دارد  مثل قطع و وصل شدن تلفن و... اما در این نقدهای تلفنی می‌بینم که جوان‌ها چقدر خوب کار می‌کنند، با وجودی‌که سن کمی دارند. گاهی خود من از این نقدهای تلفنی نکتههای جدید و تازهای می آموزم. در کل این نسل شعری مدیون شهرستان ادب هستند. حتی فعالیتی که در گروه مجازی دارند، صمیمیت و سادگی در گفتارشان و نصیحتها و حرف‌های برادرانه و پدرانۀ خوب استاد مؤدب واقعاً لذت‌بخش است. من فکر می‌کنم همۀ دختران شاعری که در این اردوها شرکت میکنند و بعدها شاعر موفقی می‌شوند، باید سپاسگزار شهرستان ادب، استاد مؤدب، آقای عرفان‌پور و همۀ کسانی باشند که هر کدام به هر نحوی در این مؤسسه زحمت می‌کشند.

  • المیرا شاهان