سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

۹ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۹
بهمن

وقتی نوشت:

«قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاه رفته

تکیه داده‌ام ... »،

چه سالی بود؟ قیصر چه سالی این تصویر غم‌انگیز را پیش چشم‌هایش دید و چه روزی آن را شکسته‌شکسته و پاره‌پاره بر جان این شعر پراکند؟ دهۀ پنجاه بود یا شصت؟ ایستگاه راه‌آهن تهران بود یا خوزستان؟ دهۀ هفتاد بود یا هشتاد؟ ایستگاه متروی انقلاب بود یا صادقیه؟ او انتظار که یا چه را می‌کشید؟ رفتن چه کسی را به تماشا نشسته بود؟ دقیقه‌های کند رفتن چه کسی برای او به اندازۀ سال‌ها کش می‌آمد؟

دهۀ شصت بوده شاید؛ او به نرده‌ای تکیه داده بود و لابد پلک هم نزد تا وقتی که قطار آن قدری دور شد که نتوانست ببیندش. او این لحظه‌ها را به راستی احساس کرده بود، نه این که تخیل کند و داستان بسازد تنها. مثل من، که نه در دهۀ هفتاد و هشتاد، که ده سال بعد از فوت او، رفتنِ تمامِ ایستگاهِ صیاد شیرازی را به عینه دیدم. مثل خواب بود شاید. مثل تونل‌هایی که وقت مرگ می‌بینیمشان که تو در تویَند. تو با تمام ایستگاه رفتی و من بی آن‌که پلک بزنم ایستادم به تماشا؛ تا وقتی که قطار آن قدری دور شد که نتوانستم ببینمش ...

  • المیرا شاهان
۲۵
بهمن

باید برای امروز چیزی بنویسم؛ برای امروز که یک‌ساله می‌شدیم، برای امروز که می‌توانست روز قشنگی باشد در باران و برف، روزی که صبحش با جملۀ «صبح زیبای زمستانی‌ات بخیر» آغاز می‌شد... باید برای امروز چیزی بنویسم؛ از احساسِ تلخی که چند روزیست در دهانم دارم. این طعم زهرماری که وقت سرماخوردگی در گلویمان حس می‌کنیم و نمی‌دانم از چرک کردن گلوست یا از خیسی مغز بخاطر هرروز گریه کردن ... من اما سرما نخورده‌ام؛ می‌گذارم به حساب شریان‌های جاری اشک!

باید بنویسم تا یادم بماند؛ بگذار کینه بشود در دل و بماند تا ابد. بگذار بگویند برایت خوب نیست و گذشته‌ها را به باد بی‌تفاوتی بسپار یا بگذارشان کنار تا ته بگیرد این ماجرا. اما من روزهاست که بوی سوختگی احساس می‌کنم و لب می‌گزم و بغض می‌ترکانم، و این‌ها همه برای دلی‌ست که از ما سوختند و بعد به‌راحتی سرشان به زندگی‌شان گرم شد؛ همین آدم‌ها که بعضی‌شان یک روز، دایۀ مهربان‌تر از مادر بودند و به هر شگردی دست زدند و آخر سر شانه خالی کردند زیر بار اتفاق‌ها. بعد به یک‌باره ما ماندیم و اندوهی که روی هم سوار شد و نتوانستیم روی شانه نگهش داریم و زمین خوردیم و کمرمان شکست...

چه می‌شود که آدم‌ها از کودکی یاد می‌گیرند تبرئه کردن را؟ بی‌گناهی و بر حق بودن را؟ چه می‌شود که آدم‌ها حق انتخاب را از آدم می‌گیرند و به هر چیزی چنگ می‌زنند تا حرف، حرف خودشان باشد و البته رحم هم نمی‌کنند؟ گاهی آن‌قدر غرور و تعصب وجودشان را می‌گیرد که حواسشان نیست کسی که دارند از او انتقام می‌گیرند، بی‌گناه‌ترین آدم قصّه است... عمری سر به سجده می‌نشانند و تعظیم پروردگارشان را می‌کنند، اما وقت امتحان که می‌شود، حواسشان به دل آدم‌ها و حق و حقوق‌شان نیست. همۀ آدم‌ها در مواقع غیر از بحران خوب‌اند! تمام‌شان مهربان و رفیقِ شفیقاند؛ اما چندتایشان وقت بحران، بدون آن که تنها خود را ببینند به داوری می‌نشینند تا بر حق رفتار کنند؟ به تعداد انگشتان دست! کسی در این حوالی یکی از خیل انگشت‌های ما را اشغال نکرد...

  • المیرا شاهان
۲۴
بهمن

جشن یگانگی

پیش از آن‌که در بهار سالی که گذشت، «جشن یگانگی» از سوی انتشارات شهرستان ادب به بازار کتاب روانه شود، از مصطفی محدثی‌خراسانی کتاب‌هایی همچون «شاعران پروازی»، «هزار مرتبه خورشید»، «طنین کوه»، «سلوک باران» و «سکر سماع» به چاپ رسیده بود.

مصطفی محدثی‌خراسانی، متولد نخستین روزِ ماه پایانی پاییزِ سال چهل، در شهرستان طایبادِ استان خراسان جنوبیست و مدرک کارشناسی‌اش را در رشتۀ ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی مشهد اخذ کرده است. او از شاعران دغدغه‌مندی ست که باورهایش را در قامت شعرهایش به تصویر می‌کشد و در شعرهای او، مضامین عرفانی، اجتماعی، آیینی و عاشقانه به چشم می‌خورند.

مجموعه‌شعر «جشن یگانگی»، در بردارندۀ شعرهای سال‌های 90 تا 94 محدثی‌خراسانی‌ست و 60% از اشعار این کتابِ 184 صفحه‌ای، متعلق به این سال‌هاست. مابقی، اشعار گزیده‌ای از آثار قبلی شاعرند که در این مجموعه تجدید چاپ شده‌اند. شاعرِ این مجموعه، بیشتر در قالب کلاسیک شعر سروده است که بیش از نیمی از آن‌ها غزل و پس از آن رباعی، اخوانیه، دو بیتی، مثنوی و ترانه هستند.

از نکات قابل توجه در این کتاب، نامگذاری برای شعرهاست. اتفاقی که شاید کمتر شاعری به آن توجه لازم را مبذول دارد. «نام» شعر، به‌عنوان بخشی از شعر و چکید‌ه‌ای از حرفی‌ست که شاعر به مخاطب ارائه می‌کند که این روزها در بسیاری از مجموعه‌های شعر نادیده گرفته می‌شود و شاعران تنها به شماره‌گذاری اشعار بسنده می‌کنند. نکتۀ دیگر تقدیم برخی از اشعار به اشخاص است؛ کسانی مثل سید شهیدان اهل قلم، شهید آوینی، و یوسف‌علی میرشکاک، مجید مجیدی و همچنین جانبازان روشن‌دل. این تقدیم شعرها، جدای از فصل اخوانیه‌ای‌ست که محدثی‌خراسانی ضمیمۀ کتاب خود کرده است؛ یعنی اتفاقی که باز هم دغدغۀ تعداد کمی از شاعران معاصر است. این اخوانیه‌ها به شاعران بزرگواری از جمله زنده‌یاد قیصر امین‌پور، روان‌شاد سید حسن حسینی، مرحوم عباس مشفق کاشانی، و اساتیدی همچون محمدرضا شفیعی کدکنی، محمدعلی بهمنی و علیرضا قزوه تقدیم شده است.

  • المیرا شاهان
۲۳
بهمن

نینوای بقیع

همزمان با آغاز ایام فاطمیه، برنامۀ نِی‌نوایِ بقیع از سوی رادیو شعر و داستان، منتشر میشود. این برنامه در بیست قسمت، ضمن مرور بر شخصیت گران‌قدر حضرت زهرا(س) با سخنرانی اساتیدی مانند حاج‌آقا فاطمی‌نیا و حاج‌آقا جاودان، به همراه شعری از شاعرین معاصر و یک قطعه مداحی در اختیار علاقمندان قرار می‌گیرد. باشد که دوست‌داران خاندان اهل بیت(ع)، استفادۀ لازم را از این ایام ببرند. التماس دعا.

  • المیرا شاهان
۲۱
بهمن

کتاب شب های روشن

نخستین داستانی که از داستایفسکی خواندم، «شب‌های روشن» بود. در سال‌های نخستین جوانی که هر کسی شاید چنین قصه‌های خیال‌انگیز و عاشقانه‌ای را دوست داشته باشد. شب‌های روشن یا شب‌های سپید، همان شب‌های بخصوصِ سن پطرزبورگ است که به خاطر وضعیت جغرافیایی آن ناحیه، تا صبح آسمانی سپید در دل دارد. آسمانی که تنها در شب‌های تابستانی به شهر نور و روشنا می‌پاشد و بدون شک جان می‌دهد برای شرحِ خیال‌پردازی‌های جوان بیست و شش سالۀ صد و پنجاه سال پیش که نویسنده به خوبی در قالب او فرو رفته و از زبان او روایت می‌کند. شاید هم آن جوانِ تنهای شب‌گرد، خودِ جوانیِ داستایفسکی در میانۀ قرن نوزدهم باشد.

به هر روی، او هیچ دوستی ندارد و آن‌ها که برای اولین بار و البته آخرین بار مهمانش می‌شوند، در خانه‌اش خوشحال نیستند، حتی شوخ طبع‌ترین و با نمک‌ترین مردمان هم، در مهمانی خانۀ این جوان بهشان خوش نمی‌گذرد! نه این که میزبان، آن‌ها را به عمد برنجاند و آزارشان دهد، که میزبان نمی‌داند چگونه باید با مهمانان خود سر صحبت را باز کند و از آن‌ها به خوبی پذیرایی کند تا توی ذوقشان نخورد. به همین خاطر است که بیشتر از آنکه دوستی در کنار خود داشته باشد، دست «خیالاتش» را می‌گیرد و در دل خیابان‌ها فرو می‌رود و از هر آدمی قصه‌ای می‌سازد، حتی خانه‌های شهر و اشیای بی‌جان هم در خیالش با او گپ می‌زنند و چاق سلامتی می‌کنند. اما او تنهاست. به واقع تنهاست. و این تنهایی با نگاه کردنِ به دیگران شاید به سختی تا نیمه پر شود. او همراه با اندوه رهگذرانِ شهر، غمگین می‌شود و از شادی آن‌ها دل‌خوش. اگر شبی یکی از آن‌ها را بین پیاده‌روی‌ها نبیند، نگرانی به دلش راه می‌یابد. این تنهایی بی‌انتها، به او می‌باوراند که سفر یک روزۀ مردمان به ییلاقی که دو ساعت با شهر فاصله دارد، گاهی برای دور شدن از اوست. پنداری همه با رفتنشان دارند از او فرار میکنند ...

آن شبی که دختر گریانی را که به نرده‌های کنار آبراه تکیه کرده می‌بیند، قفل این تنهایی و بی‌همزبانی شکسته می‌شود، و دقایقی بعد، اوست که مضطرب و لرزان در کنار دختری که همیشه در رویاها و خیالات و خواب‌هایش با او همراه بود، گام بر می‌دارد. در حالی که لحظاتی قبل دخترِ بی‌نوا را از دام رهگذری صیّاد خو، نجات می‌دهد. جوان در تمام لحظاتی که حرف‌هایش را به جان واژه‌ها می‌ریزد، می‌ترسد که حرف اشتباهی بزند و دختر را برنجاند، برای آن که نابلدی‌اش در مواجهه با دخترها را باور دارد.

  • المیرا شاهان
۱۸
بهمن

برگۀ کاغذی روبرویم است و رویش نوشته: «بستۀ پیشنهادی برای سرکار خانم فلان» و برایم توی پنج خط نسخه پیچیده‌اند برای بهبود حال. این وقت‌ها آدم دلش می‌خواهد حال جسمی‌اش خراب بود و چندتا قرص و آمپول برایش می‌نوشتند و درد سرنگِ توی دستِ تزریقات‌چیِ نابلدی را به جان می‌خرید، اما نسخه‌اش برای جسم بود، نه برای روح. آدم وقتی گریه‌اش می‌گیرد و دلش به حال خودش، و احساساتِ پاک دست‌خورده یا نخورده‌اش می‌سوزد، مدام باید دستمال بکشد به چشم‌هاش و خیسی این سیل‌های دم به ثانیه‌اش را بگیرد تا غرق نشود زیر آن. تا نکند اشک‌ها شُره کنند روی لباسش و شوری قطره‌های آن به لباس بنشیند و نقطه‌نقطه جایش روی یقه بماند. باید حواسش را پرت کند به کارهاش و حتی اگر خاطرات فلان روز و فلان جا خودشان را پرت کردند وسط زندگیش، تمام توانش را بگذارد تا بادکنک بغض‌های به هم پیوسته‌اش نترکد و خرابی به بار نیاورد. تا نکند دنبال مقصر یا مقصرینِ حال امروزش بگردد و خشم بر تمام وجودش مستولی شود و بعد بنشیند به نفرین و لعن. آدم دلش می‌خواهد تمام روزها مثل چند ساعت پیش بود یا چندروز پیش، یا چند هفته پیش و حتی چند ماه پیش، اما مثل حالا نبود!

برایم «فکر کردن به هویت واقعی خود»، «سفر»، «فیلم دیدن»، «رمان خواندن» و «فکر نکردن به گذشته» را تجویز کرده‌اند. روزی من تمام این کارها را دوست داشتم. امروز اما این‌ها قرار است «تو» را از من بگیرند. چطور می توانم دوست بدارمشان؟ 

  • المیرا شاهان
۱۵
بهمن

سرطان

خیلی اتفاقی، روبروی آینه ایستاده بود که دستش را سمت سینه‌اش برد و حس کرد یک غدۀ ریز توی سینه چپش دارد. به مادرش که گفت، مادر از او خواست قضیه را جدی نگیرد و حساس نشود. اما او قضیه را جدی گرفت و برای معاینه به سونوگرافی رفت. خانم دکتر گفت: «توی سینۀ راستت و نه سینه چپ، یک توده هست که چیز مهمی نیست» و این چیزی که به ظاهر مهم نبود، تبدیل شد به مسئلۀ مهمی که زندگی او را تا مدتی با خود درگیر کرد. مسئله‌ای که اسمش «سرطان» بود و نمی‌توانست موضوع مهمی نباشد!

پنج ماه بعد، نیمه‌های مرداد به اصرار یکی از اقوام سینه‌اش را جراحی کرد و پزشک با ایجاد خراش یک غده سرطانی به ابعاد یک توپ تنیس خاکی (2.5 در 3) از سینۀ راستش خارج کرد و بیست و شش روز بعد، تیم هفت نفرۀ پاتولوژیست‌های بیمارستان آتیۀ تهران، با او دربارۀ روال درمان بیماری نوظهورش حرف می‌زدند.

«یک روز بود که جواب نهایی کنکور کارشناسی ارشد آمده بود و برای قبولی‌ام در دانشگاه خوشحالی می‌کردم که همسر خواهرم با من تماس گرفت و از من خواست بروم خانۀ خواهرم. وقتی رسیدم برخورد خواهرم و همسرش خیلی خوب و عادی بود. تا اینکه همسر خواهرم گفت: از آزمایشگاه تماس گرفتند و گفتند برویم آنجا؛ مثل اینکه جواب آزمایش‌ها جابجا شده. در آن لحظه خیلی عادی، بدون آنکه تصوری از سرطان داشته باشم با او به بیمارستان رفتیم و بعد از آن خوشحالی یک روزه، من باید برای گذراندن یک پروسۀ درمانی و یک بیماری اتفاقی آماده می‌شدم.»

 

حقیقت سرطان و دنیای مجازی

کسی اسمش را نمی‌داند. اما پاییز نود و یک بود که با نام مستعار «بانو»، وارد فضای وبلاگ‌نویسی شد و با ایجاد یک وبلاگ شخصی با عنوان «روزهایم با سرطان» به آدرسِ www.a91.blogfa.com، از پیشامدها و مسیر درمان بیماری‌اش نوشت. «وقتی آقای دکتر از همسر خواهرم پرسید: "بیمار را از قبل آماده کرده‌اید یا نه؟" متوجه موضوع شدم. نه گریه کردم، نه داغ کردم و نه سردم شد. فقط یک نفس عمیق کشیدم و در حالی که کمی شوکه شده بودم، جواب تماس برادرم که در آن لحظه به من زنگ می‌زد را دادم. من، هیچ تصوری از سرطان نداشتم. حتی فکر می‌کردم محال است توی این سن و سال سرطان بگیرم؛ بنابراین نیم ساعت تمام از پشت گوشی به صحبت‌های برادرم گوش می‌دادم که خیلی علمی و منطقی پروسۀ درمان را برایم توضیح می داد.»

  • المیرا شاهان
۰۸
بهمن

آن وقت‌ها که ظالمی افتاده باشد به جان ستم‌دیده‌ای، ما می‌توانیم همان آدمی باشیم که به یاریِ مظلوم بی‌گناه می‌شتابیم، یا آن‌که ایستاده‌ایم و مثل تماشاگر زل می‌زنیم به حادثه تا ببینیم آخرش چه می‌شود،

یا کسی لطفی در حق ما می‌کند و از روی غرور بدون آنکه سپاسش بگوییم با خود می‌گوییم: وظیفه‌اش بوده!

یا کسی برای حقی که از ما خورده، آمده و غرورش را شکسته و عذرخواهی کرده و ما عذرش را نپذیرفته‌ایم،

یا فقیری آمده دست نیاز پیش ما دراز کرده و ما اصل را بر برائت نگذاشته‌ایم و حتی خردترین اسکناس‌ها و سکه‌ها و دارایی‌هامان را تقدیمش نکرده‌ایم،

یا راز مگوی کسی را فاش کرده‌ایم،

یا لذت گناهی را چشیده‌ایم و نتوانستیم کنارش بگذاریم،

و ...

علی‌بن‌الحسین، علیه‌السلام، در مناجات ۳۸ از صحیفهٔ سجادیه، برای تمام این وقت‌ها و اهمال‌ها از خدا طلب آمرزش می‌کند و به حضرت باری‌تعالی می‌گوید: برای من توبه‌ای قرار بده که موجب «عشق» تو شود...

کسی که امام بوده و عصمت داشته و ذاتش با گناه بیگانه بوده است.

ما چطور؟

  • المیرا شاهان
۰۷
بهمن

 به اندازۀ ماه‌ها در دلم حرف است، اما برای نزدن. شاید به حساب ارقام و روزها بشود، هفت ماه و نیم، اما به حساب بغض‌ها و واقعیت‌ها می‌شود سال‌ها. این روزها که جست و خیز می‌کنم لابلای نوشته‌های قدیمی، می‌بینم من درست همان آدمم، همان بایدها و نبایدها را دارم، هنوز روی اعتقادات و باورهای قبل مانده‌ام و وفادارم به خودم. دریغ که پاری‌وقت‌ها تنها عمرمان را می‌سوزانیم پای اثبات برخی چیزها به نزدیکانمان تا به آن‌ها بفهمانیم که در چشم‌هاشان، گناه ما «شبیه خودمان بودن» است، بی نقاب و تظاهر. گناه ما این است که اگر چیزی را دوست داریم، فریادش می‌زنیم و اگر چیزی را نمی‌خواهیم برای گفتنش ابایی از کسی نداریم. این است گناه ما. همین خوشبختی که می‌خواهیم خودمان بسازیمش، با تمام سختی‌های راه، با پشت کردن به هر باید و نبایدی که اسمش را سنت گذاشته‌اند و چیزی نیست جز تقلیدِ کورکورانۀ مشتی عوام.

تمام عمر نوشته‌ام و باز هم می‌نویسم که از هرچه زندگی که از روی دست هم و ماحصل تقلید است بیزارم. از مخلوط هر جمعی شدن و خندیدن با هر جمعی. از انتخاب راه‌ها و اعتقادات تحمیلی. من معتقدم به این‌که «خواهی نشوی "همرنگ"، "رسوا"ی جماعت شو»، حالا این رسوایی به هر قیمتی که می‌خواهد باشد، اما نه به قیمت فروختن همۀ باورها و خواسته‌هایم برای خوشامد "هر" آدمی.

  • المیرا شاهان