سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی

آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟

سَرو سَهی
طبقه بندی موضوعی

ملال انگیز

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۰ ب.ظ

تازگی ها گارد عجیبی نسبت به آدم ها پیدا کرده ام؛ چه دوستان همجنس و چه دوستان غیر همجنس. انگار می خواهم مدام از دوستانی که تا امروز داشته ام فرار کنم. شاید از کم حوصلگی باشد، شاید از کمبود وقت و عذاب وجدان نرسیدن به کارها، یا شاید به خاطر پروسه عجیب روانی که در حال گذرانش هستم. خب این موضوع یک جورهایی دارد اذیتم می کند. به زور خودم را راضی می کنم که به بعضی جلسات و قرارهای ملاقات و کلاس ها بروم. این فرار از آدم ها و ترجیح دادن خلوت به شلوغی از کجاست؟ اسمش را افسردگی نمی خواهم بگذارم. انگار باید ذهنم به ثبات برسد و آرامش فکری سابق را پیدا کنم. حس می کنم افتاده ام در فضای خلأ و دستم را گذاشته ام روی سرم و متحمل فشارهای روانی بسیارم. در این دو سه ماه هی خواسته ام بزنم زیر همه چیز و به بی خیالی و شادی قبل ترها برسم، اما وقتی چشم آدم به روی خیلی از حقیقت ها و واقعیات باز می شود نمی تواند بگوید که آن ها را ندیده و با خیالی آسوده به زندگی اش ادامه دهد و حواسش پرتِ آن حقایق نشود. در کسالتِ بدی به سر می برم که انگار هیچ دستی نمی تواند من را از آن بیرون بکشد. انگار سخت شده اتفاقات خوب این روزها را ببینم. رفته ام توی پیلۀ خودم و هنوز بال هایم جوانه نزده تا این پیله را بشکافم و بال بزنم. حسِ ناکارآمدیِ این روزها بیشتر از هرچیزی دارد اذیتم می کند. تنبلی های پشتِ هم، نای قدم زدن نداشتن، بی حوصلگی در گپ و گفت با آدم ها یا رفتن به طبیعت. نه ... انگار حوصلۀ هیچ چیز را ندارم. شده ام شبیهِ پیرمردِ کتابِ داستان ملال انگیزِ چخوف. چیزی خوشحالم نمی‌کند. کاش می‌شد کسی می زد روی شانه ام و بیدارم می کرد...

  • المیرا شاهان

ملال انگیز

چخوف